-.->
|
یادداشت های الی
|
از دو روز پیش تا به حال چشممان به آسمانه که گفتند برف هایش خواهند ریخت ولی ساعتها از پی هم گذشت و برف که هیچی حتا هوا ابری هم نشد . همین دو سه روز پیش در مجله ی چلچراغ خواندم که در کشور آفریقا ( فکر کنم جنوبی ) اگر هوا شناسی اشتباه و یا دیر یا زود شرایط آب و هوا را پیش بینی کند آن بنده خدا هم مشمول جریمه ی نقدی میشه و هم حبس ! ولی خیالی نیست ، ما می سازیم ، قبلن هم چندبار گفته ام که ما ملت همیشه در صحنه ای هستیم و دوزیست که چه عرض کنم چند زیستیم . با هر نوع آب و هوایی سازگاریم ، با هر گونه روند رشد قیمتی سازگاریم و هی الکی ساز بی پولی و زیر خط فقری می زنیم ، نشون به اون نشون که چشم و گوشمان به اخبار جهت دار بیست و سیه برای رصد قیمت دلار و سکه و تا دیدیم قیمت ها داره میره بالا میریم جلوی در صرافی ها و بانک ها و ... شب تا صبح سگ لرز میزینیم و به یاد روزگار اجناس کوپنی صف میبندیم و سرمایه ی قایم کرده مان را خرج سکه و دلار می کنیم به طمع فردای گران تر ...انگار نه انگار که تا همین دیروز سخاوتمندانه کادوی عروسی و زایمان و عیدی و.. انواع سکه بود و یا اسکناس های دلار را شکل بادبزن توی دستهامون می چیدیم و برای کوری چشم دشمنانمان ! شاباش می دادیم به عروس و دامادی ... و یا با تلنگر شایعه ی قحطی عین زامبی ها حمله می کنیم به فروشگاههای شهروند و هایپر استار و تخلیه اش می کنیم ، حالا اگر این وسط لوبیا را کیلویی هزارتومان هم گرانتر کردند عین خیالمون نیست و لابد فکر می کنیم لااقل دو ماه بیشتر مواد غذایی داریم ! و این وسط مسطهای صف ها و یورش به مواد غذایی هی آخ و وای می کنیم که : دیدی عکس گلشیفته فراهانی رو !!! چه بی حیا !!! من که نمی ذارم دختر و پسر جوونم این کارا رو بکنن !!! پ.ن : تو برو خود را باش !! [ ٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٦ ب.ظ ] [ الی ]
[ شما چي ميگيد () ]
تعطیلی که اینطوری زیاد بشه و اونهم یک روز در میان علاوه بر اینکه معنای خودشو از دست میده باعث بلاتکلیفی هم میشه که بالاخره بریم سرکار نریم ، بریم مدرسه نریم ، فلان اداره یا فلان پاساژ یا فلان استخر بازه بسته ست ! وتازه باید هی سرک بکشیم به قسمت توضیحات تقویم تا بهانه ی تعطیلی ها را متوجه بشیم و بعد بگیم : همین ! به هر حال برای پسرک من که بد نشد ، صبح ها چند ساعتی را آرام می خوابه و من اینجا پای نت ناآرام هی اخبار بالا و بالاتر رفتن قیمت سکه و دلار و ورود ناو آبراهام لینکلن رو به آبهای خلیج همیشگی فارس رصد می کنم و هی خیالات می بافم و بعد دوباره خودم را ارام می کنم . غیر از این فکرهای مشوش چند تا فیلم هم دیدم که یکیش " تنها دوبار زندگی می کنیم " بود . به نظرم فیلم خوش ساختی اومد . به خصوص موضوع فیلم نامش و همینطور بازی روان نگار جواهریان که من همین طوری هم خیلی ازش خوشم میاد . فیلم داستان یه مردیه که قدیم ها دانشجوی پزشکی بوده که گویا اخراج میشه و حالا راننده ی مینیبوسه . اول های فیلم مرد ( سیامک ) میمیره ! و بعد می بینیم که سنگ قبرهاشو کنار میزنه و میاد بیرون و می خواد اونطوری زندگی کنه که قبلن دلش می خواسته و نکرده
یه مجموعه داستان هم خوندم به اسم " چتر کبود " از آقای جواد افهمی که توی این وانفسای قصه گویی در داستان ها و رمانهای فارسی به نظرم نقطه ی امیدیه . چرا که هم قصه داره و هم نثر خوب و هم رعایت صحیح تکنیک های داستانی .قیمتش 3500 تومنه .
[ ٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٩ ب.ظ ] [ الی ]
[ شما چي ميگيد () ]
شبکه ی ایرانیان تقریبن یک هفته ای هست که پخش سریال کارتونی " بابا لنگ دراز " رو شروع کرده و من هر روز هر جا باشم سعی می کنم راس ساعت 4 خودم رو پای تی وی برسونم تا همراه پسرکم به تماشای جودی آبوت بنشینیم . پسرکم هم به اندازه ی من به جودی علاقه داره . دیشب کتاب بابالنگ دراز رو آوردم تا نقاشی های خانوم جین وبستر رو بهش نشون بدم و بعد کتاب رو آوردن همانا و تا آخر شب یک دور کامل خواندن همان . آشپزی می کردم و می خواندم ، شام می خوردم و می خواندم و بالاخره رفتم که نیم ساعت اول کنار پسرک بخوابم تا با خیال راحت خوابش ببرد ( عادت هر شبمان است ) که تمام شد . تاریخ خرید کتاب برای سال 73 بود و قیمتش 280 تومن ! ( کجایی روزگار ارزانی ؟) . یادمه توی تعطیلات نوروز خواندمش و بعد با هیجان نکته های بامزه و جالبش رو علامت می زدم تا بعد از تعطیلات به دوستم _ فائقه _ بگم که چه تیکه ای گیر آوردم ( من از نسل بی تلفن ها هستم ) و بعد از هالیدی که فائقه رو دیدم فهمیدم که اون هم تصادفا خونده اش ! آنهم دو دور . و بعد هی می گفتیم : دیدی فلان جا چی نوشته بود ؟ تو فکر می کردی جرویس پندلتون همون بابالنگ دراز باشه ؟ ... و یکی دو سال بعد که تلویزیون مرحمت فرمودند و کارتونش را نشان داد که دیگه عیش مان تکمیل شد . دیشب که داشتم می خواندم متوجه روند خیلی خیلی خوب تکامل شخصیت جودی شدم در طول داستان . اوایل داستان نامه ها پر از هیجان و لحن بچگانه و ذوق زدست و بعد کم کم این تکامل با اشاره به خواندن کتابهای مختلف و اظهار نظر راجع به افراد دور و بر و گذشته ی جودی شکل می گیره . ممنون خانوم جین وبستر و خوش باشی در عالم بالا ! این هم عکس کتاب بی شیرازه ولی عزیز من . حتا برچسب های جودی هم لابلاش هست که این یک خیلی مورد توجه پسرک قرار گرفت :
پ.ن: راستی اگر کسی اسم دقیق فیلم سینماییش و کارگردانش رو می دونه بهم بگه . کامشین جونم بجنب ! پ.ن1: آقای اصغر فرهادی و دست اندر کاران و ملت همیشه در صحنه ایران جایزه گلدن گلوب مبارک ! [ ٢٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٦ ق.ظ ] [ الی ]
[ شما چي ميگيد () ]
بعد از مدتها به برکت این تعطیلی ها تونستم که تا لنگ ظهر بخوابم البته لنگ ظهر من ده و نیم تمام شد و آمدم سراغ وبلاگ در حالیکه لنگ ظهر بقیه هنوز ادامه دارد . حالا با یک جفت چشم پف کرده و یه لنگه چشم اشک آلود نشسته ام پای نت . سالهاست که چشم راستم اشک آلود است . اگر در یک قبیله ی سرخوستی به دنیا آمده بودم حتمن اسمم را می گذاشتند " چشم گریان " یا " همیشه گریان " . دکتر تشخیص داد که مجرای اشک چشم راستم بسته شده ولی من به تجربه فهمیدم که فصل های آلوده تر روی چشمم اثر مستقیم دارد . یکبار هم خواستم داستان دخترک همیشه گریانی را بنویسم که خیلی تصادفی مجموعه داستانی از خانوم " شکوفه آذر " را خواندم به اسم " روز گودال " که یکی از داستان هاش در مورد یک دختر همیشه گریان بود _ باز هم بقیه از من جلوتر بودند _ به هر حال با همین چشم های پفی گریان مشغول وب گردی بودم و آدرس جایی رو می خواستم که به سایت نقشه های شهری رسیدم و بعد از سر کنجکاوی دنبال خانه ی خودمان و مامانم اینا گشتم که در کمال تعجب ( لااقل برای من ) پیدایشان کردم . حتا کولرهای روی پشت باممان هم معلوم بود و حتا کجی و پرتی نقشه ی ساختمانمان و حالا سخت احساس تحت نظر بودن بهم دست داده ! آدرس سایت : نقشه این روزها در حال خواندن کتاب " مردی که می خندد " ویکتور هوگو هستم . میشه با خیال راحت این کتاب رو خوند از بس نویسنده آدم را شیرفهم می کند با توصیفات و توضیحات سبک رمانتیسمی اش . هیچ نکته و صحنه ای بی توضیح نمی ماند و این برای مایی که این روزها همراه با خواندن داستان ها و رمانها باید حواسمان به همه ی نشانه ها و دیالوگها باشد تا از پس ادبیات مدرن و پست مدرن داستانها بر بیاییم حس بدی هم نیست . میشه با فراغ بال لم داد و حواست به تی وی هم باشه و بخوانی . ولی نمیشه با فراغ بال لم داد و فیلم " شبانه روز " را دید ! من نمی دونم چه فکری کردند کارگردان ها و تهیه کننده های این فیلم . با نشان دادن این نماها و چندین قصه ی تو در تو و آدم هایی که به نظر من در حد یک تیپ اند و در عین ادعای روشن فکری قصه های خاله زنکی عشقی و نشان دادن چند تا صحنه ی رقص خانوم ها و چند تا نقاشی سیاه و سفید .... نمی دونم . به نظرم نمادها و ادعاها ی روشنفکری با خود معنی روشنفکری قاطی شده ... شاید هم من سوادم به اینطور فیلم ها قد نمی ده ولی آنچه که مسلمه فراموشی رسالت قصه گویی در فیلم هاست و همینطور در اغلب داستان ها و رمان هایمان . کم کم صدای اهالی خانه داره میاد . شوهر جان میپرسه : هوا ابریه ؟ داره بارون میاد الی ؟! من فکر می کنم در این شهر بزرگ همه مان با این فکر و خیال و آرزو از خواب بلند میشیم که هوا بارانی باشد ... [ ٢٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٥ ق.ظ ] [ الی ]
[ شما چي ميگيد () ]
تلفن زنگ خورد . شماره آشنا نبود ولی از روی کدش معلوم بود از محله خودمونه . اغلب شماره های غریبه رو برنمی دارم ، تجربه نشون داده شماره های غریبه دردسرند ! ولی این یکی را برداشتم ، یه خانومی گفت : خانوم الی... گفتم : خودمم . گفت : خانوم شما چند روز پیش توی آزمایشگاه ما آزمایش خون داده بودید ؟ یادم اومد که : بله دادم . گفت : یه اشتباهی شده توی آزمایش نمونه ی خونتون ما مجبوریم دوباره آزمایش کنیم ، البته هنوز نمونه ی خونتون رو داریم فقط جوابش دیرتر حاضر میشه .... من تقریبن بقیه ی حرفش رو متوجه نشدم و فقط به یه چیز فکر می کردم و اون پیدا شدن " عاملی ناشناخته " در خونم بود و نهایتا مرگ . درست عین توی فیلم ها تمام این چند روز به کسی چیزی نگفتم و فقط به مرگ فکر کردم و عجبا که تقریبن اصلن از مرگ نترسیدم ، بیشتر به پسرم فکر می کردم و بقیه ی نزدیکانم . فکر کردم اگر من نباشم پسرم رو کی صبح ها سر موقع به پیش دبستانیش می رسونه ( دو سه بار که این کار رو به پدرش سپردم هر بار تاخیر داشته و پسرک به ورزش صبحگاهی نرسیده و علامت گریون گرفته ) به طور پیش فرض و شاید ابلهانه ای تصورم از مرگ آگاهی نسبت به نزدیکانمه ولی فکر اینکه اونها بدون من چیکار می کنند برام خیلی عذاب آور بود . یادم افتاد که تابستون که سفر زنانه ای به شیراز داشتیم روز آخر پسرم از دلتنگی پدرش یهو تو سالن فرودگاه شیراز زد زیر گریه و تا با پدرش صحبت نکرد آروم نشد . اگر من نباشم کی جواب گریه هاو دلتنگی هاش رو میده ؟ اصلن خود شوهرم چطور بی من سر می کنه ، بعد از چند سال گذروندن پستی و بلندی و گریه و خنده و قهر و آشتی و سفر رفتن و فیلم دیدن و ... می دونم که تا مدتها در سکوت عمیقی فرو میره و بعد خودش رو می زنه به هزار جور کار و بار تا فراموش کنه که نمی کنه ....و بعد هزار بار به مادرم فکر کردم و چشم های سبزش که بعد من همیشه گریون خواهند بود .... و بعد به جاهایی که دلم می خواست برم و نرفتم فکر کردم : هند ، ونیز ،... و حتا به این فکر کردم که باید وزنم رو پایین بیارم تا موقع حمل و نقل جسمم ( دوست ندارم بنویسم جسد !) بهم غر نزنند که خدابیامرز نکرد خودشو لاغر کنه ! و در این راستا شروع کردم به رژیم و تردمیل ... ولی سوای همه ی اینها خیلی آرام بودم . آرام و عادی و در سکوت . مقدار زیادی از این آرامشه رو مدیون کتاب " جهان هولوگرافیکی " هستم . بالاخره بهم زنگ زدند و گفتند جواب آزمایش آمادست . وقتی رفتم جواب رو بگیرم و علت تاخیر رو پرسیدم فهمیدم به خاطر کم کاری بیش از حد غده تیروییدم خودشون به نتیجه ی آزمایش شک کردن و مجبور شدن دوباره تست کنن که بار دوم هم کم کاری تیروییدم زیاد بوده . لااقل علت چاقی بیش از حد این روزهام رو فهمیدم ! [ ۱۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٥ ب.ظ ] [ الی ]
[ شما چي ميگيد () ]
چند روز پیش حس بخشایشم ! گل کرد و حدود 25-30 جلد از کتابهام رو که دیگه نمی خواستم حالا یا از مبحثش خوشم نیومده بود و یا یکبار خوانده بودم و می دونستم دوباره نمی خونم را بردم به کتابخانه ی مسجد بزرگ محله مان . بین اون کتابها یک جلد نهج البلاغه و یک جلد مصباح الهدایه - سخنان حضرت محمد - هم بود . با خودم گفتم که دیگه هیچ کدوم این رمان ها و کتابهای عرفانی و فلسفی به دردشون نخوره حتمن اینا رو می خوان . کتابها رو با پلاستیکش دادم به خانم متصدی کتابخانه تا اون یه نگاهی به اونا بندازه و من هم یه نگاهی به کتاهای داخل قفسه های باز کتابخانه . انصافا بد کتاب هایی هم نبود ، راستش تصورم یه چیز دیگه بود از کتابخانه مسجد . بعد از مدتی خانوم متصدی صدام کرد و ازم تشکر کرد و گفت : همشو برداشتم غیر از اینا که داریم . شک نکنید که منظورش از اینا همون نهج البلاغه و سخنان محمد بود . تعجب منو یه خانومی که مراجع اونجا بود به زبون آورد که : خانم فلانی ! پس چرا من هر وقت نهج البلاغه می خوام اون کهنه ئه و ورق ورق شده رو بهم میدی . خب اینو بگیر به این نفیسی و تمیزی . البته من هر دو اون ها رو به اون خانومه دادم ولی برام جالب بود و بیشتر از قبل بهم ثابت شد که دین و مذهب و سنت اغلب ظاهری بیش نیست در کشوری که در عنوانش هم اسم مذهبی اش را به دوش می کشد . حلا که از بخشایش هام گفتم یه چیز دیگه هم یادم اومد . اول راهنمایی بودم . یادتونه معلم پرورشی داشتیم ؟ معلم برای پرورش دین و روح و روان بچه های ملت ! خلاصه این خانم پرورشی مون منو کرد مسوول کتابخونه و همینطور تا پایان دوره ی راهنمایی ضمن حفظ سمت درس هم می خواندم . توی این مدت کتاب ها رو دسته بندی می کردم و بچه ها را عضو می کردم و کتابها را بهشون امانت می دادم و ثبت می کردم و ... و بعد اون وسط مسط ها کتابی رو هم که ازش خوشم میومد برمی داشتم . البته اون موقع ها من فکر می کردم که " برمی داشتم " ولی بعدها فهمیدم که " کش می رفتم " ! تا اینکه چند سال بعد ناگهان با دیدن اون کتابها توی زیر زمین خونه مون دچار وجدان درد شدیدی شدم و همه ی کتاب ها را بردم اداره ی پست و بسته بندی و پست کردم شان برای مدرسه ی سالها پیشم ، یک نامه ی بلند بالای معذرت خواهی پر سوز و گداز گذاشتم تنگش . همین ! [ ۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۱ ق.ظ ] [ الی ]
[ شما چي ميگيد () ]
آنهایی که کتاب " صد سال تنهایی " را خوانده اید و با خواندنش مدتی در دهکده ی " ماکوندو " زندگی کرده اید و هنگام خواندنش هی برگشته اید و آن شاخ و برگ های شجره نامه ی "آئورلیانا "ها را مرور کردید تا بفهمید که کی بچه ی کی بوده و کی زن کی ؟ حالا بشتابید و کتاب " یادداشت های پنج ساله " گابو را بخوانید با مترجم همان صد سال تنهایی " بهمن فرزانه " . انگار که دارید پست های وبلاگ مارکز را می خوانید . همه چیز درش هست از جایزه ی نوبل و کریسمس و بیتل ها و محمد رضا پهلوی تا خود صدسال تنهایی ... ............. جالب ترین مقاله اش در مورد سمبل ها و نماد هایی ست که مردم و اساتید و منتقدان سرار دنیا از لابلای مثلا صدسال تنهایی در آورده اند بی اینکه روح خود مارکز خبر داشته باشد !! او معتقد است که می نویسد تا فقط نوشته باشد بی توجه به هیچ نماد و سمبلی . وقتی به خاطرات مربوط به خانه ی زمان کودکی هایش اشاره می کند متوجه می شوید که هیچ رئالیسم جادویی ای وجود ندارد در آثارش !
[ ٢٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤۸ ق.ظ ] [ الی ]
[ شما چي ميگيد () ]
تا حالا شده از سرخوشی دلتون بخواد گریه کنید ؟ من الآن اینطوری ام و می دونم این حسم به دقیقه ای بیشتر بند نیست پس می ذارم اشک هام سرازیر بشه و تا دقایقی دیگه که دارم میرم دنبال پسرک چیزی ازش باقی نمونه تا اون توی ذهن کوچیکش هزار و یک فکر نکنه . از این نوع نقش بازی کردن های مادر و بچه ای خوشم نمیاد ولی چیزیه که آدم یهو می بینه که آلوده اش شده و رفته پی کارش . والا من گاهی هنوز همون بچه ی خیال پرداز چندین سال پیشم که از دیروز تا حالا سوار یک اژدها ام ! اینطوری که به اصرار پسرک نشستم و باهاش فیلم " مربی اژدها " را دیدیم ، البته اسم اصلی اش " چگونه اژدهای خود را تربیت کنیم " هست که احتمالا برای اینکه بچه ها احیانا فکر نکنن که هر کی می تونه یه اژدها داشته باشه تغییرش دادن ولی سر من رو که نتونستن کلاه بذارن ! از دهنم در رفت و به پسرک گفتم که دوست داشتی یه اژدهای اینطوری داشتیم تا سوارش بشیم و باهاش پرواز کنیم ؟ و اون اولش گفت نه ؟ گفت می ترسم و من خر ادامش دادم که نترس . من مواظبت میشم ... با هم میشینیم پشتش و من محکم می گیرمت و اون ادامه داد : با همون صبحا میریم پیش دبستانی ... مامان شایان و رادین و مهرسا و ستایش و فراز و... رو هم سوار کنیم ؟ و ... همنطور تقریبن تا شب سوار اژدها بودیم ، خدا خدا می کردم صبح که از خواب پا میشه دم در منتظر اژدها نباشه که البته نبود ...
در حین نوشتن این سطور ! دارم آهنگ های شادمهر عقیلی کامپیوترم را گوش می کنم و دسته بندی می کنم و می بینم بیشتر اونهایی که دوستشون دارم مربوط به زمانیه که ایران بوده ...کی باورش میشه یه زمانی شادمهر عقیلی توی همین سیمای ملی خودمون مصاحبه می کرد و از همین رادیو پیام خودمون بارها بارها آهنگ مسافر و یاس کبودش پخش میشد ... نفهمیدم که چی شد که اینطوری شد...به هر حال از همین جا به روش کنگ فو کارها در حالیکه کف یک دست و مشت دست دیگرم را به هم نزدیک می کنم به شادمهر به خاطرات تمام لحظات خوبی که برامون به وجود آورده ادای احترام می کنم .
[ ٢۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤۳ ق.ظ ] [ الی ]
[ شما چي ميگيد () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |