کمى زنانه
ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز ۳۱ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: مادرانه
نمى دونم حوصله دارید بخوانید یا نه ولى این یک پست زنانه است . خب دخترم به دنیا آمد ، دکتر #على_اکبر_گلستان دخترکم را از میان برش هاى زیر شکمم و از اعماق تاریکى و خون و توده هاى چربى کشید بیرون . دخترکى که برایم عجیب ترین موجود بود ، موجودى که با دیدنش فقط اشک هایم بود که سرازیر مى شد ، باید بگم نه به خاطر احساسات مادرانه بلکه فقط چون دیدم که دخترک بیرون آمده و من مى بینمش . این اشک ها از دو سه ماه آخر ذخیره شده بودتنها به این دلیل ساده که من سخت ترسیده بودم . من ترسیده بودم از عمل و کلا از زایمان . صبح روزى که با همسرم راهى بیمارستان شدیم ساعت پنج صبح در هواى ولرم و خیابان هاى خلوت تهران فقط احساس گوسفندى را داشتم که آگاهانه به قربانگاه مى برندش و مثل احمق ها فقط در پى یک فرصت بودم که از بیمارستان فرار کنم ! حالا که مدتى گذشته و به قبل فکر مى کنم به فکرهاى وحشتناک و احمقانه ى خودم مى خندم و تاسف مى خورم بابت وقت و لحظاتى که برایشان گذاشتم . باید اعتراف کنم همه چیز خیلی بهتر و آسانتر از چیزى که فکر مى کردم بود . کادر اتاق عمل همه مهربان و بگو بخند ، دخترک دستیار دکتر بیهوشی آنچنان با مهربانى دست هام را گرفته بود که فقط یک مادر نسبت به بچه اش شاید اینچنین حسى داشته باشد ، پرستار داخل بخش جراحى با مهربانى براى اولین بار بعد از عمل کمکم کرد که از جایم بلند بشم ، پرستار دیگه اى با محبت زیاد یادم داد که به دخترک که حالا براى شیر خوردن بدقلقى مى کرد چطور شیر بدم . تا آخر عمرم مهر اون ها از خاطرم نمیره . و از همه مهم تر محبت ها و کمک هاى لحظه به لحظه ى همسرم هم برام به یادگار موند ، شوهر جان هر لحظه پشتم بود ، راستش از معدود بارهایی بود که دیدم هر لحظه و ثانیه به ثانیه باهام بود ، چشم هایش از معدود بارهایی بود که واقعا نگران و پشتیبانم بود . مى دانید سر پسرم هر دو مغرور بودیم و جوان و سرخوش و نترس ، حالا ولى متوجه ى یک جور مهر و محبت عمیق تر شدم بین مان که شاید حاصل دوازده سال زندگى کردن باهم باشه ، حاصل دوازده سال بگومگو و رد کردن تلخى ها و شیرینى هاى مشترک باشه ، هر چه بود به دنیا آمدن دخترک باعث آن شد ، در واقع باعث درک آن شد . حالا دخترک به طرز عجیبى به خلوتم اضافه شده ، گاهى غر مى زنم و گاهى هزار جور قربان صدقه اش مى روم . از همه مهم تر متوجه شدم پسرم خیلی بیشتر از آنچه که فکر مى کردم احتیاج به برادر شدن داشت ، او با محبتى خیلی بیشتر از من خواهرش را نگه مى داره و گاهى شنیدم که چطور باهاش حرف مى زنه حتا . براى خواهرش آهنگ هاى تتلو را پخش مى کنه و براش کارتون مى ذاره ! این روزها خوشحالى و سر شلوغى و غرغر و قربان صدقه و ...همه چیز در خانه مان به راه است و کتاب خواندن و فیلم دیدن که فعلا جز محالات شده گویا . خلاصه که دخترک آمد .👧🏻👧🏻👧🏻
 
سوال هاى متدوال دوران حاملگى
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢٩ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:
شما با هزار و یک برنامه ریزى حامله مى شى ، منتظر نتیجه مى مونى ! با اولین علایم. شروع مى کنى به انواع آزمایش ها دادن ، اغلب هفته قوطى نمونه ادرار به دستى ، اغلب هفته هاى اول آزمایش خون مى دى ، مخصوصا کسى مثل من که سال هاست کم کارى تیرویید دارم و این بالا و پایین شدن هورمون تیرویید تاثیر مستقیم روى جنین داره و باید بیشتر از بقیه ى حامله ها آزمایش بدم و دارو مصرف کنم .به هر حال حالا شما یک حامله ى تحت کنترل هستى ، تازه از آزمایش ها فارغ شدى که متوجه میشى دل و روده ات خیلى حساس شده نسبت به بوها ، اولش با خودت مى گى تلقین هست ، ولى وقتى دارى سر کیسه ى زباله رو به عادت همیشه گره مى زنى تا بدى همسر ببره ناگهان هرچه در روده دارى و ندارى حمله مى کنه به دهانت ، و وقتى این کار بارها و بارها تحت هر شرایطى تکرار شد معلوم مى شه بله شما یک حامله ى بد ویارى . دیگه بویى نیست که تو مثل یک سگ بو نکشى و دل و روده ات رو به هم نزنه ، از بوى جوشکارى توى کوچه ، بوى پودر ماشین لباس شویى ، بوى چوب تختخواب و مبل ، بوى ماهى هاى مغازه ى اونور خیابون ، بوى پمپ بنزین ، بوى صابون هاى توى حمام ، بوى خمیر دندان ، بوى عطر و ادکلن ، بوى کیف مدرسه ى پسرت ، بوى نارنگى و پرتقال ، بوى مرد غریبه !!! غریبه اى که اومده خونه ات مثلا لوله نصب کنه ، .... حالا وسط این معرکه ى بدبو و عق زدن هاى پى در پى دیگران خبردار حاملگى تو شده اند ، حالا شروع میشه احوالپرسى ها و بعد پیشنهادهاى دلسوزانه و راستش به درد نخور ، حالت خوب نیست ؟ آبلیمو بخور ، کشک بخور ، نون تست سوخته بخور ، بیرون نرو ، تقویتى فلان رو بخور ، غذا نخور ، یا غذا بخور ، فلان دعا رو هر روز بخون ، سیب بخور بچه ات خوشگل بشه ، کلم نخورى بچه ات زشت مى شه ، حالا که سه ماه گذشته راستى بچه ات چیه ؟!!! نرفتم سونوگرافى ، خب مى دونى چیکار کن ؟ کلم بنفش بردار بشاش روش!!!!! اگر این رنگى شد دختره و اگر اون رنگى پسر ، عزیزان خیلى برام مهم نیست چى باشه ، لااقل فعلا حالم اونقدر بد هست که اهمیتى به جنسیت ندم ، برو سونوگرافى هزاربعدى !!!بى خیال عزیزان ، دو سه ماه دیگه خودش معلوم مى شه چیه . حالا این وسط از همه عجیب تر این سوال بود که ناخواسته بود ؟!!!!! آخه عزیز من چرا فکر کردى من اونقدر احمقم که ناخواسته باردار بشم ؟ مدیونید اگه فکر کنید این سوال جارى جان بود !!!! به هر حال شما یک حامله اى و باید پاسخگو باشى ، باید رسیدگى کنى و باید خوشرو باشى .
 
معرفی رمان ( نسیان ) جلد دوم
ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: کتاب ، رمان ایرانی

در ماه های ابتدایی بارداری ام که مطلقا اتاق خواب نیمه تاریک و تخت خواب راحتم را بیشتر از هر جای دنیا دوست داشتم از طرف نشر نوگام ایمیلی داشتم که جلد دوم رمان ( نسیان ) نوشته ی خانوم شهناز گل محمدی توسط انتشارات مجازی ( نوگام ) منتشر شد . دانلود کردم و در رخوت و رها در آی پدم خواندمش

راوی رمان همان شهناز جلد اول است که با نظرگاه من راوی ادامه ی سرگذشت اش را روایت می کند . درست بعد از عروسی با علی را . اطناب ها نسبت به جلد اول خیلی کمتر شده و توصیف ها از مکان ها و اشخاص خیلی خوب است حتا خیلی جاها خیلی توصیف ها در مورد خیلی شخصیت های بی اثر در داستان لازم نبود . در وب سایت نوگام خواندم که نویسنده می خواسته نقاش بشود ولی نویسنده شده و خب حس توصیف کامل خیلی جاها و اشخاص حتمن از این صفت نویسنده نشات گرفته . شهناز همینطور که از زندگی اش می گوید از وقایع رفته بر ایران در سال های بعد از انقلاب و جنگ هم می گوید . مخصوصا وقتی پدر و برادر و شوهرش با هم حرف می زنند . شاید از دلایل علاقه ی من به این رمان این باشد که اغلب وقایع را با تمام وجودم حس کرده ام . نویسنده فراموش نکرده که از تاثیر وقایع اجتماعی در نحوه ی زندگی شخصی اش بگوید . در ضمن به عنوان یک زن تمام حس هایش برایم قابل فهم و درک است . شهناز مثل اغلب زن های نسل من کنار می ایستد و فقط تماشا می کند . کمتر یاد گرفته عکس العمل نشان بدهد . انگار راوی زندگی خودش است . رمام در جایی تمام می شود که احتمال می دهم جلد سومی هم در راه باشد . رمان ( نسیان ) حتمن که شاهکار ادبی نیست ولی از این جهت خواندنی ست که از معدود آثاری ست که بی توجه به سانسور دولتی نوشته شده و این را مدیون نشر جالب و محترم نوگام هستیم .

رمان را می توانید رایگان دانلود کنید و بخوانید . هر دو جلد را

راستش چندبار سعی کردم ولی نشد لینک دانلود را بگذارم . ولی کافی ست نشر نوگام را در گوگل سرچ کنید و اینطوری با کتاب های دیگر نوگام همآشنا بشید.

 

لینک دانلود نسیان .

 

 

 


 
نگاهی به مجموعه داستان " خاکستری یک کابوس "
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: کتاب ، مجوعه داستان ایرانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خاکستری یک کابوس اولین مجموعه داستان خانوم سلیمانی ست با تعداد ده داستان کوتاه که در ژانر واقع گرای اجتماعی از طرف انتشارات نیستان وارد بازار نشر و کتاب شده است .

 

خانوم سلیمانی با رویکردی اجتماعی و گاهی نقادانه به مسایل زندگی شهری مردمی که گاها آغشته به روابطی عجیب شده است داستان هایش را نوشته است . داستان مردمانی که پشت درهای بسته ی برج ها و آپارتمان ها و حتا زندان ها فکر ها و رویاهایی انسانی در ذهن می پرورانند و گاهی جرات می کنند و رویاها و فکر هایشان را جامه ی عمل می پوشانند .

 

با نگاهی به فهرست اول مجموعه متوجه عنوان های زیبا با تصویرهایی شاعرانه می شویم . عنوان هایی مانند : تلخی مداوم یک حضور ، عقربه های بی قرار ، ای روشنی صبح ، ... ولی با خواندن داستان ها متوجه می شویم که مردمانی که زمانی باورهای شاعرانه داشتند حالا به نوعی درگیر شرایط و اجتماع خود شده اند .

 

" نامردها مثل آشغال از ماشین پرتم کردند توی خیابان ..." ص 9

 

" داشتم سریال آخر شب را می دیدم . صدای تلویزیون را تا آخرین شماره زیاد کردم ، ام باز صدای سرفه های خشکش گوشم را آزار می داد.... ص18

 

" مجیب حاجی محمد رضا .بار سوم بود که اسمم را صدا می زدند . بار اول خیال کردم اشتباه شنیده ام ...ص 31

 

این ها سه نمونه از شروع های داستانی سلیمانی هستند . شروع هایی که به اندازه ی کافی خواننده را وسط داستان قرار می دهد و به اصطلاح خواننده را گیر می اندازد و ترغیب می کند برای خواندن ادامه ی داستان . می بینیم که سلیمانی قصه گوی خوبی است . نویسنده کم کم و با دیالوگ و بدون ایستایی قصه هایش را پیش می برد . خواننده گره را لمس می کند و کمتر ممکن است نیمه های راه داستان را رها کند !

 

هرچند که اغلب داستان های سلیمانی اطناب ندارد ولی در خیلی داستان ها نقشی برای خواننده در نظر نگرفته است . در داستان اول ص 18 پاراگراف آخر از زبان راوی برای خواننده توضیح می دهد که دکتر به دنبال خواهرش خیابان ها را می گردد . در صورتیکه در داستان نویسی و داستان خوانی این دوره حدس و یافتن این دست اطلاعات بهتر است که به عهده ی خواننده گذاشته شود تا لذت خوانش و حس همذات پنداری خواننده دخیل در متن شود .یا در داستان " برای داشتن تو " دقیقا در دو خط آخر ص 68 از زبان مادر متوجه می شویم که احتمالا این سفری ست که دکتر ممکن است برنگردد . در حالیکه کشف این لحظه برای خواننده لذت بیشتری ایجاد می کرد .

 

" گره کور یک دیدار " داستان دختر دانشجویی ست که برای رفتن به دبی برای همانروز بلیط پرواز دارد و در ضمن باید تا آخر وقت اداری همان روز مدرک تحصیلی اش را هم برای رضایتمندی پدرش بگیرد . نویسنده به خود جرات داده و در این داستان نگاه منتقدانه ای به انواع داشکاه های امروزی و سیستم بوروکراسی شدید حاکم بر اداره ی امور دانشگاه ها دارد ، در ضمن تا آخر داستان خواننده را در این دلهره نگه می دارد که آیا دختر می تواند مدرکش را بگیرد یانه ؟ ولی عجیب اینکه این داستان دو گره داشت که یکی باز نشده باقی می ماند . قضیه ی مادر راوی که با هم قراری پنهانی در دبی داشتند به کجا می انجامد ؟ نویسنده می توانست با ترفندی که در یکی دو داستان از آن استفاده کرده سرانام این داستان را در داستانی دیگر بیان می کرد و یا اصلا قصه ی این دیدار پنهانی و علت جدایی مادر خود یک داستان دیگر می شد .

 

در مجموع داستان های این مجموعه داستان هایی خواندنی هستند و در ضمن حاکی از اشراف نویسنده به عناصر داستان کوتاه و تکنیک های آن است . فقط یکی از داستان ها در این مجموعه از دل داستان بیرون زده بود و آن هم داستان " عقربه های بی قرار " بود . خانواده ای به دنبال دختری مناسب برای تک پسرشان هستند و در طول داستان تمام دخترهای دور و بر را رصد می کنند ولی خواننده خیلی زیرپوستی متوجه می شود که پسر دلش جای دیگری ست . جایی غیر عرف و سنت خانواده . شاید اگر این داستان ده پانزده سال پیش نوشته و منتشر می شد جای بحث داشت ولی در جامعه ی افسارگسیخته ی امروز این داستان و مساله اش چندان معضل محسوب نمی شود .

 

در پایان برای نوسنده آرزوی موفقیت دارم و منتظر آثارپیشروتری از جانب ایشان هستم .

 

 

 

پ.ن : من هنوز زنده ام . چون میل به کتاب خواندنم برگشته !

 

 

 

 

 

 

 


 
I am pregnant
ساعت ٤:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: ماجراهای واقعی ، مادرانه

این جمله ی کیه توی کدوم اثر شکسپیر که از بس همه ی عمر شنیده امش ماخذش را نمی دانم : بودن یا نبودن ، مساله این است ؟ ولی از دهان هر کدام از شخصیت ها در آمده مساله دو سه سال اخیر من بوده ، فقط با این مفهوم که : بچه آوردن یا نیاوردن ؟! که البته ؛ آوردن ؛ پیروز شد . آوردنی با هزار و یک شک و تردید . تردیدی که وقتی خبر بارداری ام را به پسرک گفتم با دیدن گریه هایش تبدیل به یقین شد . پسرک گریه می کرد از ذوق و منو بغل کرده بود و من با خودم فکر کردم که چه ظلمی سال ها در حق اش کردم . شوهر جان مخالفت اش می چربید بر موافقتش که مگر خود ما و خواهر برادرهایمان چه کار کردیم برای همدیگه . من البته هنوز روی لبه ی تیز بین یقین و تردید راه میرم . حالا شش ماهه ام . حالم خوش نیست . خواب آلودم . اتاق خواب نیمه تاریکم را بیشتر از هر جای دنیا دوست دارم . کتاب های بالای سر تختخواب رسما خاک گرفته . دل به هم خوردگی های اوایل حاملگی را پشت سر گذاشته ام و روزی هزاربار پشیمانی ام را نیز . روزی دوبار زنگ می زدم به مادرم که مامان تو هم اینطوری بودی سر ماها ؟ که مامان چطور چهاربار زاییدی ؟ مادرم هر بار آرامم کرد و هر بار اظهار خوشحالی که خوب کردی مادر ، که پسرک تنها بود . گویا پسرک چندبار از مامانم خواسته بوده که از من بخواد برادری براش بیارم . پسرک حالا البته خواهر دار شده ، در حالیکه من روزی هزار بار با یاد دختر بودنش خوشحال میشم تنها به این دلیل که خودم زنم .شوهر جان خوشحال است که بالاخره یک هم رقص درست وحسابی پیدا کرده! و پسرک هم لحظه شماری می کند برای دیدنش . روزی یکبار می گه برم رختخوابش رو بیارم پهن کنم آماده باشه ؟! من حامله ام بیشتر از شک و یقین هنوزکه مبادا روزی دخترک فسقل که حالا هر از گاهی توی شکمم کش و قوسی می دهد خودش را روزی از ذهنش عبور کند که ای کاش به دنیا نمی آمدم . جمله ی که خودم توی سخت ترین شرایط هم از ذهنم نگذشته چرا که همیشه قبل از خودم فکر خانواده ام را کرده ام .

خلاصه که حالا به جایی رسیده ام که از یاد وجود یک بستنی مگنوم با روکش شکلات تلخ توی فریزر تمام سلول های تنم به فغان و غوغا در می آید و بدجنسانه منتظر می شوم اول پسرک بخوابد تا آن یک دانه بستنی نصیب خودم تکی بشود . حالا یک پست مخصوص پدیده ی عجیب ویار هم خواهم گذاشت که بدژدیده ایست .


 
من آمده ام ....
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: ماجراهای واقعی

دقیقا از سالی که ساکن خانه ی قبلی مان شدیم تصمیم به عوض کردنش گرفتیم ، منتها از آنجا که زمان برای ما ، در واقع برای همسر جان ، یک چیزی در مایه های تفاوت سال نوری با سال زمینی است این عوض کردن ده سال طول کشید . خانه ی قبلی را دوست داشتیم ، ساکت بود ، همسایه های خوب و بی آزاری داشتیم ، پسرک مان در آن خانه بزرگ شد ، راه رفت ، حرف زد ، مدتی لکنت زبان گرفت و بعد خوب شد ، مهد کودک رفت ،‌پیش دبستانی و مدرسه رفت ، اولین مشق هایش را نوشت . من و شوهر جان دو سال بعد از ازدواجمان به آن خانه رفتیم و میشه گفت توی آن خانه به خلق و خوی هم عادت کردیم ، آنجا بود که دعوا کردیم ، شادی کردیم ، قهر کردیم ( اما حرف می زدیم ! ) ... . خانه ی قبلی مان همه چیز داشت غیر از آسانسور و واحد ما طبقه ی چهارم بود . راستش تا چهار پنج سال اول هم رفت و آمد از پله ها چندان اذیت مان نمی کرد ولی کم کم برای مان سخت شد . به هر حال یک روز تصمیم گرفتیم تصمیم مدفون شده مان را عملی کنیم . با خودمان گفتیم عاقلانه تر اینه که اول از قیمت و متر و معیار خانه ها با خبر شویم ، آسان ترین راه آگهی های روزنامه همشهری بود . با شماره تماس اولین خانه ای که به چشم مان مناسب آمد تماس گرفتیم ، در کمال تعجب من خانمی به عنوان مشاور املاک گوشی را برداشت و به خودمان آمدیم و دیدیم همراه خانوم در راه دیدن آپارتمان های متعدد هستیم و خانه ی خودمان را گذاشته ایم برای فروش . از میان ده ها آپارتمان همین خانه ای که الآن درش ساکن هستیم پسندیدیم . درد سرتان ندهم خانه را با هزار سختی و بالا و بلندی قولنامه کردیم ، بی پول شدیم ( یعنی خانه ی قبلی مان فروش نرفت ) ، دوباره قولنامه را فسخ کردیم ، این وسط با بنگاه های متعددی آشنا شدیم ، بنگاه آخری البته به طمع کمیسیون خودش ول کن ماجرا نشد و با صاحب خانه و ما نشست های متعدد گذاشت ... تا بالاخره ما ساکن این خانه شدیم . با هزار جور داستان چک وبه قول شوهر جان چال ! خانه ی جدید کولر نداشت ، کابینت نداشت ، سرویس بهداشتی کامل نداشت ، رفتیم و آمدیم و تلفن های متعدد کردیم و وسایل را خریدیم و نصب کردیم . الان من می دانم که اگر سنگ تزیینی خواستید باید بروید بنی هاشم و یا بازار سنگ کن . اگر سرویس بهداشتی خواستید می روید بنی هاشم ویا سهروردی و یا میدون ارک ، کابینت خواستید یا سهروردی یا راسته ی ستارخان و یا بلوار ابوذر ..... هر کدام یک قیمت و یک نرخ ! هر کدام یک جور تبلیغ جنس شان را می کنند . هر کدام آن یکی را قبول ندارد ، این وسط نصاب های کابینت و سنگ و کولر و ... هر کدام داستان و ماجرهای خودش را دارد . به نظر من اغلب شان یک چیز تو مایه های پت و مت هستد ! فقط یک چیز برای من و همسرجان مسجل شد که : کی گفته که کار نیست ؟ به نظر من کننده ی کار نیست . تعریف کار را اشتباه گرفته اند . کار را فقط اداری و بیزنس فرض کردن احمقانه است . من و همسرجان طی این مدت حاضر بودیم برای یک لوله کش ، سنگ کار ، برقکار ، نجار ، پارکت کار ، ... پول خوبی بدهیم ولی به شرطی که خوب و تمیز و مرتب و با سلیقه کار کند . پارکت کار سهل انگارانه قوطی چسب را روی قسمتی از پارکت ها ریخت ( هنوز هم جایش مانده ) ، بالای سر سنگ کار اگر ده دقیقه نمی ایستادیم ردیف سنگ ها را اشتباه می چید و می رفت بالا (‌به سنگ کار می گفتم اوستا خیلی عادی اگر هر پنج دقیقه بری عقب و کار را تماشا کنی به راحتی متوجه اشتباه ات میشی . می گفت خانوم شما ایرادهای بنی اسراییلی می گیری !) . به هر حال ، بماند ، کل این پروسه حدود پنج ماه طول کشید و ما دقیقا یک هفته مانده به مهر ساکن خانه ی جدید شدیم . در مورد اسباب کشی حرف نمی زنم و فقط همین را می گم دقیقا اولین شبی که ما ساکن این خانه شدیم من تب شدیدی کردم و بعد هم لرز شدید . تا دو روز یا داغ بودم یا می لرزیدم . نمی دانم شاید من سخت گرفتم ولی با اینکه این تغییر برای مان بسیار خوب شد ولی دیگر نه من و نه همسرجان اصلا فکر انجام دوباره ی این کار ها هم خسته مان می کند .

تمام پنچ ماه بهار و تابستان را حتا یک صفحه کتاب نخواندم و وبلاگ هم که دیدید خاک می خورد . یکی از دوستان جانم بهم خبر داد که وبلاگ ام بالا نمی آد و راستش غمگین شدم ، پیگیری کردم ، به پرشین بلاگ دو سه بار ایمیل فرستادم ولی خبری نشد . تا اینکه شیرین عزیزم وبلاگ یک دختر معمولی را بهم معرفی کرد که گویا اون هم دچار مشکل وبلاگ من شده بود . با راهنمایی یک دختر معمولی دوباره اینجا را زنده کردم و حالا اینجا ام . خیلی ها در همین مدت لینک وبلاگم را از لینک هایشان حذف کرده بودند ( به همین راحتی ) ، خیلی ها چندین باره سراغم را گرفتند ، خیلی ها هم دیگر جذب تلگرام و اینستاگرامند . ولی من هنوز اینجا را دوست دارم و دلم برای خوانده شدن توسط دیگر دوستانم تنگ شده بود .

پ . ن : یک خبر هم هست که در پست بعدی می گویم !


 
 
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:
سلام ، احتمالا بعد از این همه مدت باید سلام داد راستش تمام تابستون به طرز عجیب و خسته کننده اى درگیر تعویض خانه مان بودیم ، هنوز هم که هنوزه با اینکه اسباب کشى کردیم ولی باز هم یکجورایى درگیرشیم ،. مامانم مى گه تو و شوهرت زیادى سخت گرفتید ولى راستش ما خیلى درخواست هاى عادى اى داشتیم از لوله کش و مخابراتى و نصاب لوازم برقى و کابینت ساز و .... ولى اغلبشون به طرز احمقانه اى از زیر کار در مى رفتند .... بماند این پست رو دارم با آى پد مى فرستم ، تا دوست هاى عزیزم که پیگیر بودید از نگرانى بابت سکوتم بیرون بیاید ، نمى دونم با چه فونت و اندازه اى خواهد بود . ممنون که به یادم بودید ، برمى گردم
 
من و زامبی ها و کونگ فوی پسرک
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

می دونم که حالتون از این تیتر اوریونی به هم خورده ! خودم هم ! ولی نمی دونم این چه بی تفاوتی مزخرفیه که گرفتارش شدم ؟ شاید از اثرات دیدن سریال Walking Dead باشه . بله مدتیه مثل یک زامبی پی فرصت می گردم تا این سریال را ببلعم ، البته تا آنجا که من تو سریال دیدم زامبی در پی فرصت نیستند ، اون ها بی تفاوفتند و فقط در پی بلعیدن هستند ، آن ها فقط راه می روند و انسان ها را می بلعند و انسان هایی که زنده مانده اند باید با تمام تمدنی که داشتند مانند انسان های اولیه فقط به دنبال سرپناه و آذوقه باشند و از بین بردن زامبی ها . من از قصه های آخرزمانی خوشم میاد ، از بروز خود واقعی آدم ها در لحظات بحرانی خوشم میاد ، از لحظات عاشقانه و دراماتیک انسان ها در لحظات سکوت و ویرانی دنیا خوشم میاد . وقتی من سریال را می بینم شوهرجان از صفحه ی تی وی رو برمی گرداند و پسرک فقط در پی یک فرصت است تا صفحه ی تی وی را دید بزند ، راستش بعضی وقت ها با من سریال را می بیند ولی جاهایی که زامبی ها می رسند فرار می کند ! شوهر جان می گوید این ها را نبین خشن می شی ! ولی من خشن نمی شم بلکه به بی تفاوتی ام ادامه می دهم ! 

پسرک کلاس کونگ فو می رود ، با ذوق و شوق و قدرت یک گلادیاتور لباس مشکی های کونگ فویش را می پوشد و راه می افتد تو خیابان ! در حالیکه تازگی ها با شلوارک جین اش با هزار زور و زحمت بیرون می ره ، پسرک بوروسلی و جکی چان وار می رود باشگاه و من یاد سال های آموزش کونگ فوی خودم می افتم ، دنیا پیش رویم بود و من به دنبال هفت خط کونگ فو ، دنیا برایم بسیار بزرگ و بی انتها بود و من باید همه را می گشتم ، حالا گویا دنیا پشت من قرار گرفته و من باید همین نیمه ای را که روبرویم قرار گرفته و هی کوچک و کوچک تر می شود را به دقت بروم ...

بگذریم دیشب خواب های مزخرف زیاد دیدم و به هر حال هنوز بی تفاوتم . گویا زامبی شده ام !


 
← صفحه بعد