|
یادداشت های الی
|
" ... سی یروا ماریا مسحور ترفندهای آبرنونسیو بود تا این که او گوشش را به سینه اش گذاشت . قلب دختر از ترس به تاپ تاپ افتاد و پوستش شبنم زنده و سردی از خود پراکند که رایحه ی ضعیف پیاز را داشت ... " خب فکر می کنید این جملات را در نوشته ی کدام نویسنده ای غیر از مارکز می توان پیدا کرد و لابد وقتی ازش جریان بوی پیاز ترشح شده از پوست را بپرسی خواهد گفت : اوه...آره یادمه نوه عمه ی خواهر زاده آخریم اینطوری بود هر وقت از بغلش رد میشدی ! مارکز در کتاب " از عشق و دیگر اهریمنان " داستان دختر دوازده ساله ای را می گوید که به واسطه ی نذر پدرش از زمان به دنیا آمدن اش موهایش را کوتاه نکرده اند ، این دختر با این موهای وحشی از قضا دارای خوی وحشی و درنده ای هم بوده تا آنجا که اطرافیانش به خیال اینکه دخترک دچار تسخیر شیطان شده به صومعه ای میسپارندش برای تطهیر روح و اینجاست که نقد و طنز تند ماکز به مذهب و اسقف های هاپ هاپو و مادر روحانی های عقده ای و احمق شروع میشه ....
کتاب ترجمه ی خوبی هم داره . فکر می کنید عکس زیر چیه ؟:
راستش این خروسک زردنبوی شکم قرمز را پسرکم در کندوکاوهایش در زیرزمین خانه ی پدری مان پیدا کرد و با خودش منو پرت کرد به سالهای کودکی و نوجوانی ام که با دوچرخه ی سبز رنگ نمره ی بیست شمشیرنشان زین پشت دارم در کوچه پس کوچه های پونک رکاب می زدم تا سال سوم دبیرستان و این خروسک یکی از چند تزیین شبرنگ پره های دوچرخه ام بود که هنوز هم لحظه ی خریدن و نصب کردنش روی پره های دوچرخه رو خوب یادمه ، هنوز هم تمام لحظات پنچر گیری ای را که پدرم انجام می داد یادمه ، با دقت توی آب را نگاه می کردم و هر جا که قلپ قلپ حبابها را می دیدم چسب پنچرگیری رو میذاشتم توی دستهاش . کوچه را بر اساس نوع گلها و درختان جلوی در خانه ها ایستگاه بندی کرده بودیم : ایستگاه رز ، ایستگاه چنار ، ایستگاه قرچک و...و بعد با چند تا بچه های بزرگ هم سن و سال خودم بچه کوچیک ها رو به عنوان مسافر توی این ایستگاهها روی ترکمون جابجا می کردیم ! گاهی هم دوچرخه هامون رو با طناب پشت هم به هم وصل می کردیم و با هم رکاب می زدیم و کافی بود یکی چپ کنه تا بقیه هم تلپ تلپ بیفتند ! هر شب هم که خونه می رفتیم کنار ساق پاهامون روغنی و سیاه بود از چربی زنجیر چرخ . حالا سالها از آن موقع می گذره ، دوچرخه تا چند سال پیش توی همین زیر زمین بود و بعد از مدتی نصیب وانتی های سیار مفت بر وسایل خانه شد و دوچرخه سواری من هم محدود شده به کیشی ، پارک جنگلی ای ، جایی... اینطوری شد که عشق و علاقه ام به دوچرخه سواری به اهریمن بزرگسالی تسخیر شد و رفت پی کارش ...
[ ٥ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٩ ب.ظ ] [ الی ]
[ شما چي مي گيد () ]
دیروز که دنبال پسرک رفتم تا منو دید با هیجان داد زد : مامان اجازه می دی با خاله ها و دوستام فردا برم باغ وحش ؟ ...مگر میشه به یه صورت معصوم با این همه هیجان و شوق نه گفت ! همانجا به پدرش زنگ زدم و اون هم با زرنگی اجازه ی رفتن یا نرفتنش رو به عهده ی خودم گذاشت ( همیشه همین کار رو می کنه !) و من مثل یک روبات رضایت نامه را امضا کردم . پسرک امروز رفت و به سلامت برگشت ولی من دیروز تا به حال هزار جور فکر و تصور برام بوجود آمد ، هم در بیداری و هم در خواب . راستش رو بخواید از خودم بدم اومد بابت این همه فکر های مزخرفی که کردم و بدترین حالت ها رو در نظر گرفتم من قرار نبود خودم رو اینقدر درگیر لحظه لحظه ی زندگی بچه ام بکنم ولی درگیر شدم اساسی حتا توی خواب هم می دیدم که پسرک را گم کرده ام و فهمیدم کار از ضمیر ناخودآگاهم خرابه . میشد یه نه بگم و خیال خودم را راحت کنم ولی تا کی میشه به بچه خودخواهانه نه گفت ، به بچه ای که امروز با چهره ی معصوم و فرمانبردار و کوچولوش درخواستی می کنه شاید بشه نه گفت ولی یه روزی به همین بچه با لنگ دراز و ته ریشی در صورت و صدایی دورگه ... نمی دونم شاید من سخت می گیرم به هر حال حالا که پسرک خسته از باغ وحش گردی و خرس و موش و گرگ و پلنگ دیدن خوابیده من هم فیلم " نیمه شب در پاریس " را دیدم . همان طنز راحت و سهل گرفتن همه چیز از وودی آلن پیر . عمو آلن یک همینگوی خوش تیپ و مدام شیشه ی مشروب به دست و دختر کش را برایم جایگزین آن همینگوی پیری که زاده ی مجلات وطنی بود کرد که از این همینگوی وودی آلن بیشتر خوشم آمد و آنجا که پیشنهاد فیلم ملک الموت لوییس بونوئل را به خود بونوئل می داد کلی خندیدم و کیف کردم ، هر چند سفر دوباره به قرن هجدم در فیلم به نظرم زیادی آمد و ... و خب در نهایت هوایی ام کرد برای قدم زدن در کوچه پس کوچه های پاریس زیر باران !
کتاب " شوهر عزیز من " از فریبا کلهر را هم خواندم که بر خلاف عنوان خاله زنکی اش رمان خوب و محکم و درست درمانی بود . قبلا هم " شروع یک زن "و " پایان یک مرد " را ازش خوانده بودم ولی این آخری که گویا پایان سه گانه ی خانم کلهر است بهتر بود . در واقع قصه محور بودن داستان برام کشش داشت .و همینطور مرور وقایع بعد از انقلاب ایران که آمدنش در رمان هم عجیب و هم جالب بود . در واقع زیاد عادت نداریم !
[ ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٤:۱۳ ب.ظ ] [ الی ]
[ شما چي مي گيد () ]
این شماره ی اخیر مجله ی همشهری جوان اختصاص پیدا کرده به کوروش که البته از نظر من خیلی دیره از جهت زمانی . بیشتر دوست داشتم که اون زمان که به نام روز جهانی کوروش چپ و راست و از در و دیوار پیام تبریک میریزه این مطلب چاپ میشد . حالا من کاری به جهت گیری های سیاسی متولیان مجله ندارم که انصافا تاجاییکه شده خودشون رو دور نگه داشتند ولی در این شماره تقریبا بی طرفانه این کوروش گرایی و باستان گرایی رو بررسی کردند . بخوانید بد نیست . لااقل اینقدر حرف های قلنبه ای که به کوروش نسبت میدهند را کمتر باور می کنید . شاید ! من به پسرکم یاد دادم که هر وقت مجبور شدی تلفن خونه یا من و یا بابات رو برداری از طرف بپرس : شما ؟ که معلوم بشه براش که داره با کی حرف میزنه ولی نود درصد اوقات متوجه شدم که در مقابل پرسش " شما " پسرک تقریبن هیچ کسی خودش رو درست و حسابی معرفی نمی کنه ، حالا یا حرفای پسرک رو شوخی می گیرند و یا مثلا با خودشون می گن برو بابا حالا ما باید خودمونو به یه فسقلی معرفی کنیم !! با خودم فکر کردم بیشتر از تربیت بچه ها باید به فکر تربیت آدم بزرگ ها بود که یاد گرفتند بچه را جدی نگیرند . و دیگر اینکه امروز بعد از تعطیلی پسرک از پیش دبستانی اش خوش خوشک راهی پارک شدیم ، گفتم بذار از این آفتاب و هوای خنک دلچسب استفاده کنیم . در خانه ی پدری که بودم هر ساله همین موقع ها یک ملافه می انداختم توی بالکن و مدت درازی رو زیر آفتاب دراز می کشیدم و درست همون وقت که آفتاب تند میشد و داشتم می سوختم یهو یه باد خنک تن چسبی می وزید و من را کیفور می کرد . حالا خانه ی پدری هست ولی بالکن خوب و پهن اش دیگر نیست . بماند که پدرش هم دیگر نیست ! چند سال پیش خودمان با اصرار بالکن را بیهوده انگاشتیم و انداختیم سر متراژ خانه . حالا خانه بزرگ تر شده و ما هنوز به اتاقی که جای بالکن ساخته شده می گوییم اتاق بالکن ! آفتاب پارک امروز هم دلچسب بود . من همینطور که از دور پسرک را در زمین بازی می پاییدم زیر سایه آلاچیقی نشستم که دو خانم دیگر هم نشسته بودند که کمی بعدتر شدند چهار تا و با من پنج تا . همینطور که چشمم به پسرک بود و سرم هم در کتاب همراهم گوشم را هم سپردم به حرفهای خانم ها ! و خب فکر می کنید زمینه ی بحث شان چی بود ؟ هدیه ی روز زن ! که شوهرم پیرارسال برام شال خرید و پسش دادم ! و امسال به بچه ها سپردم بهش بگن ساعت می خوام ! و دستبند طلام کهنه شده و روسری هامو در میده و به شوهرم گفتم که امسال اینو برام عوض کن ! و ... این علامت تعجب ها همینطور که اینجا هستند در پارک عین کارتون تام و جری بالای سرم نقش می بست که چه روزی و چه هدیه ای و چه کشکی .... نه اینکه ندانم روز زن نزدیکه ولی این همه منتظر هدیه اش بودن برام عجیب بود . انگار که این زن ها یک عمر خرحمالی و بساب و بشور کردن و حالا منتظرن جایزه اش را بگیرن ، نمی دونم شاید نظر من هم برای بقیه جای تعجب داره ولی شخصا معتقد به هیچ روزی از این روزهای بی رگ و ریشه نیستم و جایزه ای هم از کسی نمی خوام و اگر هم هدیه ای بگیرم روم نمیشه حتا تو ذهنم بگم این هدیه رو به مناسبت روز زن گرفتم چه برسه به دیگران . البته از هدیه گرفتن اصلا بدم نمیاد ( به نظرم توضیحش سخته !) بیشتر دوست دارم بدونم هدیه رو به خاطر خودم گرفتم و نه زن بودنم ! [ ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱٩ ب.ظ ] [ الی ]
[ شما چي مي گيد () ]
شوهر جان ایام نمایشگاه کتاب که میشه مدام می پرسه نمی ری نمایشگاه ؟ امروز برو یا فردا من پسره رو با خودم می برم برو یه دل سیر بگرد ! ولی من اغلب با بهانه های مختلف نمی رم و اون خیلی متعجب میشه هر بار از نرفتنم . آخر سر هم با گفتن اینکه کتاب نخونده زیاد دارم برم بخرم رو هم تلنبار کنم که چی ، کمی مجاب میشه . سه چهار سال پیش با اصرار و به این بهانه که خودمم می خوام بیام راهی مصلا شدیم ، ازدحام جمعیت باورنکردنی بود ، همین آفتابی که وقتی نمایشگاه کتاب توی نمایشگاه بین المللی برگزار میشد وقتی روی اون ردیف صندلی ها مینشستیم کلی می چسبید و حالش را می بردیم حالا اینجا تو مصلا مثل گرز آتشین می کوبه توی سر آدم ، خلاصه توی اون گرما و شلوغی و من و شوهر جان همدیگه رو گم کردیم ، من این ور تنها با یک موبایل بی آنتن و اون معلوم نبود کدوم ور با پسرکمان و یک موبایل بی آنتن دیگه ! داستانی شد . در ضمن خوشمم نمیاد برم آویزون میز جلوی غرفه ها بشم و در حالیکه مشغول تورق کتابی هستم هر چند ثانیه یک بار یک هیکلی از پشتم رد شه در حالیکه بعضی هاشون سهوا یا عمدا تماسکی هم برقرار می کنن ! نوجوان که بودم هر سال در حالیکه فکر می کردم کار روشنفکرانه ای می کنم همراه پدر راهی نمایشگاه میشدم ، گاهی خواهر هام هم می اومدن ولی چند باری هم تنها رفتیم. اولین جایی که پدر می رفت انتشارات اطلاعات بود که اون وقت ها فکر می کردم به خاطر اطلاعاتشه ! که اونجا میریم اما بعدها فهمیدم به خاطر تخفیف بیشترش هم بوده . و بعد دلی دلی طفیلی پدر راهی انتشارات امیر کبیر می شدیم . ما بین این ها هر غرفه ای که بود را هم نگاه می کردیم و سر آخر بعدازظهر با تنی خسته و کوله باری از کتابهای تاریخی و خاطرات آدم های مهم (اغلب در زمان شاه ) و کاتالوگها و مشتی کاغذ تبلیغات راهی خانه میشدیم . دانشجو که شدم هر بار به بهانه ای با پدر نمی رفتم ! نمی دانم پدرم متوجه میشد که تا قرار و مدارهای دوستهای دانشگاهی هست دیگه هیچ دختر با پدرش نمایشگاه کتاب نمی ره یا نه ؟ لااقل امیدوارم حالا فهمیده باشد به هرحال برای من نمایشگاه کتاب همیشه یادآور بوی کباب ترکی و ژامبون و راه رفتن های طولانی و دختر پسرهای چیک تو چیک و دست در گردن هم و سر و صدای مدام پیج کردن و تبلیغات و موسیقی های شاد رو مخ برو و آب معدنی و گاری گاری و فرغون فرغون حمل کتاب و...بوده و نه خود کتاب ! جدیدا غرفه های پاسخ به سوالات شرعی و غرفه ی کمک به ایتام هم دیدم که ...چی بگم ؟! الآن ها اگر تمایلی داشته باشم برای رفتن به آنجا به خاطر پسرک هست والا منم و ستون کتابهای نخوانده ی رو اپن آشپزخانه ! [ ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٩ ق.ظ ] [ الی ]
[ شما چي مي گيد () ]
بعد از چند روز دوری بالاخره به این خانه ی مجازی برگشتم . این که می گم خانه واقعا یه جورایی درسته . خیلی از اوقاتم رو اینجا می گذرونم و یا به فکرشم . اشکال از این موس کوچولو بود که پا نمی داد ! والا من بی تقصیرم . دیشب داشتم مسابقه رقص تی وی پرشیا رو می دیدم . می گن آدم چیزی رو که بلد نیست بهش کشش پیدا می کنه . حالا حکایت ماست . هر چقدر در زمینه حرکات موزون ،ناموزونم از دیدن این همه توازن لذت می برم و مشعوفم از دیدن این همه قر و تکان های دختران و پسران ایران زمین . زیاد فکر نمی کردم این ملت شهیدپرور همیشه در صحنه توی پستوهای خانه هایشان این همه رقص را جدی بگیرند و یا حاضر بشن براش هزینه کنن و تا بلاد کفر برن و برقصن و بیان و یا شاید هم نیان !
این چند روز چند تا کتاب مدیتیشن و عرفان و انسان از منظری دیگر و اینا ... خوندم و بعد از خوندن درست مثل ماموریت غیر ممکن شوتشان می کردم به سویی . یه جورایی از این طور چیزا اشباعم . یه دوره ای خیلی پی این طور چیزا رفتم . انصاف داشته باشم خیلی هم برام کارآیی داشت . ولی حالا به نظرم برام دوره اش تموم شده . به من چه که جهان کرویه یا خطی ، ته داره یا نه ، روح داریم یا نه ، روح بعد از مرگ از تونل عبور می کنه یا نه ، هاله ی دور آدمها بنفشه ویا قرمزه و یا آبی ... به نظرم مهم اینه که بتونی ذهن و قلبت رو پرورش بدی تا در لحظه به هزار تا چیز فکر نکنه ، این است رمز زندگی که تقریبا محاله . لااقل برای من . جمعه شب توی برنامه هفت قسمت مفصلی از برنامه را اختصاص داده بودند به داریوش مهرجویی که ارزشش را داشت . مصاحبه با مهرجویی هم از قسمت های جذابش بود . طوری وسوسه مان کرد که شنبه داشتیم راهی سینما می شدیم برای دیدن نارنجی پوش که مثل اصحاب کهف خوابی ناگهانی من و شوهر و فرزندجان را در بر گرفت و سر بر بالشت و زمزمه گویان گفتیم حالا یه چرتی بزنیم و بعد بلند میشیم میریم ، خوابیدن همانا و بلند نشدن تا تاریکی هوا همان و نارنجی پوش هم بی نارنجی پوش ! ولی حالا برای رو کم کنی از رخوت بهار هم که شده باشه می ریم به همین زودی ! [ ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٠ ب.ظ ] [ الی ]
[ شما چي مي گيد () ]
راستش چیزی که منو واداشت به نوشتن این چند خط دیدن فیلم Soul Surferهست . باز هم با دیدن این فیلم احساسات انسانیم گل کرد و به پهنای صورت اشک ریختم . داستان فیلم داستان واقعی زندگی دختر موج سواری به نام بتانی هست که طی یکی از تمرینات موج سواریش توی یک ساحل کوسه دست چپش رو میکنه و با خودش می بره ! و بعد این دختر عاشق موج سواری می مونه و یک دست از ته قطع شده که حالا حتا نمی تونه یه گوجه رو برای ساندوچش خورد کنه چه برسه به موج سواری...از نظر خود من موج سواری به خودی خودش یک ورزش شگفت انگیزو باورنکردنی هست دیگه چه برسه به اینکه یکی بخواد بدون یک دستش این کار رو ادامه بده
عکس سمت چپ عکس دختر موج سوار واقعیه که دستش رو از دست داده . یعنی فقط کافیه که یک اتفاق خیلی کوچکتر از این خدایی نکرده برای یکی از اعضای خانواده های ما اتفاق بیفته ، به تجربه دیدم که چطور همه زانوی غم بغل می گیرن و داد و فغان راه می اندازن و کلا بی خیال ادامه زندگی به نحو عادی می شن چه برسه به اینکه بخوان توی یک راهی امتیاز هم کسب بکنن . چیز دیگه ای که احساسات منو حریحه دار کرد این بود که کو تا کشور ما حالا حالا حالا ها بخواد به یه همچین تمدن رها و آزادی برسه که توی یه شهر محلی که راه به دریا و اقیانوس داره یه همچین جشن ها و مسابقاتی برگزار بشه . تفریح ما با دریا و آب دیگه فوق فوقش یه قایق پدالی باشه ! [ ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٧ ب.ظ ] [ الی ]
[ شما چي مي گيد () ]
بالاخره این گرمای لزج و چسبناک دعوت نشده با تکان دادن تن بهار خاله رخت بربست و گوشهای ما را به ترق ترق خوردن باران به روی آسفالت ها و لبه های داغ پنجره هامان مهمان کرد ( عجب دو خط توپی برای نوشتن انشا شد !) ، به هر حال بارش باران بعد از این گرماهای مزخرف چسبید ، حتمن به بقیه اهالی شهر هم چسبیده که در مدت همین یک ربع گذشته دو تا ماشین از زیر پنجره مان رد شدند که با صدای بلند آهنگ " باران " امید را گذاشته بودند و خودشان را توی کوچه و پس کوچه ها رها کرده بودند . گفتم انشا و یاد تمام لحظات مزخرف زنگهای انشا سراسر تحصیلم افتادم . همیشه از زنگ انشا و موضوعاتش می ترسیدم ، الان علتش رو می دونم چون بلد نبودم خودم باشم تو نوشتن ،همیشه دنبال یک سرمشق و نمونه تو مجلات و روزنامه ها می گشتم ، همیشه التماس مادرم می کردم و یا عمه ام ... امشب توی کانال تازه تاسیس persiantoon که نمی دونم کدوم خداپدر مادر بیامرزی بالاخره به فکر راه اندازیش برای بچه های فارسی زبان افتاده کارتون به یاد ماندنی " رابین هود " رو گذاشت البته بدون سانسور و من حسرت خوردم برای تمام لحظات کودکی و نوجوانیمون که با تخیلات مزخرف در مورد رابین هود و ماریان گذشت در صورتی که توی خود کارتونش زحمت این تخیل رو کشیده بود و من لااقل نمی دانستم
امشب برای تخیلات ناب نوجوانی ام خیلی حسرت خوردم . رمان " پس از تاریکی " After dark هاروکی موراکامی را چند شب پیش یک نفس تا صبح خواندم . یعنی به خودم آمدم و دیدم وقت بردن پسرک به پیش دبستانی اش شده و من در پس ازتاریکی ام ! از نگاه خاص موراکامی به زن ها خوشم میاد . و همینطور رمان کوتاه " روز خرگوش " خانوم بلقیس سلیمانی را هم . این هم در مورد یک روز از دست و پا زدن یک زن میانسال در کوچه پس کوچه های همین شهر بی در و پیکر است . [ ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٢ ب.ظ ] [ الی ]
[ شما چي مي گيد () ]
از همین حالا که دارم این سطور ! را تایپ می کنم و دهانم تا آخرین جایی که ممکنه باز شده برای کشیدن خمیازه ای خونسرد حضور بهار و رخوتش را حسابی حس می کنم . از این به بعد ماییم و آفتاب و آفتاب و شره های عرق ... بر خلاف آنچه قبلن گفتم و فکر می کردم توی آخرین روزهای تعطیلات رفتیم سفر و همانطور که تجربه کردید این سفرهای از پیش برنامه ریزی نشده خیلی خوب از آب در میان . سفر به بلاد کفش و کیف چرم ، به بلاد شهریار : تبریز . مدتیه که به اتفاق خواهرهام تصمیم گرفتیم که سفر را فقط در جاده چالوس نبینیم و در راستای این تصمیم خواهرم برای رزرو هتل در تبریز از طریق اداره شان اقدام کرد و رفتیم . هوای توی راه خیلی خیلی بهاری و خوب و تمیز بود . اینکه می گم بهاری یعنی تا یک مسافتی حسابی ابری و بارانی بود و از یک جایی به بعد ناگهان آفتابی و صاف میشد . در این چند روز حالی کردیم از دیدن ابرهای بسیار سفید و آسمان بسیار درخشانی که آخرین خاطراتمان ازش برمیگرده به سالهای کودکی مان :
این وضعیت هوای جاده بود . به طور کل شهر تبریز شهر یکدست و تمیزی به نظرم آمد . یکدست از اون جهت که چندان تقسیم نمیشد به مناطق بالا شهر و پایین شهر . یک اعیانی خاص و یکدستی بر شهر حاکم بود . از همه بهتر بازار پر پیچ و خم و به نظر بی سر و ته تبریز بود با انواع و شکلهای مختلف کفش بدون اینکه هیچ کدامشان چینی و خارج از سایز باشه و البته شهر باقلواهای خیلی خیلی خوشمزه :
به نظر شما از اینها میشه گذشت ؟!! یکی از چیزهایی که خیلی به نظرمون اومد اخلاق خوش فروشنده ها بود ، خیلی خوشرو و مودب بودند . مثلا اگر جنسی را برمیداشتی و امتحان می کردی و آخر سر نمی پسندی خیلی خیلی برخورد خوبی نشون می دادند ( بر عکس اینجا که اگر جنسی را نخریم دیگه کم مونده فروشند با لگد بدرقه مون کنه !) حتا پلیس های مهربان و مودبی هم داشتند در واقع دست به جریمه نداشتند . حتا یکبار که ساعت ده یازده شب از یه افسر سراغ پارکینگ رو گرفتیم با خوشرویی اشاره کرد که همین جا پارک کنید و منظورش از همین جا دست زیر تابلوی توقف مطلقا ممنوع بود ! گفت باشه شما برید یه دوری بزنید من این جا مراقبم !! یک روز هم اختصاص دادیم به دیدن روستای تاریخی کندوان که اعجاب انگیز بود . خونه های چند طبقه تو دل غارهای به قول خودشون کله قندی .
یعنی شما باورتون میشه توی این سوراخ سوراخ های کوه خانواده های زیادی زندگی می کردند ؟ عکس سمت چپ از داخل یکی از کله قندی هاست . این خونه ی یه خانواده ی چهار نفری بود . یعنی از کف زمین یه سرمای استخوان سوزی بیرون میزد که نگو . رفتید روستای کندوان مدیونید که انواع برگه های هلو و زردآلو و قیسی و آلو و آلبالو را بخرید و یاد من نکنید !
عکس سمت راست پسرمه کنار اون خوراکی های وسوسه انگیز و عکس سمت راست کار خانوم های کندوانی بود . تابلوهای ساده ای پر از رنگ و اب و هیجان که حالت گلیم داشت . رفتید کندوان از خوردن دیزی های اونجا نگذرید ، طعم و مزه ی ناب و به یادماندنی ای داره . و قسمت اشک آور ماجرا دیدن تتمه های دریاچه ی ارومیه بود که واقعا گریه مان را در آورد :
این سفیدی ها که می بینید برف نیست نمکه کنار ساحل دریاچه ی ارومیه ست . و عکس زیر هم همان پل بی ادبیه که نقش زیادی توی خشک شدن دریاچه داره . برعکس تعریفی که از پل داریم که با شنیدن اسمش یاد ارتباط و دوستی و نزدیکی می افتیم این یکی پل معنای خشکی و نابودی و ... داره هرچند که راهها رو یکی دو ساعتی نزدیک تر کرده باشه :
این همان پل بی تربیته . آسمان را دارید ؟ بی ربط نوشت : آلبوم " ماه می خنده " محمد رضا هدایتی را بخرید و حالش را ببرید . اغلب قطعاتش خیلی خیلی گوش کردنیه . به خصوص قطعه " من با تو آرومم " . [ ۱۳ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٤ ب.ظ ] [ الی ]
[ شما چي مي گيد () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |