شوهر جان میگوید : مواد پیتزا را بگییریم تو خونه درست کنیم ، سالمتره ، من در دلم میگویم : اینطوری دیگر به کدام بهونه دولپی فست فود خوردن مردم را در رستوران تماشا کنیم !

فرزند جان میگوید : مامانی بریم این پارکه ، من میگویم : بریم اون پارکه و در دلم میگویم به این بهونه شطرنج و تخته بازی کردن و آواز خواندن دور همی پیرمردها و پیرزنهای توی اون پارکه رو هم تماشا میکنیم !

پنجره را باز میکنم ( مثلا میخواهم هوا بخورم و از باران پاییزی لذت ببرم ) ولی در واقع میخواهم به این بهونه زن همسایه روبرویی را غرق در مطالعه تماشا کنم !

فرزند جان از من میخواهد باهاش بازی کنم ، من میگویم بیا نقاشی بکشیم و به این بهونه مثل دو کودک مینشینیم و تمام شکلهای کتاب نقاشی اش را رنگ میکنیم و دقت میکنیم رنگها از خطها بیرون نزند !

و باز فرزند جان از من میخواهد برایش CD کارتون بگذارم ،‌من هم با کلی شرط و شروط میگذارم و به بهونه ی او کلی ازدیدن کارتونها لذت میبرم ! و حتی به بهونه ی او مدتها پلی استیشن بازی میکنم !

.

.

.

از قضیه ی کودک درون که بگذریم اینها بهونه های کوچک و لذت بخش زنگی من و شاید خیلیهای دیگر هستند که لااقل برای من در میان این همه روزمرگی و شلوغی با خود تمرکز و هیجان ! به همراه می آورود .

و دو پیشنهاد : کتابهای " بادبادک باز " و " هزار خورشید تابان " خالد حسینی را بخوانید ، قول میدهم نظرتان نسبت به افغانیها عوض میشود و در صف نانواییها مهربانتر از قبل به آنها نگاه میکنید .

[ ٢٧ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٤:۱۳ ‎ب.ظ ] [ الی ]