زیر سقف صندلی های ایستگاه اتوبوس دست در دست هم نشسته ایم . صدای رعد و برق فشار دست های مهرداد را روی دست هایم بیشتر می کند . دستهایش گرم است . می گوید : کاش اتوبوس دیرتر بیاید !  اتوبوس می آید . دست هایش را رها می کنم و سوار اتوبوس می شویم . بوی عطر و عرق و هوای دم کرده می زند زیر بینی ام . قسمت زنانه خلوت است . در حالیکه می نشینم کنار پنجره ی صندلی ای قطرات باران اول آرام و بعد با شدت می خورند به شیشه ی پر از دوده و کثیف پنجره . سرم را به پنجره می چسبانم و تن به گرمای اتوبوس می سپارم . در قسمت مردانه  دنبال مهرداد می گردم . چند دست میله ی وسط اتوبوس را محکم گرفته اند . دست مهرداد را شناختم . اتوبوس در ایستگاهی ایستاد . دست مهرداد میله را رها کرد . درهای اتوبوس بسته شد . از پشت پنجره قطرات محکم باران را که به شیشه ای که حالا تمیزتر از قبل شده بود می خورد و سیلابی که در خیابانها راه افتاده بود و چشمهای بهت زده ی مهرداد را می دیدم در حالیکه مهرداد که حالا کاملا خیس شده بود کوچک و کوچکتر می شد .

[ ۸ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۳:٠۱ ‎ب.ظ ] [ الی ]