زن بچه اش را روی بالشت روی پاهایش گذاشت ، پاهایش را آونگ وار تکان میداد ، خیره به فرزندش نگاه میکرد و فکرش در دوردست ها پرواز میکرد از این سو به آن سو ، از این سو به آن سو ...

 

 

*

گاهی وقتها همه ی تصورات و همه ی اعتقاداتت با یک تلنگر با یک حرف ساده در هم میپیچد و گره میخورد و محو میشود ... اگر نوجوان بودم توی حس میرفتم و میگفتم : باید امشب بروم / باید امشب چمدانم را بردارم و به سمتی بروم / که درختان حماسی پیداست / دورها آواییست که مرا میخواند... ولی الآن در جوانی به عنوان یک مادر آنقدر زندیگیم رنگ و بوی تعلق گرفته که میدانم باید بمانم و بمانم لااقل تا آنجا که دست من است باید بمانم و فقط میتوانم با فکرهای بدجنسانه ( مثل انتقام و یا بی تفاوتی ویا خیانت !) فکر خود را کمی آسوده کنم و بعد با خود بگویم : ول کن بابا ! تو که اهل این کارها نیستی ... و سعی کنم این خاطره را کم کم به اعماق ذهنم پس برانم ...تا در جایی و زمانی دیگر این خاطره دوباره سر بر آورد و شاید آن موقع به آ ن بخندم .... شاید .

[ ٢۸ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ الی ]