از پله ها همراه فرزند جان بالا رفیتم ، نفس زنان به طبقه ی چهارم رسیدیم که بنگ !! گارد قفل شده ی در ورودی آپارتمان مانند ضربه ی یک پتک خورد توی صورتم ، اولین تصویری که از ذهنم گذشت چهره ی بی خیال و غرق در خواب شوهرجان بود ! ظهر خودش گفته بود برو خونه ، من هم میام ! نگفته بود که گارد را شش قفل کرده و تنها کلیدش هم همراهش برده ! حیران و عصبانی با تلفن دستی اش تماس گرفتم : دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد ... بعله !در حالیکه پله ها را یکی یکی پایین میایم درجه ی عصبانیتم یکی یکی بالا میرود : حالا چه کار کنم ، تا کی صبر کنم که بیاد ، آخه آدم اینقدر بی مسوولیت ! اخم کرده کوچه ها را میپیمودم ! و غر میزدم : آخه یکی نیست بگه کدوم دزد خری میاد طبقه ی چهارم یه آپارتمان بی آسانسور دزدی که این در لعنتی رو قفل میکنی ؟!....

*

بالاخره پیدایش شد ( بعد از تماس گرفتن با چند نفر و پیغام و پسغام دادن ) با لبهایی خندان و چشمهایی شرمنده و کلید به دست ! یکی یکی بالا رفتن از پله ها آرام آرام اخمهایم را باز کرد ! انگار نه انگار آن همه حرف تمرین کرده بودم که بهش بزنم ! بالاخره وارد خانه شدیم و شروع کردم به جابه جایی وسایلم که در کیفم متوجه چیزی شدم ، کادوی تولد شوهر جان که دیروز خریده بودم : تولدت مبارک !

*

ما دیگر گارد در را قفل نمیکنیم . ( قابل توجه دزدها !)

[ ۳٠ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ الی ]