- در پارک دخترجوانی را دیدم با چهره ای بکر و زیبایی اساطیری که با غرور و صلابت قدم بر میداشت و هوای اطرافش را به طور محسوسی جابجا میکرد ولی در حالت نگاهش چیزی را دیدم که غرور نادرش را کمی مخدوش (مشکوک!) میکرد : طلب عشق . با خودم گفتم : امیدوارم یادش باشد که : اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم .

- توی دنیا هیچ حرفی بدتر از این نیست که یکی هر چی دلش خواست به آدم بگه بعد در کمال وقاحت بگه : من هیچی تو دلم نیست !! اگر این همه حرف به تو زدم !!! یکی نیست بگه اگر این حرفها از ذهن محترم تو نگذشته پس چطوری از دهان مبارک تو در آمده ؟! ( فکر کنم این فقط تو فرهنگ ایرانی ما وجود داشته باشه !)

- داشتم زعفران آسیاب میکردم یهو به خودم آمدم دیدم دارم خرده های زعفران را که روی میز ریخته بود با دقت جمع میکنم ، فهمیدم زعفران خیلی گران شده ! : ارزش هر چیزی را که بدانیم بیشتر از آن مراقبت میکنیم !

- دخترک سخت گریه میکرد ، به خاطر شال گردنش که زیر نیمکت مدرسه جا گذاشته بود ، دوستش از او پرسید : حالا خیلی گرون قیمت بود ؟ دخترک با خودش فکر کرد : نه ، آخه مامانم دعوام میکنه !

* عنوان مطلب از کتابی با همین نام گرفته شده اثر نویسنده آلمانی " هانریش بل " که در آن نویسنده همینطور یکنفس از زبان شخصیت عاشق پیشه ی رمان که یک دلقک است حرف میزند و حرف میزند و تو یهو به خودت میایی میبینی یکنفس نصفش را تمام کردی ! به نظرم این روش بعدها مورد توجه دی . جی . سالینجر و جناب فرهاد جعفری ( شبه روشنفکر اصولگرایی که به طرز بیمارگونه ای ! طرفداری یک کسی را میکند !) قرار گرفت و " ناتور دشت "‌و " کافه پیانو " را اینگونه نوشتند .

[ ۳ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ] [ الی ]