هوا ابریست . دلم میخواهد با فرزند جان بیرون برویم ، میگوید : مامان ! اجازه میدی شمشیرم را با خودم بیارم ؟ منظورش از شمشیر خنجر کوچک پلاستیکی صورتی اش است ! شمشیرش را میاورد و هنوز سر کوچه نرسیدیم خسته ! می شود و از من میخواهد شمشیرش را بگیرم ، شمشیرش را میگیرم و با آن حس جنگجویی همیشگی ام تشدید می شود :

دلم میخواهد با آن خنجر به جنگ همه ی ناعدالتیهایی که در حقم شده بروم . دلم میخواهد همه ی حرفهایی را که طی سالها باید میگفتم و به هر دلیلی نگفتم ، فریاد بزنم . دلم می خواهد همه ی جاهایی که دوست داشتم بروم و نرفته ام را پرواز کنم . دلم می خواهد همه ی بغض های فرو خورده ای که از سر ریز شدنشان خجالت کشیدم را گریه کنم . دلم می خواهد همه ی بهت های زندگیم را به ساحل آسودگی برسانم ...

مامان ! شمشیرم را بده ! ببخشید که خسته شدی ! او هم میداند که از همه ی این جنگ ها خسته شده ام !

بارانی ریز شروع به باریدن میکند .

*

به ارواح خاک زنی گمنام در مشرق آسمان قسم

من از این همه گریزانم ، از این همه همهمه گریزانم . ( سید علی صالحی )

[ ۱٠ دی ۱۳۸۸ ] [ ٥:٥۳ ‎ب.ظ ] [ الی ]