گاهی وقت ها کنار کسی نشسته ای ودلت می خواهد حرفی را به او بزنی ولی پیشاپیش می دانی که حرفت را نمی فهمد ، اینجاست که ناگهان احساس تنهایی میکنی . کنار ساحل دریا هم که به هر حال حس خاصی همراه تنهایی عمیق بهت دست میده ! و نیز وقتهایی که بارانی ، برفی می بارد ! گاهی وقتها ، برعکس ، دور و برت خیلی شلوغست و دلت لحظه ای تنهایی می خواهد . گاهی وقت ها حتی خدا هم تنهاست و دلش می خواهد با توحرف بزند ولی تو از بس مشغولی صدایش را نمی شنوی . گاهی اوقات نوعی تنهایی را در چهره ی معصومانه ی مادرت بعد از رفتن پدر می بینی و از همه بدتر اینکه میدانی با وجود فرزند و یا فرزندانت در آینده باز هم تنها خواهی بود ....

 

* عنوان برگرفته از کتابی به همین نام اثر نویسنده ی اهل چک به نام بهومیل هرابال (‌به ضم ب ) است ( دارید اسم رو !!) که با خواندنش متوجه معصومیت بی نهایت نویسنده که هم در تصویرش و هم در اغلب صفحات کتابش جاریست می شوید .

[ ۱۸ دی ۱۳۸۸ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ الی ]