دریاچه ی ارومیه گم شده بود و آب آکواریوم کدر. زن احساس می کرد دو ماهی کوچک با التماس نگاهش می کنند ، شاید برای غذا و شاید برای آزادی . از همان روز اول هم به شوهرش گفته بود تحمل ماهی در آکواریوم و پرنده ی در قفس را ندارد ، شوهرش پرنده را بی خیال شده بود ولی آکواریوم را به بهانه ی اینکه وجود عنصر آب در خانه خوب است نه . حالا او مانده بود و ماهی های شناور در آب کدر و دریاچه ی ارومیه ای که پیدایش نبود  . همه جا را به خاطر دریاچه گشته بود حتی زیر تمام کابینتها را . تمام وسایل بازی و نقاشی پسرش را هم ، ولی اثری از آن نبود. چقدر پسرش را روبریش نشانده بود و سعی کرده بود با آرامش به یاد او بیاورد که آخرین بار کجا پازل نقشه ی ایران را ولو کرده بوده و پسرش هر بار جایی را نشان میداد .  با خودش فکر کرد کاش خراسان گم می شد لا اقل به خاطر پهناور بودنش راحت تر به چشم می آمد ولی دریاچه ی ارومیه آنقدر کوچک بود (‌در مجلات خوانده بود دارد کوچکتر هم می شود ) که اصلا دیده نمی شد . چقدر این پازل را دوست داشت ، پدرش برایش خریده بود و طی سالها آنقدر از آن مراقبت کرده بود تا سالم مانده بود و حالا با پسرش بارها و بارها بهمش می ریختند و دوباره آنرا می ساختند .

از گشتن خسته شد و از نگاه های ماهی ها و از خودش .

به ساعت نگاهی کرد و شروع کرد تند تند لباسهای  پسرکش را در آوردن . مامان میخوایم بریم پارت ! 

- آره مامان جان ، میریم پارک .

زیر نگاه ماهی ها لباسهای پسرش را پوشاند و خودش هم آماده ی رفتن شد ، در حالیکه سعی می کرد نگاهش به نگاه ماهی ها نیفتد در را باز کرد و بیرون رفتند و شروع کرد به پوشاندن کفشهای پسرش . در را بست و ... ناگهان دوباره در را باز کرد و داخل خانه آمد...

** 

ظرف شیشه ای را به پسرش داد و به او کمک کرد تا ماهی ها را رهاکند و بعد کناری ایستادند و گم شدن سریع ماهی ها را درآب حوض وسط پارک تماشا کردند در حالیکه  به سوالات بی پایان پسرش در مورد جای جدید ماهی ها جواب می داد .

بعد از مدتی بازی کردن و دویدن بالاخره پسرش خسته شد و به خانه آمدند . داشت برای پسرش شیر می ریخت که صدای فریاد پسرش را شنید: مامان شمال پیدا شد ! منظورش همان دریاچه ی ارومیه بود !

دریاچه را توی ایران گذاشتند و هر دو با شادی به آن نگاه کردند . زن کنار پنجره رفت و بازش کرد : سلام هوای تازه !  دستش را درون کیسه پلاستیکی زیر تخت برد و مشتی ارزن روی لبه پنجره ریخت .

همه چیز سر جایش بود .

 

 

پ.ن: کوتاه تر شده ی این داستان در یکی از شماره های همشهری داستان چاپ شد. آذر 90

[ ٦ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٤:۱٧ ‎ب.ظ ] [ الی ]