بنده و فرزند جان و نیز شوهر جان دیشب تا صبح شب سختی را گذراندیم ، من که دچار معده درد خیلی شدیدی شده بودم و فقط به خود می پیچیدم و تن فرزند جان هم مثل کوره داغ بود و در تب ناشی از عفونت گلو می سوخت و یک دست شوهر جان مشغول امدادرسانی به من بود برای درست کردن چایی نبات و عرق نعنا و دادن شربت معده به من و دست دیگرش هم در حال یاری رسانی به فرزند جان و پاشویه کردن او و دادن منظم تب بر به او و هر دومان در حال غصه خوردن برای تب بالای فرزند جان ( من با درد و او با اخم ) . و اینگونه بود که نزدیکهای صبح که تقریبا کمی حالمان بهتر شد خوابمان برد ...

که ناگهان گرومببببب !! با صدای وحشتناکی ساعت 9 صبح از خواب پریدم ، اهمیت ندادم و گذاشتم به حساب ساختمان سازی های اطراف و احتمال افتادن چیزی مثل بشکه از دست کارگران ! ولی دوباره گرومببمبببب !! اینبار بلندتر از دفعه ی قبل و دوباره و دوباره ... شوهر جان هم بلند شد و من هراسان گفتم : فکر کنم بمبه !! (‌آخه نه اینکه ما بچه های دوران جنگیم ، در پس زمینه ی ذهنمان به این صداها آشنا و حساسیم !‌) خلاصه در حالیکه به طرف پنجره می رفتم تا بلکه بفهمم چه خبره هزار تا فکر در سر داشتم که نکنه سران فتنه حمله کرده اند !!! و یا دنیا کمی زودتر از 2012 دارد به پایان می رسد !! و اینکه به محله ی مامانم اینا ! هم رسیده یا نه .... و همچنان که به پنجره نزدیک می شدم علاوه بر صدای بمبها صدای جیغ بچه ها هم اضافه می شد ، دیگر مطمئن بودم که اگر پرده را کنار بزنم ساختمان آپارتمان روبرویی را در حال ریزش می بینم و بعد نوبت خودمان.... وای حالا با این لباسها کجا بریم ،‌ فرزند جان را چکار کنیم ....که پرده را کنار زدم ودیدم که از پنجره های خانه ی روبرویی چند سر بیرون آمده و دارند آسمان را نگاه می کنند ... ما هم به آسمان نگاه کردیم و ...

تازه متوجه شدیم که امروز با شروع دهه ی فجر مدارس در حال برگزاری مراسم هستند و مدرسه ی دخترانه ی نزدیک ما هم خواسته سنگ تمام بگذارد ودر این راستا اقدام به آتش بازی نیز کرده تا هیجان بیشتری برای دانش آموزانش و احتمالا اهالی محل ایجاد کند که انگار موفق هم شده بود ، از جیغ های بچه ها و نگاه های خیره به آسمان پیدا بود و نیز از حال و روز ما !

کمی که خیالم آسوده شد که فعلا زنده می مانیم دوباره دردی در معده ام پیچید ... ولی اینبار شوهر جان داشت حاضر می شد که برود - احتمالا خسته شده بود از این همه پرستاری ! - موقع رفتن جلوی در ادای مرا در آورد که : وای بمبه !!!

 

[ ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ] [ الی ]