بحث خطرناکی را از سر لجبازی شروع کرده بود و حالا هم باید تا به آخرش می رفت ، می دانست شوهرش ول کن نبود ، مرد اصلا عادت نداشت که بی خیال چیزی بشود و حالا این حرفی که زنش زده بود : دیشب وقتی ازت پرسیدم قبل از من با دختر دیگه ای هم دوست بودی یا نه فقط خندیدی .

- خب خندیدم ، قبولش که نکردم .

- قبول نکردی ولی زیرش هم نزدی .

- اصلا تو عادته وقتی که من حواسم نیست ازم سوال می کنی تا بعدش بهم گیر بدی .

- حواست نیست یا حالیت نیست .

مرد راست می گفت با اینکه می دانست که سوالش آن هم وقتی که مرد نیمه مست است عواقب خوبی را به همراه ندارد ولی باز هم پرسیده بود تا ...

تا صدای فریادشان بلند شد و زن بغض کرد و مرد رفت .

و حالا زن مانده بود و خانه ای پر از سکوت و بغض زن که ترکید و گریه و گریه ... بگذار همه ی همسایه ها صدای هق هقش را بشنوند ،‌اصلا شروع کرده بود که بتواند گریه کند نه به خاطر دعوای با مرد و وجود دختران احتمالی ، مگر خودش دو سال تمام با آن مردک احمق ... زن گریه می کرد به خاطر تمام نجواهای عاشقانه ی بی سرانجام زندگی اش ، به خاطر تمام اتفاقاتی که در زندگی اش افتاده بود و او با صبوری ایستاده بود و بغضهایش را فرو خورده بود تا بعدا در جایی خلوت و دور از خانواده ی شلوغش گریه شان کند ولی آنقدر خلوت پیدا نکرده بود که یادش رفته بود و حالا با تلنگری بیرون ریخته بود ...

دلش می خواست مثل توی فیلمها شوهرش بعد از یکی دو ساعت با دسته گلی و یا جعبه ی شیرینی و یا هردو به خانه بیاید و بعد مدتی را در آغوش هم بگذرانند و و بعد چایی و ...

ولی نیامد. دو روز گذشت و گریه های زن تمام شد و مرد نیامد . بعد از دو روز وقتی زن از کنار پنجره مردم بیرون را تماشا می کرد شوهرش را دید که از سر کوچه می آید با اخم .

زن سریع یک سیگار روشن کرد و دو سه پک زد تا به سرفه افتاد ، زود سیگار را خاموش کرد ، دلش می خواست وقتی مرد داخل می شد بوی سیگار در خانه پیچیده باشد .

مرد داخل شد با سلامی ریز و دستانی پر از مواد غذایی که یعنی بیا غذاهای خوشمزه درست کنیم و آشتی ... بدون حرفی و توجیهی لااقل ...

زن در حالیکه چای درست می کرد با خودش فکر کرد روزی دیگر در خلوتی دیگر گریه خواهم کرد این بغض غریب و تنها را ...

[ ۱٤ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ الی ]