دارم حلوا درست میکنم تا برای همسایه هامان ببرم که آنها هم شاید به یاد اموات ما فاتحه ای نثار اموات خودشان بکنند ! بوی خوش حلوا مرا پرتاب می کند به سالهای دور ، سالهای کودکی وقتی کنار دست مامانم می ایستادم و با لذت حلوا درست کردنش را تماشا میکردم و بی صبرانه منتظر لحظه ای بودم که آرد داخل روغن خوب تفت بخورد و با التماس از مامان می خواستم تا کمی از آن را برایم تو بشقاب بریزد تا من داغ داغ بخورم و دوباره و دوباره ...و مامان هم هی چشم غره می رفت که یعنی بی برکت میشه ولی طاقت نمی آورد و دوباره برایم میریخت و می گفت : آخه کی رو دیدی آرد تفت داده شده بخوره ؟! - من مادر جان ، ‌تازه عادتهای دیگه ای هم دارم که تو ازش خبر نداری ، اون مهر تو جانمازت رو هم من گاهی گاز می زنم ! این را با خودم می گویم و می روم سراغ کارم . کار مهم من اونروزها این بود که برگه ی امتحانی علومم رو که 13 شده بودم خودم امضا کنم به جای مامان و بابام . امضای هر دو شان ساده بود و راحت جای یکیشان امضا کردم و به معلممان هم نشان دادم و اصلا هم نفهمید ! ولی از آنجایی که اینکاره نبودم برگه ی امتحانی رو مثل سند مالکیت خانه تا مدتها همراه خودم نگه داشته بودم و بالاخره بابا دیدش و اووووه ..با مامان جلسه تشکیل دادن ، کتابهای روانشناسی کودکشون رو دوباره مطالعه کردند تا ببینند چه کنند که بچه شان دروغ گفته ! البته به من چیزی نگفتند ولی خودم از حرکات تابلوشان فهمیدم و دیدم ای دل غافل برگه ی امتحانی سر جایش نیست . بالاخره یک روز خواهرم که با هم به یک مدرسه می رفتیم ولی در دو مقطع زنگ تفریح بهم خبر داد که امروز مامان می خواد دعوات کنه !! (‌بعد ها بهم گفت اونروز خیلی دلم برات سوخت !!) بعد از اون همه نشست گویا نتیجه خیلی زیاد دعوا و کمی نیشگون بود که مامور اجرایشان مامان بود ! حالا من مامان را هی به دادگاه می برم که چرا اونروزها اینقدر بهم سخت گرفتین ؟‌ و او هم با چشمهایی پشیمان می گوید : اگر سخت نمی گرفتیم که حالا اینی که هستید نمی شدید ! و من باز با خودم می گویم :‌ببین اگر اونقدر سخت نمی گرفتین چی می شدیم !

عطر خوش حلوا مرا کجاها برد ...

[ ٢٢ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ الی ]