سه سال است که هر هفته می خوانمش . هر هفته در هر شرایطی شنبه ها راهی کیوسک سر خیابانمان می شوم - البته تازگیها پنج شنبه ها - و اگر نداشت به شوهر جان پیامک می زنم که : همشهری جوان بخر و وقتی به دستم می رسد فارغ از هر کاری می چسبم بهش و تیترهایش را می خوانم تا بدانم این هفته به کدام برنامه و سریال تلویزیونی گوی یا تمشک داده اند ، کدام کتابها را معرفی کرده اند و یا با کدام نویسنده مصاحبه داشته اند و اصلا اوضاع سیاسی و فرهنگی و هنری و ادبی و حتی ورزشی کشور و دنیا در چه حال است و یا صد سال پیش و یا هزار سال پیش کی ، چه کرده است . عاشق طرحهای متنوع روی جلدش هستم و آن صفحه ی بسم الله اش که خیلی وقتها مرا می برد به دور دستها . خیلی از سبکهای زندگی را یاد گرفتم : اینکه چطور لب تاپ و گوشی موبایل و شامپو و ... بخرم و یا کدام اغذیه فروشی ، کجا ،‌چی سرو میکنه و...

کتاب داستان ماه همشهری که خود داستان دیگریست . از آنجا با نویسندگان زیادی آشنا شدم ( بیژن نجدی از آن جمله بود ) و فنون نویسندگی بسیاری را یاد گرفتم و چه کتابها که با معرفی این دو مجله خریدم و خواندم .

و همچنین گاهی با سرنخ از حوادث گوشه و کنار ایران و دنیا باخبر می شوم .

به خاطر همه ی اوقات خوش و متفکرانه ای که با این مجله ها گذرانده ام می گویم : همشهری جوان سلام !

[ ٢٧ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٧:۳٩ ‎ب.ظ ] [ الی ]