اوایل - 5 سال پیش - که تازه با هم آشنا شده بودند ساعتها با هم حرف می زدند ، گاهی با تلفن و گاهی در دیدارهای هر از گاهی اشان . زن خوب به حرفهای مرد گوش می کرد ، گاهی در مورد چیزی نظر می داد و گاهی با خاطرات بی پایان مرد همراه می شد و از ته دل می خندید و در اعماق قلبش خوشحال بود که بالاخره همراهش را پیدا کرده تا حرفهای بی نهایتش را به او بزند ، هر چند که تا به حال حرف چندانی نزده بود . همین که می دانست او هست و در آینده هم با او خواهد بود فعلن برایش کافی بود . بعد از مدتی با هم ازدواج کردند ، هر دو هیجان زده و خوشحال ، کم کم زن شروع کرد به حرف زدن و در واقع درد و دل کردن و از خاطراتش گفتن . مرد ساکت گوش می کرد .زن از فیلم هایی که دیده بود ، جاهایی که رفته بود ، مطالبی که در مورد تربیت بچه هنوز نداشته شان خوانده بود ، از بچگی اش ... حرف میزد و حرف میزد و مرد گوش می کرد .

روزی در یک مهمانی شنید که کسی برای مردش جریان فیلمی را تعریف می کند که زن قبلن راجع به آن با او حرف زده بود ولی مرد گویی که اولین بار است که می شنود با هیجان گوش می کرد و از همه بدتر رو به زنش کرد وگفت : این فیلمو دیدی ؟ ... و زن فهمید که مرد خوب به حرفهایش گوش نکرده ، ‌قبلن در کتابی روانشناسی خوانده بود که اغلب مردها خوب گوش نمی کنند ولی فکر کرده بود مرد او با بقیه فرق می کند . ... و حالا بعد از سالها زن می دانست که چه حرفی را کجا و چطوری به مردش بگوید و مرد هم یاد گرفته بود که چطور خوب به حرفهای نه چندان بی نهایت زنش گوش کند ...

پ.ن :البته آقایانی که این متن را می خوانند مسلمن مثل این آقا نیستند و هنر خوب گوش کردن به زنهای مقابلشان را خوب بلدند !

[ ۱ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ الی ]