اینروزها هر کدام از خانمهای دوست و آشنا و مادرم و خواهرهام که باهام تماس می گیرند یک جمله ی نه چندان طلایی رو می پرسند : ‌کارهای عیدت رو شروع کردی ؟! و با تکرار این سوال دلشوره ی مضحکی را به دلم میندازند که : نکند از بقیه عقب افتاده ام !! انگار همه مان در مسابقه ی نا نوشته ای شرکت کرده ایم که هر کس فکر می کند از دیگری عقب افتاده است . این را می شود از ترافیک بیشتر از پیش شهر فهمید و از تردد بیش از پیش دختران و مادران و کودکان در انواع مراکز خرید و البته از نگاه طلب کارانه ی کارگر خدمات آپارتمانمان که لابد عیدی اش را یشاپیش می خواهد و از گل فروشی سر خیابانمان که گلدانهای گلهای بنفش و سفید مخصوص نوروزش را بی توجه به زود بودنشان جلوی مغازه اش چیده که در هر رفت و آمد از سرکوچه حالیمان کند که : عید نزدیک است ! و از همه مهم تر این هوای بهاری که از اول زمستان شهر را در بر گرفته ! و این آرزوهای پیشاپیش داشتن سالی خوب و پر از شادی را که برای یکدیگر می کنیم که البته در ذهنمان می دانیم که پایان سال دوباره می گوییم : هر سال دریغ از پارسال ! و اصلن نمی دانیم اینهمه دعا و آرزو کجا می رود . از همه بدتر دو سه هفته تعطیلات یکنواخت و روزهای طولانی و آفتاب گرمی که تا بیاییم بهشان عادت کنیم یک بهار و شاید یک تابستان برایمان آب می خورد و صد البته گذر عمری که با تغییر عدد سال بیشتر حسش می کنیم .

ببخشید که نوروز و بهار برای من تعریفی جز اینها ندارد . البته به عنوان یک مادر تمام آدابش را حفظ و اجرا می کنم تا فرزند جان ببیند و هی بپرسد و یاد بگیرد .

و به عنوان یک ایرانی چند بار در آن سایت معروف امضای اینترنتی می کنم تا مبادا نوروز به اسم افغانی ها تمام شود ! ولی برای من نوروز همینی هست که گفتم به اضافه ی یاد پدرم که 5 سال است که نیست و اشکم را از همین الآن در آورده ....

[ ٦ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۳:٤٤ ‎ب.ظ ] [ الی ]