دارم کتاب " باغ بلور " مخملباف را بعد از سالها دوباره می خوانم ، رد نگاه نوجوانی ام بر جای جای کتاب باقی مانده و مرا میبرد به سالهای نوجوانی ام ، آنوقتها که اغلب همسن و سالهایم دنبال امتحان کردن پسرهای محلمان بودند و من در سرزمین شخصیتهای کتابهایم زندگی می کردم . فائقه یادشه . کتابهایی که باهم می خواندیم و روز بعد تو سرویسی که راهی دبیرستانمان میکرد درباره اش حرف می زدیم و حرف میزدیم و ... در حالیکه کتاب درس مان روی پایمان بود که یعنی درس داریم ، ولی امان از یک ذره درس خواندن ! از هیچ کتابی نمیگذ شتیم . از کتابهای فهیمه رحیمی گرفته تا بربادرفته. اعتراف میکنم که با فائقه مدتی به این نتیجه هم رسیده بودیم که " پنجره ی فهیمه رحیمی " خیلی بهتر از برباد رفته ی مارگرت میچل است ! چه می دانسیم ، نوجوان بودیم وسرشار از جدال . از چند بار شوهر کردن "اسکارلت اوهارا" شاکی بودیم و هر یک پنهانی و گاهی آشکار " رت باتلر " را می ستودیم و دلمان قیلی ویلی! می رفت برای بوسه های معروفش !

" بابا لنگ دراز جین وبستر " را می خواندیم و دلمان می سوخت از اینکه چرا شیوه ی نامه نگاری کتاب زودتر به فکر خودمان نرسیده و این شیوه را بعدها که از هم دور شدیم با نامه های 40-50 صفحه ای که او با خط خوش و من خرچنگ قورباغه می نوشتیم اجرا کردیم . " هشت کتاب سهراب سپهری " که آمد دیگر ما بودیم و " صدای پای آب " و صد باری که خواندیمش و غرق شدیم در آن همه تازگی و لطافت . و بعد تر ها " کارلوس کاستاندا و دون خوان " بود و" پائولو کوییلو " و ... از همین جاها بود که یاد گرفتیم دنیا را دیگر گونه ببینیم و یا شاید هم فکر میکردیم که دیگر گونه میبینیم ...

می خواندیم و می خواندیم ، گویی جز این دغدغه ای نداشتیم ! که الته خودمان بهتر می دانیم که چه دغدغه هایی داشتیم...

این مخملباف لعنتی با این حس قوی زنانگی اش من رو کجاها برد ، درست مثل بوی همان حلوا !

[ ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ الی ]