قطعه ای بزرگ از شکلات تلخ را با ولع گاز میزنم، تلخی میرود تا اعماق وجودم و ذهن و زبانم را نمی دانم چرا شیرین میکند و بی اختیار می گویم : چه خوب ! این اولین نظری بود که تا آن لحظه داده بودم .هر چند که پسر آشکار و نهان اشاره کرده بود که پی حرفی می گردد ولی حرفی نداشتم غیر از نگاهی پر از سکوت به پسر که خود را مجید معرفی کرده بود .

مجید پی یکی از همین نگاههایم گویا از اتوبوس پیاده شده بود و دنبالم آمده بود که از نگاهت خوشم آمد ! همین نگاه بی هویتم را که از سر بی فکری بدون اینکه بفهمم مدتی روی کسی ثابت می ماند گفته بود و حالا من بودم و مجید و تکه ای شکلات تلخ که ذهنم را به سرخوشی می کشاند و کوچه ای بی انتها که لابد باید می رفتیم تا انتهایش را پیدا کنیم . انتهایی در حرفهایش نبود ، می گفت و می گفت و من میشنیدم و می شنیدم و ناگهان دیدم غرق شدم در شیرینی سرخوشانه ای که از همان تکه شکلات شروع شد و به انتهای کوچه که رسیدیم ، وقتی خواست شماره اش را گوشه کتابم که به بهانه ای گرفته بودش بنویسد تمام شد . به همان ناگهانی که آمده بود .

حالا مدتهاست که وقتی سوار اتوبوس می شوم اغلب پسرک را که خود را مجید معرفی کرده بود می بینم وهربار نگاهی پر از لبخند بهش میکنم و از جلویش رد می شوم و او هم بنا به قانون نانوشته ای می داند که نباید سوار اتوبوسی که در آن هستم بشود.

[ ۱٤ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٦:۳٠ ‎ب.ظ ] [ الی ]