حسن

 

 

مرغ و گوسفند و گوساله زیر دستش به راحتی تبدیل به تکه های مخصوص جوجه کباب و خورشت وفیله و ... میشد . در عرض مدت خیلی کوتاهی پوست مرغ را می کشید و پاک و قطعه قطعه میکرد . از پس همه ی این کارها خیلی راحت و فرز بر می آمد . اصلن مغازه ی قصابی برادرش را تقریبن او می گرداند . بارها برادرش جلوی خودش گفته بود : حسن که هست خیالم از بابت مشتری ها راحته . حسن دیگر مشتریها و هوس هایشان را خوب می شناخت . می دانست کدام گوشت بدون چربی می خواهد برای رژیم بی پایانش ، کدام یک کباب خور هستند و مدام دنبال فیله ی گوساله و راسته ی گوسفندند ... و حالا هم مدتی بود که گوشت شتر مرغ می آوردند . پیشنهادش را خود حسن داده بود . برادرش با شک قبول کرده بود ولی وقتی استقبال مشتری ها را دیده بود با خوشحالی از حسن خواسته بود که سفارشاتشان را بیشتر کنند و حسن افتخار کرده بود از پیشنهاد خودش و مغازه را توسعه داده بود . خیلی وقت ها هم برای قربانی کردن گوسفند می آمدند سراغش . بالاخره زایمان کردن و کربلا و مکه رفتن و عروسی کردن و خانه و ماشین خریدن و حتی مردن مردم که تمامی نداشت .

حسن از پس همه ی این کارها به راحتی بر می آمد ولی از پس لیلا زنش نه . زنش مدام گله می کرد از بوی گوشت و خونی که از تک تک سلولهای بدن حسن می آمد . این اواخر لیلا از اینکه حسن دستی به سرش هم بکشد چندشش می شد . نمی گفت ولی حسن می فهمید و عقب می کشید . از مغازه که به خانه می آمد حمام می کرد و دست هایش را چندین بار با صابون می شست ولی لیلا باز هم می گفت بو زیر ناخنهات ساکن شده .

حالا حسن مدت ها بود شبها که تنها توی اتاقش می خوابید به فکر یک شغل دیگر بود . یک شغل بی بو . یک مغازه ی خوشبو . شاید مواد شوینده و بهداشتی که دیگر آنقدر بوی خوش بدهد تا لیلا کیف کند . اصلن چرا لیلا . شغل جدید . زن جدید ...

حسن مدتیست که هر شب با این رویاها به خواب می رود .

[ ۱٧ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۳:٥٠ ‎ب.ظ ] [ الی ]