امسال من و شوهر جان تصمیم گرفتیم برای فرزند جان جشن تولد بگیریم . از آنجاییکه گویا فرزند جان 4 سال پیش برای دیدن من و پدرش بی قرار بود تصمیم گرفت زودتر از موعد مقرر پا به دنیا بگذارد و پی این بی تابی پر مشغله ترین و پر ترافیک ترین وقت سال را برای به دنیا آمدن انتخاب کرد آن هم دو ماه زودتر و شب عید . امسال برای چهارمین سال با شوهر جان هی یاد آوری کردیم که یادته چه روزهایی را تو بیمارستان گذراندیم ، یادته این فرزند جان که حالا از در و دیوار بالا می رود چند روز اول را توی دستگاه گذراند ، یادته تا مدتی زردنبو بود ، یادته کله اش قد یک پرتقال متوسط بود ...

و به دنبال این یادآوری ها فامیلمان را از اقصی نقاط شهر جمع کردیم برای برگزاری جشنی کوچک . بماند که طی این هفته در کمال بد جنسی مدام برای فرزند جان خط و نشان کشیدم که اگر فلان کار را نکنی تولد بی تولد ، اگر بهمان کار را بکنی تولد بی تولد ! هر چند می دانستم که این تولد را بیشتر برای دل خودم می گیرم تا فرزند جان نشان به آن نشان که به غیر از چهار بچه بقیه بزگتر ها بودند که بعد از مدتی - این مدتی از چند ماه تا چند سال در نوسان بود - دور هم جمع شدند و از هر دری سخنی و غیبتی و ...

آخر شب هم متوجه شدیم که پوشاک امسال و حتا سال دیگر فرزند جان هم تامین شد به برکت لطفی که اقوام در بسته های رنگارنگ کردند !

 

دو پیشنهاد خواندنی:

کتاب " یوسف آباد ،‌خیابان سی و سوم " نوشته ی " سینا دادخواه " که با خواندنش علاوه بر لذت خواندن یک داستان خوشخوان یک تهران گردی هم می کنید .

و کتاب " برف و سمفونی ابری " نوشته ی " پیمان اسماعیلی " . مجموعه داستانی که در اغلب داستانهایش با ترس مواجهید ، ترسی که در تک تک جملات جاریست و این به نظرم هنر است که بدون استفاده از وسایل دیداری و شنیداری و فقط با کلمات بتوان ترس را القا کرد ، البته یکی دو داستان نا

فرم و دل نچسب داشت .

[ ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٤:٢٦ ‎ق.ظ ] [ الی ]