دخترش خوابیده بود و مژده برای چندمین بار در یک ساعت گذشته به خودش و دستهایش لعن و نفرین می کرد که چرا دخترش افسانه را زده بود . در حالیکه کنارش دراز می کشید چند بار زیر لب تکرار کرد : افسانه ، افسانه .این اسم را خودش با پافشاری بر دخترش گذاشته بود و حالا این موجود زیبا ، با موهای خرمایی که معصومانه خوابیده بود شده بود افسانه ی زندگی او . افسانه ای که گاهی گوشش را می پیچاند و گاهی نوازشش می کرد و سخت در آغوشش می کشید .

طنین این اسم از سالهای کودکی اش همراهش بود ، آن وقت ها که افسانه های صمد بهرنگی را می خواند : افسانه ی آه ،‌افسانه های آذر بایجان که در سالهای نوجوانی با افسانه شخصی پائولو کوئیلو وسعت پیدا کرد . وقتی دخترش به دنیا آمد با خودش فکر کرده بود حالا او هم یک افسانه ی خیلی شخصی دارد و حالا همانطور که انگشتانش را لای موهای دخترک می پیچاند و موهاش را بالا می آورد و روی هوا ولشان می کرد فکر می کرد که افسانه اش روزی افسانه ی مردی می شود همانطور که او که مژده ی پدر و مادرش بود روزی مژده ی مردی شد .

چه باک ، بگذار تا وقتی که جا دارد برای او باشد و بعد شاید روزی رویای کسی دیگر ...

[ ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:۳٧ ‎ب.ظ ] [ الی ]