اسمشان نادر و ناصر بود ولی بر خلاف تصور بقیه برادر نبودند . دو شریک بودند . روزی بعد از سالها کار تولید پوشاک زنانه تصمیم گرفتند از در آمدشان استفاده کنند . یک اتوموبیل خریدند ، یک رنو صفر و البته شراکتی . اما نکته اینجا بود که هیچ کدام به آن یکی نگفته بود که رانندگی بلد نیست ! توی پارکینگ مخصوص خرید و فروش خودرو همراه شاگردشان چکی به فروشنده دادند و سوار رنوی بدبخت شدند ! نمی دانم نادر بود یا ناصر که اول لابد توی رودر بایستی پشت فرمون نشست ولی هنوز از در پارکینگ بیرون نیامده بودند که صدای خراشیده شدن در بغل راننده به ستون خروجی شنیده شد ... نادر و ناصر آمدند پایین و با بهت به جای عمیق خراش نگاه کردند ... و البته گفتند : گور بابای پول و مال دنیا ، کار می کنیم حالشو ببریم ... نمی دانم سری بعد نادر بود یا ناصر که پشت فرمون نشست با اخم که یعنی تو که رانندگی بلد نیستی واسه چی می شینی پشت فرمون اتوموبیل صفر ! و حرکت کردند و بالاخره از آنجا بیرون آمدند ولی نمی دانم چرا از دنده ی دو دل نمی کنده و در حالیکه صدای نابهنجار و از نفس افتاده ی موتور رنو بلند بوده و شاگردشان می گفته : من گواهی نامه ندارم ولی می دونم وقتشه دنده رو عوض کنی ...که بنگ ! صدای برخورد رنو با پراید جلویی شنیده شد ! دوباره آمدند پایین و اینبار با عصبانیتی آشکار به جلوی جمع شده ی رنو نگاه می کردند و خلاصه به هر ترتیبی بود دل راننده ی پراید رو بدست آوردند و در کمال بیچارگی از شاگردشان خواستند که پشت فرمون بشینه و اونا رو تا منزلشون که همون نزدیکیها بوده برسونه تا بعد ببینند چه خاکی تو سرشون بریزند ! شاگردشون هم با افتخار قبول کرده بود . لابد پیش خودش فکر کرده بوده : از این دو تا که بهتر بلدم !

تا دم در خانه رو خوب آمده بود ولی موقع بردن تو پارکینگ که مدام نادر و ناصر فرمون می دادند : بگیر اونور ، حالا بگیر اینور ، بشکونش ،... دوباره بنگ عقب رنو بخت برگشته خورد به ستون وسط پارکینگ !! حالا هردو عصبانی و مبهوت : چی کار کنیم چی کار نکنیم ... و باز : به جهنم آقا ! تازه بیست دقیقه که بیشتر نگذشته ! زنگ می زنند به فروشنده که آقا ما دو تا شریکیم پشیمون شدیم ، یه خورده هم مالوندیم به ستون بیا یک میلیون کم می کنیم و رنوتو ور دار ببر . فروشنده هم خوشحال به هوای اون یک میلیون سوار بر موتور خودشو می رسونه ... هنوز رنو رو ندیده بوده و البته فکرش را هم نمی کرده که در عرض بیست دقیقه همچین بلایی سر ماشین آمده باشه و سر خوشانه شروع به چانه زدن می کنه که آقا واسه چی ؟ من یه تومن بیشتر کم می کنم و ...بالاخره به هشتصد هزار تومن به توافق می رسند و دیدنی بوده لحظه ای که چشمش به رنو می افته !!

*

شما با خواندن این ماجرا یاد پت و مت یا لولک و بولک نیفتادین ؟ و یا شاید فکر کردین یکی از داستانکهای منه ؟ ولی کل ماجرا حقیقتیه که از زبان همین شاگردشون براتون نوشتم .

نادر و ناصر بالاخره با کسر هشتصد تومن رنو رو پس دادند و البته گفتنیست که هنوز موعد چک نرسیده بود که هر دو ورشکست و متواری شدند و تا این لحظه خبری از نامبردگان در دست نیست !

[ ۳ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٥:٢۳ ‎ب.ظ ] [ الی ]