همه چیز از همان یک تکه کاغذ شروع شد . همان یک تکه کاغذ لعنتی .اگر همان وقت و همانجا کاغذ را نخوانده پاره و مچاله می کردم حالا اینقدر بی تفاوت نبودم به این نگاه آشنا در این کشورغریب . اگر شعر توی کاغذ را نخوانده بودم حالا شاید توی همان شهر کوچکمان با مادرم زندگی می کردم. آخ مادر ! کجایی با آن چشمهای سرمه ای ، توی یک خانه ی کوچک در یک کوچه ی باریک و بلند که هر چه به تهش می رفتی شیبش به سمت پایین بیشتر و بیشتر می شد . چقدر غروبها که پی چیزی می فرستادی ام از آن کوچه و تاریکی اش می ترسیدم و تمام کوچه مان را می دویدم تا زودتر به آدمهای در حال رفت و آمد خیابان برسم و آنوقت بود که حس خوشایند امنیت تپش قلبم را آرام می کرد . همین حس فرار کردن تا نوجوانی ام با من آمد و نمی دانم چرا با دیدن آن تکه کاغذ عرق کرده در دستم فکر کردم می توانم از آن کوچه و شیب تندش که مرا پایین می برد فرار کنم و به بالاها بروم . بالا !

همه چیز از همان یک تکه کاغذ شروع شد که آنوقتها برایم پله شده بود . پله ای که مرا از آن شیب تند بالا می برد . برای منی که با موهای پرپشتم که مادرم سفت پشت سرم می بست و توی حیاط کوچکمان راه می رفتم و درس می خواندم و رویا می بافتم . برای منی که شبها توی بالکن خانه مان تا وقتی که بخوابم به آسمانی که آنوقتها خیلی پرستاره تر بود چشم می دوختم و از وحشت وجود آسمان سرم را زیر پتو می بردم و عرق می ریختم ولی می ترسیدم دوباره سرم رابیرون بیاورم . برای منی که ساعتها به پدرم کمک می کردم تا باغچه مان را رسیدگی کند . آخ پدر ! کجایی با آن بوی خاک دستهات .

همه چیز از همان یک تکه کاغذ شروع شد که روزی که از دبیرستان به خانه می آمدم منصور با زور توی دستم چپاند و رفت . شعرش چه بود ؟ یادم نیست . من فقط رویاهایی یادمه که بعد از آن منصور برایم درست کرد . با آن پالتو و چشمهای سیاهش ، با آن قامت و صدای بلندش ،  با آن حرکت دادنهای بیش از حد دستهاش ، با آن هیجان و التهاب کلمات و قول هاش برایم رویا می ساخت و مرا دور می کرد از آن کوچه ی باریک و پر شیب و پدر و مادرم که آن وقتها به نظرم ابدی می آمدند .

فریبا ! کجایی ؟ باز رفتی توی هپروت ؟ مگر قرار نشد لباسهام رو آماده کنی ؟ بعد از اینهمه سال برای کار تو این شرکت تو این کشور پذیرفته شدم حالا اینجا نشستی و منو نگاه می کنی ... اینها را منصور می گوید و مرا از کوچه های کودکیم بیرون می کشد . بلند می شوم و با خودم برای هزارمین بار فکر می کنم که تمام سرگردانی هایم از آن تکه کاغذ لعنتی شروع شد ...

[ ۸ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۳:٢۱ ‎ق.ظ ] [ الی ]