تند تند راه می رفتند ، ‌پسرک تقریبن دنبال مردی که چند بسته ی سنگین را حمل می کرد می دوید و تا وقتی که به در ورودی سالن بزرگ ترمینال مسافربری جنوب نرسیدند سرعتشان را کم نکردند . یکی از روزهای قبل از نوروز بود و ترمینال شلوغ تر از همیشه . مرد به پسرش نگاهی کرد و راه افتاد .این چند روزه لباسهای بچگانه می آورد برای فروش . با خودش فکر کرده بود که مردم مسافر برای رفتن به شهرهای دیگر و دیدن اقوامشان به لباس بچگانه حتمن احتیاج پیدا می کنند و درست هم فکر کرده بود . اگر امروز صبح چند ساعت معطل پسرش نشده بود تا الآن چند دست لباس فروخته بود . از دیروز که مدارس تعطیل شده بود چند بار با زنش جر و بحث کرده بودند که کدامشان پسرک را با خودشان ببرند . زنش گفته بود : برای تمیز کردن خانه های مردم میرم ، تفریح که نمی رم ، اینو با خودم ببرم و موقع گفتن اینو به پسرشان اشاره کرده بود که داشت بی قید کارتون بی سر و تهی را تماشا می کرد .

حالا پسر همراه مرد بود . نگاهی به او انداخت و دید که با چشمهای بهت زده دارد مردم در حال رفت و آمد و چمدان و ساک به دست و بچه به بغل را تماشا می کند .

از اولین ردیف صندلیها شروع کرد به نشان دادن اجناسش به مردم و بیشتر به خانمها .

پدراز این صندلی به آن صندلی پیش می رفت و پسر با حدس اینکه کدام یک لباسی می خرد و کدامیک نه ،‌ بازی کودکانه ای را در ذهنش درست کرده بود . چند بار در مدرسه از او در مورد شغل پدر پرسیده بودند و او حالا داشت از نزدیک شغل پدر را تجربه می کرد . در واقع خیلی هم خوشش آمده بود از تبحر پدرش در پول گرفتن و شمردن و مقاومت در برابر چانه زنی بعضی مشتریان .

پدر هر از گاهی برمیگشت و اشتیاق راکه در چشمان پسرش می دید در ذهنش نقشه ی اجاره ی یک مغازه را می کشید که همراه پسرش خواهند گرداند ...که با صدای جرو بحثی از مغازه اش بیرون آمد .

مردجوانی تقریبن سر زن جوانتر از خودش فریاد می کشید : صد بار بهت گفتم به جای اینکه این و اون رو نگاه کنی حواست به کیفت باشه . و زن با نگاهی خشمناک و پر از اشک گفت : من هم صد بار بهت گفتم مسوولیت پولها رو خودت به عهده بگیر. دست من می سپری که اگر اتفاقی هم افتاد گردن من بندازی .

مرد دوره گرد فکر کرد که اگر پول من هم این شب عیدی گم می شد بیشتر از این عصبانی می شدم . شاید هم ...و بی مقدمه رو زن و مرد کرد و گفت : آقا شاید هم گم نشده ، دزدیدنش .

زن و مرد که انگار تا به حال به دزدی فکر نکرده بودند متعجب به  دوره گرد نگاه کردند و مرد پرسید : خیلی اتفاق میفته که اینجا پولی دزدیده بشه ؟

مرد دوره گرد خوشحال از اینکه صاحب نظر به حساب آمده بود گفت : بله آقا ، اینجا جای شلوغیه . همه جور آدمی میاد و میره . باید بیشتر مراقب می بودین . فکر کنید ببینید با کسی حرف نزدین ؟ کسی بهتون نزدیک نشده ؟

مرد گفت :چرا ، چرا ، وقتی توی صف بلیط بودیم ،‌ توی گیشه ، یادت نیست سر کم آمدن بلیط دعوا شد ؟ بهت گفتم بشین رو صندلی تا من بیام گوش نکردی .

زن گفت : چرا می خوای همه ی تقصیر رو گردن من بندازی ، خب خودت مواظب می شدی .

دوره گرد : حالا دنیال مقصر نگردین . پولتون زیاد بود ؟ به پلیس ترمینال خبر بدین .

مرد : آقا همه ی حقوق خودم و زنم و عیدی هامون بود . خیر سرمون داشتیم می رفتیم دیدن خانواده ی زنم . می خواستیم چند روز استراحت بکنیم و خوش بگذرونیم .

دوره گرد در حالیکه توی ذهنش زن را متهم می دانست گفت : زودتر به پلیس ترمینال خبر بدین شاید دزده هنوز همین جا باشه و بتونند کاری بکنند .

با سر و صدای آنها چند نفر متوجه موضوع شدند و در حالیکه دورشان جمع شده بودند هر کدام نظری میدادند :

_ آدم که همه ی پولهاشو یک جا نمی ذاره ، باید پخششون می کردین تا لااقل یک قسمتیشو از دست می دادین .

_ اینجا شلوغه آقا ، بیشتر مواظب می شدین .

_ ...

زن و مرد پشیمان از اینکه چرا هیچکدام از این راهها به فکر خودشون نرسیده بود سراغ پلیس ترمینال را گرفتند و با قیافه هایی درمانده چمدان و ساکشان را که به نظر سنگین می آمد برداشتند و رفتند .

جمعیت کوچک هم پراکنده شد . دوره گرد دست پسرش که تمام مدت مشغول تماشای ماجرا بود را گرفت و خواست که مشغول کارش شود که متوجه شد یکی از بسته های لباسهاش نیست . زیر صندلی ها و دست مسافرهای دور و بر را نگاه کرد ، ولی چیزی ندید .فکر کرد حتمن آنموقع که شلوغ شده بوده کسی برداشته شان .

عصبانی راه افتاد و در همان حال دست تک تک مردم را نگاه می کرد . در این جستجوها دوباره زن و مردی که پولشان دزدیده شده بود را دید . مرد بی آنکه کسی ازش بپرسد به دوره گرد گفت : آقا پولهامون پیدا شد ها . زنم آخرین لحظات جای پولها رو عوض کرده بود و یادش نبود . می دونستم زنم خوب مراقبشونه ...

دوره گرد دیگر چیزی نمی شنید و برای صدمین بار در آن روز فکر کرد نباید پسرش را با خودش می آورد .

[ ٢٢ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۳:۳٢ ‎ب.ظ ] [ الی ]