به همه ی مادران این سرزمین که  "مادربودنشان"  متفاوت است .

آرمان

بابا دارد به من از گوشه ی اتاق نیمه تاریک یکوری نگاه می کند و می خندد و من هم کمی دست پاچه و خیلی خوشحال به بالا آوردن آرمان . صدای ویالون ملایمی را می شنوم و بی اینکه کاری بکنم همینطور آرام به آرمان نگاه می کنم . صدای ویالون بلندتر می شود. دستم سر شده و سنگین . نفهمیدم بابا کجا رفت با آن خنده اش . چشم هام را به زور از هم باز می کنم . صدای ویالون بغل گوشم است .  صدای ویالون را بر می دارم و قطع می کنم . نمی دانم کی این وقت صبح  دارد زنگ می زند آنهم به موبایلم . به ساعت نگاه می کنم . این وقت صبح کدام بود . نگاهم را از ده صبح به آرمان که کنارم خوابیده می رسانم . عماد اما کنارم نیست . سنگین بلند می شوم . به آشپزخانه می روم . از کیسه ی زباله ای که نیست ، مطمئن می شوم عماد رفته سرکار . به مضحکی نشانه ی رفتن عماد می خندم . آرمان را که نداشتم نشانه های زندگی ام شاعرانه تر بود : افتادن برگ درختی روی سرم ، ‌بارش باران نابهنگامی . عماد همیشه می گوید حالا خود آرمان برایمان نشانه ی شاعرانه ایست و من همیشه به حرفش می خندم . تا آرمان خواب است شروع به جمع کردن ریخت و پاشهای دیشبش می کنم . کتابهای کودکان ، ماشینها ، پازلها ، ناتور دشت سالینجر . این هولدن کالفیلد شورشی اینجا چه می کند ؟ چرا آرمان در خوابم بالا می آورد ؟ نکند می خواهد مریض بشود ؟ امروز چند شنبه است ؟ دکتر آرمان امروز هست ؟

از پنجره ی آشپزخانه که رو به حیاط خلوت است صدای دختر خانم احمدی می آید . دیشب از انگلستان آمده . باید هدیه ای برایش بخرم و به دیدنش بروم . یک دختر باحجاب دانشجو در اروپا چه می تواند لازم داشته باشد ؟ باید چای درست کنم وگرنه مثل دیروز تا شب سردرد می گیرم .

-: صبح به خیر مامان .  

 با لبخندی وسیع و سلامی کش دار بغلش می کنم . آرمان این لبخند را از سرحالی اول روزم دارد .

- : حالا پسرم می ره دست و روشو می شوره و میاد صبحانشو می خوره .

 آرمان اول سراغ پدرش را می گیرد و وقتی مطمئن می شود نیست با اکراه به دستشویی می رود . می دانم اگر عماد بود به خاطر آسانگیریهای او به این راحتی تن به شستشو نمی داد . وقتی عماد خانه است کشمکش پنهانی بین هر سه مان بوجود می آید . بین سخت گیریهای من و راحت گذرانیهای عماد و سواستفاده های هوشمندانه ی آرمان . خوب است که عماد اینروزها منظم سر کارش می رود .

صدای عطسه ی آرمان می آید . یک ، دو ،... بیشتر از دو عطسه نشانه ی سرما خوردگیست . کجا خوانده بودم ؟ یادم نمی آید . حتا یادم نمی آید هولدن کالفیلد دیشب داشت کجا می رفت که خوابم برد . چند تا کتاب نخوانده دارم ؟   

- : مامان ، گشنمه .

- :گشنمه نه ، گرسنمه . الان برات شیر و کیک می آرم .

وقتی به آرمان یاد می دهم که بگوید : گرسنه ، ‌صبحانه ، اذان ،‌ لطفن ،‌... فری به من می خندد و می گوید : خیلی سخت می گیری . مثلن بگوید اذون چی میشه ؟ لااقل چند تا فحش مودبانه یادش بده . پس فردا تو مدرسه بتونه از پس خودش بر بیاد .

تلفن زنگ می زند . فری است  . می خواهد بداند روز مادر به مامان چی کادو بدهد بهتراست ؟  می گویم : مامان از تو توقع کادو نداره . تو امسال دیپلمت را بگیر و دانشگاه هم برو براش بهترین هدیه است .

در حالیکه می گوید : من پارسال دیپلمم راگرفتم ، چند بار بگویم که‌امسال پیش دانشگاهی ام . فکر می کنم کی روز مادر شد ؟ مامان چی لازم دارد برایش بگیرم ؟ عماد یادش هست ؟  

خیالات و صحبتم با فری با صدای آرمان قطع می شود .

- : مامان بیا ، من دستشویی ام .

صدای زنگ در خانه می آید . در را باز می کنم . پسر خانم احمدی قبض شارژ آپارتمان را آورده . تا قبض را بگیرم و در را ببندم آرمان از دستشویی بی لباس بیرون آمده ، دوباره تو می فرستمش و برای چندمین بار یادش می دهم که چطور خودش را بشورد .

بوی سرخ کردنی ای از بیرون به مشام می رسد .  باید برای آرمان غذا درست کنم . تلویزیون را روشن می کنم . مجری خوش صدا دارد  شاخه گل وجملاتی را تقدیم همه ی مادران می کند . کانال  بعدی برنامه ای در مورد مواد اعتیادآور جدید و عواقب خطرناکشان است . کارتون کانال بعدی آرمان را روی مبل می نشاند . به آشپزخانه می روم و پیاز و گوشت چرخ کرده و سیب زمینی را داخل دستگاه غذاساز می ریزم . نکند آرمان دبیرستان که رفت پسرهای معتاد دور و برش را بگیرند . نکند زمان سربازی اش با جنگی همزمان شود . باید کاری کنیم معاف شود . یه آشنایی ،‌ کسی ... صدای بلند کارتون از سربازی آرمان بیرون می کشاندم .

حالا بوی سرخ کردنی و ادویه ی غذا خانه ی ما را هم گرفته است. تا شامی ها سرخ شود می روم سراغ کامپیوتر و ایمیلهام . آرمان تا می فهمد که کامپیوتر را روشن کرده ام می آید و مدام دکمه های صفحه کلید را می زند و تا از من قول بازی با کامپیوتر را نمی گیرد  نمی رود . بوی سوختگی غذا از آن سر دنیا بیرون می آوردم . تا به آشپزخانه بروم و به شامی ها برسم آرمان می رود سر وقت کامپیوتر . از دور داد می زنم خاموشش کن . آرمان این کار را خوب یاد گرفته . او هر کاری را که مرا از دنیای شخصی ام دور کند خوب بلد است .

ناهار آماده می شود و آرمان با هزار ترفند وآخر سر با وادار کردنم به بازی پلی استیشن  غذایش را می خورد .  من اما چیزی نمی خورم تا به لاغری قبل از آرمان برگردم . آرمان که به دنیا نیامده بود همه چیزمان لاغر تر بود . سفره ، خانه ، کوچه ، ماشین ، تلویزیون ، حتا عماد هم لاغر تر بود .  

پول شارژ خانه را آماده می کنم و بدست آرمان می دهم تا ببرد منزل احمدی . با اکراه از پله ها بالا می رود . چند پله که می رود دوباره بر می گردد . نمی گوید ولی می دانم رویش نمی شود . باید رو داشتن را یادش بدهم . خودم بلد هستم که یادش بدهم ؟ من از کجا اینقدر رو دار شدم ؟ بعد از چند بار تمرین و نمایش بالاخره می رود . می گویم : سلام یادت نره .

تلفن زنگ می خورد . عماد است . یاد آوری می کند برای مامان هدیه ای بگیرم . به من ولی تبریک نمی گوید . مادر بودنم را غیر از خودم ، عماد هم گویا باور ندارد .

باید به فکر شام شب باشم وآبمیوه برای آرمان و  این تابلوی نقاشی ام . چند وقت است نیمه کاره رها شده ؟ آرمان چرا نیامد ؟ حتمن دعوتش کرده اند داخل و او هم رفته . باید اجازه گرفتن را یادش بدهم . از هفته ی دیگر به مهد کودک می رود . از بچه های آنجا مریضی نگیرد . آنجا غریبی نکند . صدای موبایل از مهد کودک بیرون می آوردم . موبایل را بر می دارم و تا متن مسیج عماد را بخوان سرم را از پنجره بیرون می کنم  شاید آرمان به حیاط رفته باشد .او حیاط نیست . درختها پر برگ شده اند . برگی رقص کنان روی لبه ی پنجره می افتد . عماد روز مادر را تبریک گفته است .

 

[ ۱۱ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٩:۳٦ ‎ب.ظ ] [ الی ]