نقل

 

هنوز یک ربع از آشنایی شان نگذشته بود که وقتی از جلوی غرفه ی شهر تبریز در بازارچه ی سنتی که متوجه نشدند چطور به آنجا رسیدند رد شدند دختر به مرد گفت : من عاشق این نقلهای بید مشکم !

همینطوری سختی اولیه ی رابطه شان کم کم نرم شد و بعدها کاملن از بین رفت . درست مثل نقل . آنقدر از بین رفت که برای اینکه در خیابانها و بازارچه ها خوش خوشک قدم نزنند دختر قبول کرد که به خانه ی مرد برود . نقل کاملن آب شده بود و تنها شیرینی اش باقی مانده بود که آن هم داشت از بین می رفت .

[ ٧ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٥:٥۸ ‎ب.ظ ] [ الی ]