نه ، هرکاری هم که بکنم ، فکرم را به هر سویی هم که هدایت بکنم ، هر کتابی هم که دستم بگیرم ( حتی کتاب خوشخوان " بادبادک باز " خالد حسینی ) باز هم نمیشود ندید گرفتش ، با شروع اولین بادهای پاییزی ، با اولین غروبهای زودهنگام مهر ماه ،از آن اعماق نمیدانم کجا بالا میاید وخودش را به چشمهایمان میرساند و به شکل دانه های اشکی که کم کم تبدیل به هق هق میشود نمایان میکند ،سالروز رفتن پدر را میگویم ( هیچوقت نتوانستیم کلمه مرگ را در موردش به کار ببریم ) ، پدری که همیشه بود و یک روز در کمال ناباوری دیدیم نیست ، انگار که دستی بزرگ با پاک کنی بزرگ حجمی بزرگ از زندگی کوچکمان را پاک کرد و برای همیشه رد پای اشک را در چشمانمان جا گذاشت .

بعد از آن بود که چندین کتاب راجع به ارواح و .. و مرگ و... خواندم بلکه در این دنیای هزار لایه ، در این چین خوردگی میادین مغناطیسی و الکتریکی و پروتونی و نمیدانم چه و چه روح پدر را پیدا کنم ! که البته نیافتم و بیشتر از پیش دانستم بشر فقط تئوری میداند و بس .

کم کم یادگرفتم از طریق خوابهایم با پدر ارتباط برقرار کنم و حالا اگر خنگ بازی در نیاورم میتوانم متوجه حسها و علامت دادن های پدر بشوم .

و حالا از طریق وبلاگم میگویم : پدرم آسوده باش ، امورات ما بدون نگرانی های دائم تو هم میگذرد . !

[ ٢٩ مهر ۱۳۸۸ ] [ ٥:۳٩ ‎ب.ظ ] [ الی ]