آنها پنج نفر هستند . پنج خواهر، که به اضافه ی پدر و مادرشان ، شش زن هستند و یک مرد که البته بعد از سالیان دراز - به اندازه ی یک عمر - زندگی کردن در میان این شش زن شدیدن مزین به رفتارهای زنانه شده .

سه دختر اول سی و چند ساله اند ! اولی مربی ایروبیک است و مدام در خانه مشغول تمرین . آن وقت هایی هم که تمرین نمی کند ساکت گوشه ای می نشیند و اشک می ریزد . او سودای مردی را در سر دارد که مدام بین ایران و آمریکا در رفت و آمد است و چند سال است که بین ماندن و رفتن او را مردد گذاشته . او سالهاست که فکر می کند پیر نمی شود .

 دومی خبر نگار است و شاد و پرهیجان و اغلب در حال رقص ! و مدام با دوستانی که کمتر کسی دیده شان در حال سفر به کشورهای مختلف : چین و هند و تونس و قطر و دوبی و لبنان و ... . او ولی می داند که همیشه جوان نمی ماند و سودای مردی اهل سفر را دارد .

سومی خواننده است . هفت هشت سال پیش که به کلاسهای آواز می رفت کسی زیاد جدی نمی گرفتش ولی حالا سر از گروههای آواز معروف در آورده و کنسرتهای بزرگ می گذارند در کشورهای بزرگ . تنبور هم می نوازد . او هم رویای مردی را در سر دارد که با کار خوانندگی اش مشکلی نداشته باشد که اغلب گویا در پس چهره ی روشنفکری شان با این حرفه برای زنشان مشکل دارند !

چهارمی مدام دست به دعا و نماز است . او ولی رویای مرد و زندگی ای کاملن معمولی را دارد که سالهاست با هم دوست هستند ولی منتظر ازدواج لااقل یکی از خواهر هایش هست . محض احترام !

پنجمی اما با اینکه بیست و چند ساله است ولی چون بقیه را بزرگتر از خودش می بیند فکر می کند خودش هجده ساله است و حالا حالاها برای هر کاری وقت دارد و از این رو تن به درس خواندن هم نمی دهد !

مادرشان اما حکم سرآشپز را برایشان دارد . هر شب چند نوع غذا . آن یکی به خاطر ایروبیک و آن دیگری به خاطر لاغری بیش از حد و آن یکی به خاطر خوانندگی و حنجره اش هر غذایی را نمی خورند . او مدام از دیگران می خواهد که دخترانش را نصیحت کنند که توقع شان را کم کنند و آنها را صاحب نوه ای بکنند و من فکر می کنم کدام توقع ؟ هر کدام همراه خودشان را می خواهند مناسب با خلق و خو و شغلشان ، فقط در کشور اشتباهی به دنیا آمده اند !

[ ٦ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٢:٤۸ ‎ق.ظ ] [ الی ]