دو ماه بود که جواب هیچ کدام از ایمیلهای خواهرم را نمی داد ، موبایلش هم خاموش بود . خواهرم فکر می کرد که شاید سفر رفته و یا مشغول تدارک جشنی ، مهمانی ای برای پسر پنج ساله اش است . خواهرم اسم " راحله راز " را که می آورد می دانستیم که یا استخر رفته اند  یا یوگا و یا ایروبیک . خواهرم همیشه می گفت با خانوم راز که باشیم احساس جوانی و طراوت بین همه ی همکارها در جریانه .

ولی دو ماهه که ایمیلهاش رو جواب نمیده و موبایلش هم خاموشه . حتمن رفته سفر .

 دیروز خواهرم با بغض آمد خانه . بغضی که ناگهان ترکید و خبر داد که خانوم راز فوت کرده . همان دو ماه پیش توی همان اداره .

آنهمه طراوت و میل به زندگی و عشق به پسرش همه و همه نیست شد .

راز به سفر رفت .

( هر کدامتان که این پست را می خوانید به هر طریقی که بلدید روحش را مهمان دعا و آرامشی کنید )

*

پ ن : هیچ فکر کرده اید که ایمیل و وبلاگ و موبایل و فیس بوکمان رابعد از مرگمان چه سکوتی فرا خواهد گرفت ؟ 

[ ٦ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٥:۱۸ ‎ب.ظ ] [ الی ]