با فرزند جان کنار خیابان ایستادیم منتظر تاکسی ، آمد و مسیرمان را گفتم ، راننده بدون اینکه حرفی بزند اشاره کرد سوار شویم . سوار شدیم ، برای اینکه راحت باشیم گفتم : آقا عقب کسی رو سوار نکن . راحت نشسته بودیم که تا به خودم بیایم دیدم دو نفر دیگر را سوار کرد ! در آینه چپ چپی نگاهش کردم و در دلم کلی غر زدم . نزدیک مقصدمان طبق معمول به فرزند جان گفتم به راننده بگوید که زیر پل نگه دارد تا قراردادهای شهری را بیاموزد ! فرزند جان دو سه بار گفت ولی راننده توجه نکرد و آخر سر خودم مجبور شدم بلند و توی آینه بگویم نگه دارد . موقع کرایه دادن متوجه شدم روی تکه کاغذی که روی داشبورد چسبانده اند تایپ شده :

من ناشنوا هستم ،‌لطفن اگر کاری با من دارید به شانه ام بزنید .

[ ٢۸ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٤:٢٩ ‎ب.ظ ] [ الی ]