اول که می خواستم شروع کنم شک داشتم . وبلاگ نویسی را می گویم . به خودم و کیفیت احتمالی ارتباطم با دنیای مجازی شک داشتم . با خودم فکر می کردم که سخت بتوانم جایی پیدا کنم بین کسانی که با سابقه هستند در دنیای مجازی . و اصلن به همین مجازی بودن آدمهایش مشکوک بودم ولی شروع کردم ، به خاطر پسرم که شاید روزی خواننده ی این یادداشتها شود و بفهمد که این مادری که مدام بهش پیله می کند که این کار را اینطوری بکن و آن کار را آنطوری نکن و اینطوری غذا بخور و آنجور حرف نزن و این کاتون را نبین و ...! هم زمان خود واقعی اش چطور بوده و چه فکر می کرده و اینقدر ها هم که به نظر او می رسیده " گیر " نبوده ! و وقتی شروع کردم زمانی به خودم آمدم و دیدم غرق شده ام در بین همین آدمهای مجازی که اغلب در کامنتهایشان خود واقعی شان هستند . آدمهای مجازی ای که حالا اغلب شان دوست های واقعی ای هستند که مرا وادار می کند که به مادر و خواهرها و شوهر جانم بگویم : یکی از دوستام فلان مطلب را گفت ،‌یکی از دوستام فلان جا رفته و فلان حرف را زده و وقتی آنها می پرسند که کدام دوستت ؟ می گویم :‌از دوستهای اینترنتیمه ! هر چند شوهر جان در مقابل این " دوست های اینتر نتی "‌به طرز مشکوکی سکوت می کند ! و گاهی به شوخی به پسرمان می گوید : بیا و زیاد سر به سر مامانت نذاریم ،‌ پس فردا می ره تو وبلاگش آبروی ما رو می بره که‌: شوهر جان این کار را کرد و شوهر جان آن کار را نکرد !

دنیای مجازی ! دوستان واقعی ! ممنون که مرا در خود پذیرفتید .

[ ۱۱ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ] [ الی ]