پدرمان انگور خیلی دوست داشت . بخصوص انگور سیاه را که یار همیشگی سفره ی صبحانه ی تابستانی مان بود و ما هم خوشحال  بودیم  به خاطر خواص بسیار انگور که لااقل پدرمان دچار سرطان نمی شود . ولی پدرمان ناگهان مرد . پدرمان وقتی مرد از قضا آسمان آبی بود  و از قضا هم مادرمان و هم ما دخترها ناگهان از خواب پریدیم . هیچ کداممان به کار پدر نیامدیم همان طور که انگور سیاه . ولی در عوض سیاهی انگور برایمان نشانه ای شد از به کار نیامدنمان . قلب پدر خیلی زود این دنیا را و شاید هم ما را تاب نیاورد و در مهر ماه شش سال پیش با بی مهری ای که فقط مخصوص قلبهاست دیگر نتپید و حسرت دیدن انگور سیاه را در بساط صبحانه ی پدر برای همیشه به دل ما گذاشت . حسرت همراهی پدربزرگانه ی پدر را با اولین نوه _ همین فرزندجان من . حسرت باز کردن در خانه ی پدریمان را به رویمان . حسرت ...حسرت...

[ ٢۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ الی ]