با تبسم که وارد کوچه شدیم ترس به دلم افتاد . من اینجا چه غلطی می کنم . ولی به روی خودم نیاوردم . به نظر می آمد تبسم راه را خوب بلد است . حتمن قبلن هم آمده اینجا که یک راست رفت طرف در سبز بد رنگی ایستاد و  تا من به خودم بیایم زنگ را فشار داد . خیلی زود و بدون سوال و جواب در باز شد . زنی جوان با لباس محلی که تا سرتاپایمان را نگاه کند دستهای خیسش را هم با لبه ی چادر سفتی که دور کمرش گره زده بود پاک کرد . تبسم گفت : ببخشید نیما خونه ست ؟ زن گفت : نه ، شما خواهرشی ؟

تبسم همیشه به من می گفت : من خواهر ندارم . تو مثل خواهرمی . حالا من اینجا ایستاده بودم تا خواهری ام را به تبسم ثابت کنم  ، حتا اگر این زن نگاه های مسخره ای به ما بکند که : من می دانم شما دنبال چی هستید؟!

 زن ادامه داد : آقا نیما دیشب با نامزدش رفت شمال ! ...

تمام راه برگشت تا دانشگاه را تبسم گریه کرد و فحش داد . دست های یخش را مدام در دستهای من می گذاشت و گاهی زیر لب و گاهی بلند به خودش و نیما بد و بیراه می گفت.

[ ٢٧ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ] [ الی ]