سرویس دبیرستان من یک اتوبوس بود. از همان اتوبوسهای باسمه ای قدیمی که البته قراضه بودنش به چشم آن وقتهای من و دوستهام نمی آمد . من از اولین مسافرهایش بودم . می نشستم کنار پنجره و کیف و کاپشنم را می گذاشتم کنار صندلی بغل دستی ام که یعنی کسی اینجا نشینه جای دوستمه ! اتوبوس کم کم پر می شد و بالای سر من هم . و عجیب اینکه هیچ کدامشان به جای خالی کنار من هیچ نگاه بدی نمی کردند ! تا اینکه فائقه سوار می شد و از همان جلوی در اتوبوس دخترها را یکی یکی کنار می زد و مستقیم می آمد سر صندلی ای که برای او نگه داشته بودم  و می نشست و در حالیکه اتوبوس می رفت و می رفت ما هم شروع می کردیم به حرفهای بی پایانمان . آن وقتها مثل الآنها نبود . از همان اول پاییز هوا سرد می شد و باران و باران و برف و برف . به خصوص در محله ی نوجوانی مان پونک . خیلی خوب یادم هست که گاهی با وجود پوشیدن سه تا شلوار و جوراب و کفش کیکرز ( که مد آنروزها بود ) باز هم می لرزیدم . و مه ، مه غلیظی که بیشتر وقتها که صبح از خواب بیدار می شدم پشت پنجره ی خانه مان در حیاط و کوچه و خیابانها بود و همه چیز و همه جا را مرموز می کرد . کوچه هایی که تهشان پیدا نبود ، درختهایی که انتهایشان رو به آسمان محو شده بود ، چراغهای ماشینهایی که به جلو می آمد و من به سختی سر می کشیدم که ببینم سرویس دبیرستانمان هست یا نه ، پدرم که روزهای مه آلود و باران و برفی من را تاسر کوچه می رساند و بعد خودش در مه ناپدید می شد و بعد وقتی سوار اتوبوس می شدیم و با لذت در همان مه ها فرو می رفتیم و در رویاهایمان نیز .

[ ۱۱ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ الی ]