تا به حال هیچ وقت اینقدر مسحور بوی سیگار نشده بودم که وادارم کند در این تاریکی بعد از غروب در پارک بنشینم روی نیمکت کنار مرد سیگار به دستی . تا آنجا که می شد دور از مرد نشستم و فقط بوی مطبوع سیگار و عطر ملایم مرد و هوای خنک پاییز را می بلعیدم . صدای زنگ موبایل از داخل کیفم می آمد ولی صدایش همراه تصویر نگاه بی تفاوت صبح شوهرم همراه ریز آتش های معلق در هوای سیگار مرد محو می شد . 

 

[ ۱٧ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۸:٢٥ ‎ق.ظ ] [ الی ]