همه ی قصه ی سفرمان با یک تماس تلفنی شروع شد . در واقع کمی قبل تر از تلفن که از حسودی شوهر جان شروع شد ! ماجرا از این قرار بود که شوهر جان عصر دوشنبه در محل کارش نشسته بود و مشغول حساب و کتاب طلب و بدهکاریهای بی پایانش که هر از گاهی یکی از دوست ها و همکارهایش می آمدند و می پرسیدند که : این چند روز تعطیلی چی کاره ای ؟ و یا آدرس فلان سینما و فلان هتل در فلان شهر را بده که می خواهیم تعطیلات برویم و یا از همه بدتر چند تا از دوست هایش که بین من و شوهر جان به اراذل معروفند پیشنهاد سفر مجردی را فرموده بودند ( لازم به توضیح نیست که این لقب را من بهشان داده ام و هر بار که این کلمه را بر لب می آورم شوهر جان یک طوری یک وری نگاهم می کند که یعنی نه خیلی هم با معرفتند !!) ... خلاصه همه ی این حرفها باعث شد که آتش حسادت به جانش بیفتد که چرا همه بروند و ما نرویم . اینچنین شد که گوشی تلفن را برداشت و خیلی ناگهانی گفت : نظرت چیه فردا صبح بریم شیراز !! که صد البته نظر من اصلن برایش مهم نبود ! اینگونه شد که صبح سه شنبه در حالی که ملت داشتند در جاده ی چالوس از سر و کول هم بالا می رفتند ما خودمان را سپردیم به سوز و سرمای کویر .

شیراز شهر زیباییست . بودن این همه باغ و گل و سرسبزی در دل کویر باعث شگفتیست .  عطر درخت های نارنج که نارنج هایشان مثل گوی های شبرنگ روی درختها می درخشیدند  و گل های نرگس شیرازی که سر هر چهارراه می فروختند هنوز در مشامم هست . در حافظیه من دیدم که حافظ خدای دیگریست با دیدن دخترکانی که با چشم های بسته و چهره های مضطرب و دستهایی که به وضوح می لرزیدند لای کتاب حافظ را باز می کردند تا حافظ یار و راه درست را برایشان نمایان کند . شیراز مردمان خوش برخوردی دارد . کافی بود که آدرسی را از یکی شان بپرسیم تا با جان و دل و لهجه ای مهربان راه را نشانمان بدهند . و خب شیراز ...شیراز است !

و برای چندمین بار بهم ثابت شد که حسودی رفتار بدی هم نیست !!

پ.ن: عکس فرزند جان در باغ عفیف آباد شیراز در ادامه ی مطلب به عنوان سند موجود است ! باغ بزرگ و سرسبزی که زمانی کاخ رضاشاه بوده که صد البته از خیلی از خانه های معمولی امروزی پیش پا افتاده تر می نمود.

پ.ن١:بشتابید برای مسابقه ی عکاسی ما هیچ ، ما نگاه


[ ۳٠ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۸:۱۱ ‎ق.ظ ] [ الی ]