- : مملکت که نیست ، همه جای دنیا زنهای شاغل زودتر از مردها تعطیل می شن . می گن تو هند زن های بچه دار شاغل ظهر می رن سر کار . اما اینجا ما همزمان با شوهرامون می رسیم خونه و تازه بیشتر کارمون توی خونه شروع می شه . از این مردها هم که کاری بر نمیاد یه کمکی به آدم بکنن . خوباش گیر بقیه میاد ...

منیژه همینطور داشت  یکریز حرف می زد و حرف می زد و من درمانده از اینکه چطور از دستش خلاص شوم در سکوت به حرفهایش گوش می کردم . سوار آسانسور شدیم و من به بهانه ی بوی سیگار و عطر و عرقی که از در و دیوار اتاقک آسانسور بیرون می ریخت لبه ی پایین مقنعه ام را جلوی بینی م گرفتم تا بلکه وقفه ای در حرف زدنهای منیژه بیفتد که نیفتاد .

- : خوش به حالت مریم جون ، می ری خونه دیگه نباید به فکر شام شب و ناهار فردا و سر و کله زدن با یکی دیگه باشی ...یه چیزی می خوام بگم روم نمی شه . داری یه خرده پول بهم قرض بدی ؟ حقوقا رو که ریختن بهت پس می دم . آخه می دونی روز مرده ... والا تو که از این طور مراسم ها هم راحتی ...

فورن دست توی کیفم کردم و چند تا اسکناس پنج تومانی در آوردم و بی آنکه بشمارمشان در دستهای یخ منیژه گذاشتم . صبر نکردم تا به تشکر کردنهایش گوش کنم و در حالیکه کلید ماشینم را در می آوردم با خداحافظی کوتاهی ازش جدا شدم . وارد کوچه شدم . کوچه ای باریک که صبح با زور ماشینم را در آن جا داده بودم و حالا به نظرم بزرگ و بی انتها می آمد . کلید ماشین را داخل کیفم برگرداندم و پیاده راه افتادم . انتهای کوچه خیلی روشن بود . آرام آرام رفتم به طرف روشنایی .

برف می بارید.

 

[ ۱٧ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ] [ الی ]