چندین سال پیش که برف فراوان می بارید و از ایزوگام و این قرتی بازی ها خبری نبود و کل ساختمان بود و یک لایه قیرگونی نازک و آن همه بارش باران و برف ، پارو هم عضو مهمی از اعضای انباری و زیر زمین خانه ها محسوب می شد . ولی ما نداشتیمش و با شروع فصل زمستان داشتنش برایم یک آرزو می شد ! ( بچه ام بچه های قدیم ، علاوه بر اینکه پاهامون را پیش پدرمان دراز نمی کردیم آرزوهایمان هم در حد پارو بود ! ) وقتی که یکی دو شبانه روز برف می بارید فقط منتظر بودم که ببینم کی بابا پارو بدست به خانه می آید و وقتی با پارویی که از همسایه مان (‌آقای نوروزی ) قرض گرفته بود می آمد خانه با هم شال و کلاه کرده راهی پشت بام می شدیم . بابا پارو به دست و من خاک انداز به دست ! محو تماشای حرکات منظم پدر می شدم که از انتهای پشت بام تا به جلو و رو به کوچه پیش می آمد و پشت سرش جاده ی کوچک و درازی به جا می گذاشت و منتظر یک فرصت که برای دقیقه ای دست از پارو کشیدن بردارد تا من تصاحبش کنم . آنوقت من بودم و پارو و برف هایی که حالا در اثر لگد خوردن آب انداخته بود و سنگین شده بود و جاده های کج و معوجی که روی پشت بام درست می کردم . سالهای بعد بالاخره بابا خودش یک پاروی محکم درست کرد . پاروهایی که مغازه ها می فروختند ( فکر کن !‌مغازه ی پارو فروشی !) پلاستیک نازکی بود که به چوبی وصل شده بود ولی پارویی که بابا درست کرده بود از چوب محکمی بود که به سختی به چوب میله مانندش پیچ و مهره شده بود و تا سالهای بعد از آن برای پارو کردن برف از آن استفاده می کردیم . تا اینکه کم کم طی سالها برف ها تبدیل به باران شد و کم کم همان بارش باران هم قطع شد و تبدیل به گهگاهی باران اسیدی شد ! و اما پارو ، در سالهای بی برفی تا آنوقتهاییکه قالی شویی باب نشده بود بابا با پارویمان عیدها فرش می شست . حتا همسایه ها هم قرضش می گرفتند _ معتقد بودند پاروی ما محکم تر فرش را می شست _ . کم کم در یکی از همین قرض گرفتن ها پارو ناپدید شد ، گو اینکه دیگر فرشی هم در خانه شسته نمی شد .

نمی دانم اگر از یک بچه ی این روز ها در مورد پارو سوال کنیم چه جواب خواهد داد ولی اغلب خاطرات زمستانهای کودکی من با پارو عجین است .

 

 

[ ۱ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ الی ]