_ : موهات چه خوشرنگ شده ! کدوم آراشگاه رفتی ؟

_ : آراشگاه نرفتم ، خودم رنگ کردم . یه کم رنگ ... با واریاسیون دودی رو با همین دست مالیدم روی موهام . البته رنگش رو اینجا ندیدما ، پارسال از باکو آوردم !

_ :رادین همش می شینه پای کارتون بن ١٠ ، منم دیروز رفتم براش کتابای هفت خوان رستم به زبان کودکان رو گرفتم تا با قهرمانای ایرانی هم آشنا بشه .

_ : با مادرشوهرم رفته بودیم بانه ، من خسته شدم از پاساژگردی ولی اون خسته نشد ! پا به پای من خرید کرد .

_ : مادر شوهر منم همینطوره ، از من جوون تر نشون می ده ! از بس به خودش می رسه !

_ : تو یه دونه بچه داری کمه ، وقتشه که یکی دیگه بچه بیاری !

_ : آخه داریم خونه می سازیم ، هر وقت خونمون تموم شد و رفتیم توش اونوقت بچه دار می شم .

_ : نه بابا ، چی کارش داری ؟ بذار راحت باشه . حالا اینم یه بچه داره شما راحتش نمی ذارین !

_ : دیشب شوهرم بالاخره برام ماشین خرید ! هاچ بکه ! همین هاچ بک هم ٩ تومن در اومده ها ! بهش می گم ٢٠۶ رو واسه ی خودت برداشتی و هاچ بکه رو انداختی به من !!

_ : واکسن آنفولانزا زدی برای ریحانه ؟ اگر نزدی برو بزن . من دیشب برای حسام زدم .

_ : یک ماهه خونه ی مادرم نرفتم . امتحانای این بچه ها مگه می ذاره آدم تکون بخوره !

_ : دارم می رم هایپر استار ، اگه میای بیا با هم بریم !!!

می گم نه و دست فرزند جانم را می گیرم و از بالای سرسره می آرمش پایین و می آییم خانه .

این ها نمونه ای از مکالمات مادرهای هم کلاسیهای فرزندجانمه و جالبی اش به اینه که اغلب این خانوم ها بیشتر از چند روز و بعضا چند ساعت نیست که با هم آشنا شدند ! و جالب ترینشان همین دعوت من بود برای رفتن به هایپر استار ظرف یک ساعت !!

[ ٦ دی ۱۳۸٩ ] [ ٥:٠٤ ‎ب.ظ ] [ الی ]