پسرک و ای تی و فرانکشتاین
ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: مادرانه ، فیلم

پسرک دیگر پسرک نیست هر چند من دلم نمیاد ک تصغیر آخرش رو بردارم  ، پسرک راه سرکشی های فسقلی خودش را پیدا کرده ، یاد گرفته وقتی شب ها شب به خیرش را می گوید یواشکی به خیال خودش و ناشیانه پی اس پی و آیپد را بزند زیر بغل و ببرد توی تختخوابش و دقایق بسیاری را بازی کند ، یاد گرفته به جای نوشتن کامل از روی درس های کتاب فارسی اش فقط لغات سختش را بنویسد و سمبل کند برود پی کارش ، یاد گرفته به جای اینکه سوال های پلی کپی اش را حل کند و بنویسد به من بگوید من از راه دور فقط جواب هاش را می گم و تو گوش کن مامان ببین درست می گم یا غلط ؟! یادگرفته با دوست های مدرسه اش روزی چند دی وی دی فیلم با ابر قهرمان های عجیب و غریب مبادله کند ، یاد گرفته از حالا با من سر طی کردن مقاطع تحصیلی اش چانه بزند که مامان تا لیسانس بسه بخونم یا فوق لیسانس ؟! ، ... من فعلا سکوت می کنم ، راستش راه دیگه ای فعلا به ذهنم نرسیده ، فعلا سکوت می کنم و گاهی صداش می کنم تا در تخیلات بچگی خودم شریکش کنم ، مثلا دیشب صداش کردم و با هم فیلم ای . تی را دیدیم ، راستش نگران بودم بعد از دیدن این همه هالک و مردان ایکس و اونجر و 4 شگفت انگیز و ... این ای تی مظلوم با اون چشم های ورقلمبیده اش توجه اش را جلب نکند ولی کرد !  وقتی دیدم جذبش شده بازارگرمی کردم که حالا صبر کن ببین تا رسید به لحظه ی پرواز ای تی با پسرک سوار بر دوچرخه شان ... راستش تمام کندی فیلم و خنگی زیادی مادر فیلم به دیدن این لحظه اش برای من می ارزد  ، به پسرک هم چسبید . تازگی ها گاهی دلم برای سرخوشی سال های کودکی و نوجوانی ام تنگ میشه ، البته فقط گاهی آن هم به خاطر بی دغدغگی هاش والا که همه اش حماقت بوده !

 


 
Girl with a Pearl Earring
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: فیلم ، رمان غیر ایرانی

دختر با خودش فکر می کند نقاش ثروتمند حتمن عاشقش شده ، همان داستان همیشگی ، عشق یک اشراف زاده به یک دختر خدمتکار که اگر شرایطش برایش مهیا بود خوب بلد بود چطور عشوه گری کند ! دختر چهره ی بی آرایش ولی معصومی دارد ، سر به زیر است و خیلی آرام کارهایش را می کند و می رود ، مرد نقاش خوش چهره است و با زن و فرزندانش زندگی آرام مرفهی دارد ، اما یک اتاق دارد در طبقه ی بالا که در آنجا نقاشی می کند و کسی حق ورود به آنجا را ندارد ، دخترک روزی برای تمیز کردن پنجره های اتاق به آنجا می رود ، اتاق نمیه تاریک است و دخترک پنجره ها را باز می کند و شروع می کند به تمیز کردن ، صحنه ی زیبایی بکر دخترک با پوشش عجیب مخصوص به دوران خودشان  و با نوری که از بیرون پنجره به روی دخترک افتاده نقاش را که در گوشه ای از اتاق بی صدا ایستاده بود مسحور موقیعت می کند و از دخترک می خواهد هر روز به اتاق بالا بیاید و در آن حالت بایستد و نقاش نگاهش کند ، بی شک نقاش عاشق دخترک شده ، کم کم دخترک به نامزدش که پسر خوش بر و رویی هم هست بی اعتنا می شود و یا یک روزهایی با نامزدش به یاد مرد نقاش مهر می ورزد ! کم کم همسر و دختر مرد نقاش به اتاق بالا و سکوت آن جا و روابط بین مرد نقاش و دختر خدمتکار مشکوک می شوند و دعوای بین آن ها بالا می گیرد ولی مرد نقاش وقیحانه به زنش می گوید که دختر باید بالا بماند و حتا از این به بعد شب ها همان جا بخوابد ! ....

ماحصل این رفت و آمدها می شود این اثر نقاشی در فیلم " دختری با گوشواره ی مروارید " این گوشواره ی مروارید برای همسر مرد نقاش است !

ولی نکته این جاست که این اثر در اصل اثر نقاشی ست به نام " یوهانس ورمیر " مربوط به قرن 17 میلادی و اتفاقا ورمیر نقاش فقیری بوده ! و این فیلم از روی رمانی به همین نام نوشته ی " تریسی شوالیه " اقتباس شده و این داستان فقط تخیل نویسنده است از روی این نقاشی .

من که عاشق فیلم و تخیل نویسنده شدم و همینطور عاشق اثر ، از موقعیکه فیلم را دیدم بگ راند آیپد و موبایلم همین اثر نقاشی است .

#دختری با گوشواره ی مروارید


 
بهاریه
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: کتاب ، فیلم

این روزها دو سه تا مجله هایی که اغلب می خونمشون ویژه نامه ی نوروز چاپ کردند که غیر استثنائا گران شدن این ویژه نامه ها پر است از " بهاریه " های نویسنده هاش و یک سری نوستالژی بازی نخ نما شده که یادتونه ، یادتونه ... . در بهاریه ها که نویسنده هاش یک خط قرمز کشیده اند روی تمام خاطرات مربوط به قبل انقلاب و متعلاقتش . مثلا هیچ نویسنده ای نگفته داشتیم فلان آهنگ هایده رو گوش می کردیم و یا لااقل به لطایف الحیلی من خواننده را متوجه کنند که فلان ترانه .... . نمی دونم شاید توقعات من بالا ست ولی نزدیک شدن به روزهای شروع سال هم در این کج خلقی ام بی تاثیر نیست . به بهانه ی نوروز خانه تکانی کرده ام حتا دو سه وسیله که احتیاج داشتیم هم خریده ایم ، بند و بساط هفت سین هرساله ام را هم پسرک با هیجان آورده و چیده ، ابتکار به خرج داده و یک عکس قاب شده ی خودش را هم گذاشته کنارش ولی ... ولی ... شروع روزهای ساکت و کشدار و بی درو پیکر نوروز از حالا روی پیچ در پیچ های مغزم رژه به سبک کره ی شمالی ها می ره ! دلایل من هم از خوشایند نبودن روزهای نوروزی مثل نوستالژی بازی های مجلات نخ نما شده هستند . برای من همین بس که پدرمان در نهایت مظلومیت نیست و ... خب نبودن یکی می تونه بهترین دلیل باشه برای گند زدن به هر به ظاهر خوشی ای و بدبختانه من و مادرم و هیچ کدوم از خواهرهام " بلد نیستیم فراموش کنیم " .

برای برطرف کردن این درب و داغونی این روزهایم در هر فرصتی هر کاری می کنم تا فکر نکنم ! فیلم Gravity گزینه ی مناسبی بود . با اینکه فیلم قابل حدسی از نوع هالیوودی اش بود ولی موضوع و تصاویرش از تم های موردعلاقه ی من از بچگی بود . فقط صد حیف که ما نمی تونیم در سینما و سه بعدی ببینیم این طور فیلم ها را . فیلمی که تنها با یکی و نصفی هنرپیشه و با پایان خیلی قابل حدسش نشه حتا از یک صحنه اش گذشت فیلم قابل تحسینیه و دیگر اینکه این خانوم ساندرا بولاک با این سنش عجب قد و بالایی و عجب هیکلی داره !

مورد دیگه ای که حسابی ذهن ام را مشغول به خودش کرده کتاب " مادربزرگت را از این جا ببر " دیوید سداریس هست البته با ترجمه ی خوب " پیمان خاکسار " . یه مجموعه داستان طنز و اجتماعی که بسیار بسیار خنده بر لب های من آورد . توضیحات بیشتر را این جا بخوانید که من تنبل تر از این حرف ها هستم تا میله ی بدون پرچم هست !

با همه ی این ها برای هر کسی که اینجا رو می خونه آرزوی بهترین ها رو دارم در سال 93 . بهترین ها از نظر من سلامتی و یار همراه و خانواده ی خوب و سالم و صد البته پول و پول . که به حکم انسان بودن لیاقت بهترین ها را دارید .


 
فیلم Stoker
ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢۸ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: فیلم

بعد از مدت ها یک فیلم دیدم که صحنه به صحنه اش میخکوبم کرد . هم به خاطر فرم نمایشی سکانس هاش و هم به خاطر شخصیت های عجیب و غریب و خاصش و هم به خاطر تعلیق بسیار زیادش در عین آرامش تک تک سکانس ها و هم به خاطر فیلم نامه ی بکرش و هم به خاطر پایان غیرقابل حدسش . همه ی این دلایل فکر کنم ترغیب کننده باشه به خاطر شتافتن برای دیدن فیلم STOKER

فیلم روایت یک دختر 18 ساله ست به اسم ایندیا که پدرش درست در روز تولد 18 سالگی اش می میره و بعد در مراسم خاکسپاری پدرش عموی ایندیا می آد که ایندیا اصلن از وجودش خبر نداشته . یک عموی خوش تیپ و اغواگر که هر چند دل مادر ایندیا ( نیکول کیدمن ) رو می بره ولی هیچ رقمه حریف نفوذ به دل ایندیا نمی شه . با آمدن عمو خیلی ها یکی یکی ناپدید می شن و در آخر ایندیا به بلوغ عجیبی می رسه ......فیلم محصول سال 2013 ست و کار یک کارگردان کره ای ! و از همه مهم تر نویسنده ی فیلمنامه اش همون بازیگر خوش تیپ سریال فرار از زندان . ( مایکل اسکوفیل فیل ؟)هنر نزد خوبرویان است و بس !


 
فیلم "گذشته "
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: فیلم

با خواندن این مطلب خطر لو رفتن قصه ی فیلم هست !

بالاخره فیلم " گذشته " ی اصغر فرهادی را دیدم . آنقدر در موردش ضد و نقیض شنیده بودم که می ترسیدم ببینمش و توی ذوقم بخورد که البته نخورد . به نظرم اگر درونمایه ی فیلم های قبلی فرهادی ( به خصوص سه گانه ی آخرش ) در مورد دروغ های ریز و درشت اجتماعی و خانوادگی بود درونمایه ی فیلم " گذشته " در مورد دروغ و " انتقام " هست . یه جورایی شخصیت ها برای خنک کردن دل خودشون دست به انتقام های زیر پوستی می زنند . مارین برای انتقام گرفتن از بی فکری و بی قیدی ناگهانی سال ها پیش احمد او را به جای بردن به هتل به خانه اش می برد تا احمد ببیند که او با مرد دیگری سر می کند و حتا از او حامله ست . لوسی برای انتقام گرفتن از مادرش که ازدواج های متعددش حال دختر را به هم زده ایمیل های عاشقانه ی مادرش را برای زن شوهر مادرش می فرستد. نعیما کارگر خشک شویی برای انتقام گرفتن از زن صاحب کارش ایمیل او را به لوسی می دهد . از همه بی هویت تر شخصیت احمد بود که به نظرم محصول همه ی سال های انقلاب و جنگ و وضعیت سیاسی اجتماعی ایران همین می تواند باشد ، شخصیتی که ظاهرا ادای آدم خوبا و مهربونا و روشنفکرا رو در می آره و پیامبر گونه از کنار همه ی قضایا می گذره و نصیحت می کنه ولی نهایتا می بینیم که خودش بی هیچ دلیل موجهی و فقط برای اینکه " آدم اینجا نبوده " زن رو رها کرده . و البته شخصیت پردازی عجیب زن که کمی به ابتذال هم کشده میشه . به نظرم از یه زن امروزی آن هم در ناف پاریس بعیده . ازدواج های متعدد و بچه های متعدد هر کدوم از یکی ! و حالا عقده گونه حامله . انگار برای بند شدن خودش توی دنیا به هر چیزی و کسی آویزان شده .

فیلم را دیدم و توی ذوقم نخورد و اتفاقا از دیدنش لذت هم بردیم (‌من و شوهر جان ) فقط آخر فیلم یه سوال بزرگ در ذهنم بود که چرا این فیلم فرانسوی ساخته شد ؟ چرا در ایران همه ی این اتفاق ها نیفتاد ؟ حالا که در فرانسه ساخته شد چرا المان های یک زندگی فرانسوی کمتر در آن بود ؟ بی هیچ اشاره و صحنه ای از رابطه ی نزدیک جسمی و جنسی شخصیت ها . فقط به خاطر نمایشش با خیال آسوده ی مسوولین در ایران ؟! اگر اینطور بود خب همین موضوع ورژن ایرانی اش ساخته می شد و مشکلات کوچکش هم با دو تا صیغه میغه حل می شد !! 


 
قلبی تماما مخصوص الی !
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ٥ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: کتاب ، فیلم ، مادرانه

پسرکم یه دفترچه یادداشت کوچیک با جلد رنگ فسفری داره ( از همین پاپکوها ) که خیلی بهش علاقه داره حتا سرکلاس وقتی که معلم درس رو چندین و چند بار برای بقیه که دیرتر می فهمند توضیح می ده و پسر من حوصله اش سر می ره دفترچه رو در می آره و شروع می کنه یه چیزایی توش نوشتن و کشیدن ، بالاخره هم خانومشون مچش رو موقع این کار گرفت و دفترچه رو مصادره کرد ! وقتی پسرم اصرارهای فراوان کرده برای گرفتن دفترچه معلمشون گفته اگر می خوایش بگو مامانت بیاد بگیرش . من هم بعد از دیدن بغض های ! پسرک به خاطر دفترچه رفتم مدرسه . اتفاقا معلم خیلی خوب و با حوصله ای داره . وقتی دفترچه رو ازش خواستم گفت : میشه ازتون یه سوال بپرسم ؟ شما " الی " می شناسید ؟ ... گفتم : چطور مگه ؟ گفت : آخه توی دفترچه اش دو سه جا نوشته : من الی رو دوست دارم و چند تا قلب هم دور اسم الی کشیده !!! وقتی گفتم خودم الی هستم و از بچگی عادت کرده گاهی با اسم الی صدام می کنه کلی خندید تعجبنیشخند ، من هم . گفتم : نمردم و دیدم یکی هم دور اسم من قلب کشیده اون هم چند تا !!

کتاب " تماما مخصوص "

یادتونه یه بار پرسیده بودم که اگر مثلا از همین فردا اومدن گفتن هر کی هرچی خواست بنویسه نویسنده ها چی می نویسند ؟ این کتاب جواب اون سوالمه . " تماما مخصوص " اسم رمانیه از " عباس معروفی " که طی سالهای اخیر در خارج از کشور نوشته شده و در آلمان هم چاپ شده . به طریقی در ایران هم چاپ افستی شده . توی نت بگردید پی دی افش هم هست . من کتاب چاپ افستی اش رو خوندم . رمان داستان یک نفر به اسم عباس هست که به خاطر همنامی اش با نویسنده در طول خواندن رمان مدام خود نویسنده توی ذهن آدم می آد ! عباس متولد ایرانه ، همراه مادرش در ایران زندگی کرده و مدرسه رفته و دانشگاه و در ایران هم عاشق شده ( پری ) و بنا به حوادث سیاسی دهه ی شصت مجبور به فرار کردن از ایران میشه ... بیشتر کتاب در مورد کم کم گم شدن هویت فردی و اجتماعی یه ایرانی مهاجر هست . یه ایرانی کتاب خوان و درس خوانده و نویسنده و روزنامه نگار که  مجبور به کار درجاهای غیر مرتبط با روحیاتش می شه و این میون مدام بر می گرده به عقب و خاطرات زمان ایران زندگی کردنش ... به نظرم تا مدتها نویسندگان ما از وقایعی که سالها نتوانسته اند ازش بنویسند خواهند نوشت و یه جورایی به دام نوستالژی و سیاسی نویسی خواهند افتاد که البته این اصلا بد نیست و خاصیت ممیزی طولانی است . به هر حال رمان " تماما مخصوص " رمان خوشخوان و بچسبی هست که با در دست گرفتنش بی وقفه خواهید خواندش . موقع خواندنش از سرما مجبور می شوید مثل من ژاکت به تن کنید !

فیلم " برف روی کاج ها " یه فیلم زنانه ی تر و تمیز و خوب که شما می تونید با خیال راحت با یه لیوان چای در دست لم بدید و ببینیدش و البته یه پتو هم کنار دستتون باشه ! با " رویا " ی فیلم لحظه به لحظه زندگی کنید و هی با خودتون بگید نکنه حالا که اینقدر سختی رو از سر گذرونده ، حالا که پیه همه چیز رو به تنش مالیده ، حالا که ... کار رو خراب کنه و وا بده .. نکنه وا بده ... نکنه خر بشه ...! مهناز افشار عالی بازی کرده .

 


 
عشق مرکب حرکت است نه مقصد
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: فیلم

رخوت و سستی و بلند شدن روزها و گرما و... گفتم که طول می کشه تا با فصل بهار و متعلقاتش ارتباط برقرار کنم ! تازه به این متعلقات باید عطسه رو هم اضافه کنم و اصلا فکر نکنید بی چاشنی گریه ، مخصوصا اگر فیلم " Revolutionary Road " رو هم ببینم . راستش این فیلم رو همون سال اکرانش هم دیده بودم ولی اون موقع اصلا ککم هم نگزیده بود ولی حالا با دیدنش نصف روز اشک ریختم . از ترجمه ی عنوان فرسی این فیلم چندان خوشم نمی آد ( جاده ی انقلابی ) ولی گویا عنوان غالبیه . به نظرم نوع روابط و مناسبات آدم های دهه ی پنجاهی آمریکای این فیلم خیلی نزدیک به روابط امروزی ما شرقی هاست .

همه ی صحنه های فیلم ، همه ی مناظر و خانه ها و حتا دکوراسیون خانه ی زوج فیلم زیبا و تمیز و پر نوره و حتا زوج فیلم هم زیبا و جوان هستند . همه ی این ها خبر از زندگی خوب و با عشق و حسادت برانگیزاننده ایه ولی با دیدن فیلم می فهمیم که همه چیز واهی و پوسیده ست که به نظرم این از هوشمندی کارگردانه . عاشق اون صحنه ای هستم که کیت وینسلت درمانده و داغون و حامله و سرخورده و بعد از دعوا ی مفصل با دی کاپریو به دل جنگل می زنه و بعد صبح که مرد نگران و ترسیده از نبود زنش از خواب بیدار می شه و دنبال زن می گرده توی خونه و می بینه که زن تمیز و مرتب مشغول سرو صبحانه ست بی هیچ اثری از دیشب در چهره اش و مرد خودخواهانه و ابلهانه فکر می کنه زن بخشیده اش و همه چی به روال عادی یرگشته و ما زن را می بینیم که جلوی خانه ی زیبایشان ایستاده و با لبخند و با بغضی فروخورده برای مرد دست تکان می دهد ( بازی کیت وینسلت معرکه ست ) . کدام یک از ما زن ها چندین بار از این تجربه ها نداشتیم ؟ راستش اول می خواستم این پست رو رمزی کنم به خاطر برخی اقوام که اینجا رو می خونن ولی با خودم فکر کردم هر زوجی در پس ظاهر خوشحالش حتمن از این دست تجربه ها بسیار داشته . باید زن باشی و چند سال از ازدواجت گذشته باشه تا بفهمی که چطور از لحظه ای به لحظه ی دیگه  آدم دمی عاشقه و بعد فارغ ! چطور یک زن صبح تا شب رویاهای انقلابی در سر می پروراند و بعد آخر شب تسلیم دیکتاتور خسته می خوابد تا رویا ببیند . حس روابط جاری در فیلم به نظرم با موقعیت زن شرقی امروزی ما خیلی همخوانی داره با این تفاوت که ما حتا نمی تونیم به دل هیچ جنگلی بزنیم ! حالا که فکرش رو می کنم میبینم عنوان خوبی هم داره این فیلم در فارسی.

این روزها پسرکمون در این جاده ی انقلابی داره از کلاس اول فارغ التحصیل میشه با عکسی با کلاه و شنل آکسفوردی ! اینقدر بدم می آد از این ادا و اطوارهای مدرسه ها . انگار که کوه قاف رو فتح کردن . ولی همرنگ جماعتیم وقتی که قبول کردیم بچه مان در همین سیستم درس بخواند .


 
جهل ، قدرت است .
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب ، فیلم

1984 ، اعتراف می کنم این کتاب جورج اورول جز اون کتابهایی بوده که هر وقت توی ستون کتابهای نخونده ام روی اپن آشپزخانه بهش میرسیدم دوباره می ذاشتمش زیر تا فعلا نخونمش ! راستش کمی به کتابهای کلاسیک مشکوکم ولی اینبار گرفتم دستم و  همینطور یک نفس خواندمش ، یک لحظه من رو تصور کنید ساعت هشت و نیم شب توی پارک ملت درست توی زمین بازی بچه ها و زیر یکی از معدود ستونهای روشنایی نشسته ام  در حالیکه پسرک را می پایم و نمی دانم چرا با ترس از دیده شدن عنوان کتاب توسط مردم کتاب را می خواندم. راستش تحت تاثیر فضای کتاب احساس می کردم مثلا شاید بسی ×جی مخلسی من را ببیند و کت بسته به جرم خواندن این کتاب ببردم به ناکجا آباد و یا به قول همین کتاب " ناگهان بخار شوم "‌! تصور کنید بعد از پایان جنگ دوم  (1949 م) و دنیا درگیر احساسات نجات بخش کمونیستی ... خیلی از بزرگان و چیز فهم تر ها نگران بودند که مبادا دنیا مسحور این حس کمونیستی رفیق استالین بشه ... در این میان جورج اورول شروع به نگارش این رمان می کنه و در این رمان دنیای تحت تسلط حکومتی استبدادی ناشی از کمونیست را در سال 1984  ( 35 سال بعد از جنگ )تصویر می کنه ، البته حکومت مستبد و مسلط این رمان خیلی خیلی پیشرفته تر از کمونیست ها هستند . شخصیت اول کتاب " وینستن " ( که گویا با الهام از عنوان وینستن چرچیل انتخاب شده ) در لندن تحت تسلط فردی به نام " برادر بزرگ " زندگی میکنه. این برادر بزرگ را کسی ندیده ولی آنچنان در لایه لایه ی زندگی مردم حضور داره که حتا بچه ها با تخطی فکری و ذهنی و نه عملی پدر و مادرشان را با افتخار به پلیس فکر به عنوان خائن به برادر بزرگ معرفی می کنند و اینجاست که ناگهان یکی بخار میشه و بخار شدن یعنی نیست و محو میشه ، البته در همین کتاب متوجه میشیم که بخار شدن یعنی چه ... با خواندن این بخشهای کتاب استخوانهایتان خورد خواهد شد ! لطفا اگر مثل من این کتاب را طی این سالها ندیده گرفته اید حتما بخوانیدش . نمی دانم چرا در نت میهنی هر چقدر دنبال عکسی از این کتاب گشتم  به در بسته خوردم ، البته می دانم چرا ولی چون می ترسم " بخار شوم " به روی خودم نمی آورم !

حالا لابه لای خواندن این کتاب برای اینکه کمی از تلخی فضای این کتاب گرفته شود مثل من حتما حتما فیلم " دیکتاتور " را ببینید تا خیلی بخندید ، لااقل من که خیلی خندیدم !

 

پ.ن : عنوان برگرفته از شعاری رایج در 1984!


 
پوست انداختن!
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: فیلم

 

از دو سه ساعت پیش پسرک را با پدرش راهی استخر کردم و خودم نشستم به فیلم دیدن . اول دو قسمت از  Grey's Anatomy و بعد فیلم  The skin I live in( پوستی که در آن زندگی می کنم ). و حالا گیج و منگم . بیشتر از دیدن فیلم پوست ( مختصرش بهتره !) و نوع روایت فیلم .از معدود فیلم هایی که تا به آخر من رو میخکوب نگه داشت و حوصله ام را سرنبرد با وجودیکه اطناب هم زیاد داشت . هر چی فکرش رو می کنم نمی دونم چطوری میشه خلاصه ای ازداستان فیلم رو تعریف کرد ! فقط باید دیدش .راستش من عاشق این طور روایت کردن ها هستم . و فضا سازی فیلم هم خیلی در خدمت موضوع فیلم بود . حتا یه جاهایی زیادی . اشاره به مجسمه ساختن و لباس تن مانکن کردن و تابلوهای نقاشی زنان برهنه .و بی پروایی جناب پدرو در روایت کردن و زیر سوال بردن ماهیت جنسی آدمهارو در این فیلم دوست داشتم.

و نقش آنتونیو باندراس که بیشتر نقش زورو ازش تو ذهنم بود و حالا نقش این جراح پوست برام جالب بود . به نظرم خوب تو فیلم نشسته بود.

و دیگه اینکه اوضاع سوریه و همه ی شایعاتش. حتا اگر به خبرهای ضد و نقیض هم نشه اطمینان کرد به تصاویر تلویزیونی که میشه استناد کرد . فکر اینکه کوچه پس کوچه های شهری اینطور نظامی بشه و از در و دیوارش بمب و گلوله بریز اون هم هموطن به هموطن تنم رو میلرزونه . به نظرتون چشم انداز آشنایی نیست ؟!


 
مارک و پلو و چشمه و کازابلانکا و..
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب ، فیلم

دیروز که جمعه بود تصمیم به یک خانه تکانی اساسی گرفته بودم . حالا نه در حد خانه تکانی عید ولی توی همون حوالی ! ولی نذاشتن که نذاشتن ، اول همفری بوگارت نذاشت و بعد هم کلارک گیبل !

از ساعت یازده صبح پای کانال GEM MOVIE بودم که اول فیلم " کازابلانکا " را نشان داد و بعد هم "  فیلم برباد رفته " (‌آنهم با کیفیت های خیلی آینه !) و تا ساعاتی  از بعداز ظهر جمعه حس عشقولانه ام را بالا برد و هی مرا به حسرت انداخت که ای کاش کسی جایی مرا اینگونه ها دوست داشت ! نمی دونم شاید از علائم سی و اندی سالگیست یا هرچی که با کوچکترین تلنگری واداشته میشی که حسرت عشق های داشته و نداشته ی قبلی را بخوری ...

و بعدازظهر هم مجبور شدم ( می فهمی ؟!) که برم سر وقت کتاب " مارک و پلو " و یکنفس تا شب بخوانم و بی خیال خانه و خانه تکانی و حتا ناهار و شامی ... یعنی اینطوری افتاده بود به سرم که بی دغدغه و با یک کوله پشتی بلند شم و راه بیفتم و مثل منصور ضابطیان سفر کنم . خیلی خیلی لذت بردم از خوندنش و خیلی خیلی توصیه اش می کنم به هر کسی که اینجا رو بخونه ( یعنی مدیونید !) کتاب به این خوشمزگی که گاهی خنده ی بلندی را بر لبهام می نشاند و نگاه عجیب شوهر جان را روانه ام می کرد و با این قیمت خیلی کم نسبت به این همه عکس و در اختیار گذاشتن تجربه های سفر ... (‌قیمت شش هزار تومان )

راستی ارتحال هالیدی " شهر کرد " بودیم . جای همه تان خالی . آنقدر که مناظر زیبا و بکر دیدیم ، آنقدر که چشمه های جوشان و خنک و گوارا دیدیم ، آنقدر که مراتع سرسبز گوسفند و بزغاله های خوشگل و تپل و استرالیایی و رودخانه های خروشان دیدیم که همه فکر می کنند برای دیدنشان فقط باید جاده ی کلاردشت و جواهر ده را بالا و پایین کنند ، آنقدر که شبها از سرما مجبور به روشن کردن بخاری شدیم ن، آنقدر که گوشت و کبابهای خوشمزه زدیم به بدن !‌ ، آنقدر که کشک و قره قوروت و عسل خوشمزه خوردیم و خریدیم و در آخر شهر جوان های به خصوص مذکر بیکار ( از گشت زنی های بسیارشان در خیابانها بیکار بودنشان معلوم بود ) . در ادامه مطلب چند تا عکس گذاشتم .


 
نیمه شب با شوهر عزیز من در باغ وحش با همینگوی!
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب ، فیلم

دیروز که دنبال پسرک رفتم تا منو دید با هیجان داد زد : مامان اجازه می دی با خاله ها و دوستام فردا برم باغ وحش ؟ ...مگر میشه به یه صورت معصوم با این همه هیجان و شوق نه گفت ! همانجا به پدرش زنگ زدم و اون هم با زرنگی اجازه ی رفتن یا نرفتنش رو به عهده ی خودم گذاشت ( همیشه همین کار رو می کنه !) و من مثل یک روبات رضایت نامه را امضا کردم . پسرک امروز رفت و به سلامت برگشت ولی من دیروز تا به حال هزار جور فکر و تصور برام بوجود آمد ، هم در بیداری و هم در خواب . راستش رو بخواید از خودم بدم اومد بابت این همه فکر های مزخرفی که کردم و بدترین حالت ها رو در نظر گرفتم من قرار نبود خودم رو اینقدر درگیر لحظه لحظه ی زندگی بچه ام بکنم ولی درگیر شدم اساسی حتا توی خواب هم می دیدم که پسرک را گم کرده ام و فهمیدم کار از ضمیر ناخودآگاهم خرابه . میشد یه نه بگم و خیال خودم را راحت کنم ولی تا کی میشه به بچه خودخواهانه نه گفت ، به بچه ای که امروز با چهره ی معصوم و فرمانبردار و کوچولوش درخواستی می کنه شاید بشه نه گفت ولی یه روزی به همین بچه با لنگ دراز و ته ریشی در صورت و صدایی دورگه ... نمی دونم شاید من سخت می گیرم  به هر حال حالا که پسرک خسته از باغ وحش گردی و خرس و موش و گرگ و پلنگ دیدن خوابیده من هم فیلم " نیمه شب در پاریس " را دیدم . همان طنز راحت و سهل گرفتن همه چیز از وودی آلن پیر . عمو آلن یک همینگوی خوش تیپ و مدام شیشه ی مشروب به دست و دختر کش را برایم جایگزین آن همینگوی پیری که زاده ی مجلات وطنی بود کرد که از این همینگوی وودی آلن بیشتر خوشم آمد و آنجا که پیشنهاد فیلم ملک الموت لوییس بونوئل را به خود بونوئل می داد کلی خندیدم و کیف کردم  ، هر چند سفر دوباره به قرن هجدم  در فیلم به نظرم زیادی آمد و  ... و خب در نهایت هوایی ام کرد برای قدم زدن در کوچه پس کوچه های پاریس زیر باران !

کتاب " شوهر عزیز من " از فریبا کلهر را هم خواندم که بر خلاف عنوان خاله زنکی اش رمان خوب و محکم و درست درمانی بود . قبلا هم " شروع یک زن "‌و " پایان یک مرد " را ازش خوانده بودم ولی این آخری که گویا پایان سه گانه ی خانم کلهر است بهتر بود . در واقع قصه محور بودن داستان برام کشش داشت .و همینطور مرور وقایع بعد از انقلاب ایران که آمدنش در رمان هم عجیب و هم جالب بود . در واقع زیاد عادت نداریم !


 
Soul Surfer
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: فیلم

راستش چیزی که منو واداشت به نوشتن این چند خط دیدن فیلم  Soul Surferهست . باز هم با دیدن این فیلم احساسات انسانیم گل کرد و به پهنای صورت اشک ریختم . داستان فیلم داستان واقعی زندگی دختر موج سواری به نام بتانی هست که طی یکی از تمرینات موج سواریش توی یک ساحل کوسه دست چپش رو میکنه و با خودش می بره ! و بعد این دختر عاشق موج سواری می مونه و یک دست از ته قطع شده که حالا حتا نمی تونه یه گوجه رو برای ساندوچش خورد کنه چه برسه به موج سواری...از نظر خود من موج سواری به خودی خودش یک ورزش شگفت انگیزو باورنکردنی هست دیگه چه برسه به اینکه یکی بخواد بدون یک دستش این کار رو ادامه بده

عکس سمت چپ عکس دختر موج سوار واقعیه که دستش رو از دست داده .

یعنی فقط کافیه که یک اتفاق خیلی کوچکتر از این خدایی نکرده برای یکی از اعضای خانواده های ما اتفاق بیفته ، به تجربه دیدم که چطور همه زانوی غم بغل می گیرن و داد و فغان راه می اندازن و کلا بی خیال ادامه زندگی به نحو عادی می شن چه برسه به اینکه بخوان توی یک راهی امتیاز هم کسب بکنن .

چیز دیگه ای که احساسات منو حریحه دار کرد این بود که کو تا کشور ما حالا حالا حالا ها بخواد به یه همچین تمدن رها و آزادی برسه که توی یه شهر محلی که راه به دریا و اقیانوس داره یه همچین جشن ها و مسابقاتی برگزار بشه . تفریح ما با دریا و آب دیگه فوق فوقش یه قایق پدالی باشه !


 
خلوتی ای که در راه است
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب ، فیلم

این که توی خیابون ها راه بری و این بادهای سرد و تمیز این روزهای تهران به سر و صورتت بخورد و از نیمی از لبه ی پنجره ها و بالکن ها و پشت بام های این شهر فرش و روفرشی و ملافه های تمیز آویزان باشه و توی پاساژها و مراکز خرید عصر به بعد جای سوزن انداختن نباشه ، این که انتهای اغلب خیابان های شهرمان را که نگاه می کنی کوههای سفید و تمیزی رو میبینیم که لااقل من یکی نمی دانستم هستند  و یا یادم رفته بودشان همه و همه خبر از نزدیکیه یک خلوتی عظیم حداقل دو هفته ای را می دهد ! ما می مانیم و این شهر بی سر و ته و خلوت و سکوت ... این طور که بوش میاد خبری هم از سفر رفتن نیست که نیست . دو سه ماه اخیر کلی برنامه چینی کرده بودم برای یک سفر که همه به هم خورد . امسال باید توی دفترچه ی آرزوها دو سه تا سفر مشتی رو هم لحاظ کنم . اون هایی که از قبل نوشته های منو می خوندند می دانند که من به قدرت کلمه ایمان دارم .

فیلم "‌آقا یوسف " را دیدم . خوب بود . یک جورهایی از انتهای فیلم دلم خنک شد . انگار انتقام من رو از همه ی پدر و مادرهایی که خودشون رو زیادی وقف بچه هاشون می کنن گرفته بود .

فیلم " مرهم " رو هم دیدم . خوشم آمد از نگاه خونسرد و بدون پیام اخلاقی فیلم ساز ( داوود نژاد ) و از اون مادر بزرگ باحال فیلم هم خیلی خیلی خوشم اومد . شاید من همچین مادربزرگی بشم در آینده !

فیلم " آلزایمر " رو هم دیدم و اصلا خوشم نیامد . از اون همه خواستن و حل شدن زن فیلم " مهتاب کرامتی "

فیلم " شاتر آیلند " را هم دیدم و هنوز که هنوزه مبهوت و گیجش . متاسفم که تا حالا در دیدنش اهمال کردم . از این همه درگیری خودم با فیلم لذت بردم . بعدن خواهرم نقدی که در کلاس زبان انگلیسی شون در مورد فیلم کرده بودند را برام تعریف کرد و بیشتر لذت بردم از معنای نماد های آب و آتش در فیلم.

کتاب " جیرجیرک " از آقای " احمد غلامی " را هم خواندم . از نشر چشمه . این کتاب را که بخوانید متوجه می شوید که چرا به نشر چشمه این روزها گیر دادند و فعلا اجازه نشر ندارد .

مجموعه " سه قطره خون " از " صادق هدایت " خودمون رو هم برای اولین بار خوندم . نسبت به صادق هدایت یک ترسی داشتم که همیشه از خوندن آثارش بر حذرم می داشت . این ترس رو پدرم در سالهای نوجوانی به دلم انداخت با بدگویی هایی که ازش کرده بود ! ولی حالا کلی کیف کردم از طنز نهفته در داستان هاش . یک طنز تند و انتقادات مستقیم مذهبی اش که در آن زمان شجاعت خاصی می طلبیده . هر چند که از نظر تکنیک داستان نویسی خیلی ضعف دارد .

این روزها بر خلاف این همه غرغری که بالا نوشتم خوشحال و آرامم .


 
تعطیلات ، یک فیلم و یک کتاب
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب ، فیلم

تعطیلی که اینطوری زیاد بشه و اونهم یک روز در میان علاوه بر اینکه معنای خودشو از دست میده باعث بلاتکلیفی هم میشه که بالاخره بریم سرکار نریم ، بریم مدرسه نریم ، فلان اداره یا فلان پاساژ یا فلان استخر بازه بسته ست ! وتازه باید هی سرک بکشیم به قسمت توضیحات تقویم تا بهانه ی تعطیلی ها را متوجه بشیم و بعد بگیم : همین ! به هر حال برای پسرک من که بد نشد ، صبح ها چند ساعتی را آرام می خوابه و من اینجا پای نت ناآرام هی اخبار بالا و بالاتر رفتن قیمت سکه و دلار و ورود ناو آبراهام لینکلن رو به آبهای خلیج همیشگی فارس رصد می کنم و هی خیالات می بافم و بعد دوباره خودم را ارام می کنم . غیر از این فکرهای مشوش چند تا فیلم هم دیدم که یکیش " تنها دوبار زندگی می کنیم  " بود . به نظرم فیلم خوش ساختی اومد . به خصوص موضوع فیلم نامش و همینطور بازی روان نگار جواهریان که من همین طوری هم خیلی ازش خوشم میاد . فیلم داستان یه مردیه که قدیم ها دانشجوی پزشکی بوده که گویا اخراج میشه و حالا راننده ی مینیبوسه . اول های فیلم مرد ( سیامک ) میمیره ! و بعد می بینیم که سنگ قبرهاشو کنار میزنه و میاد بیرون و می خواد اونطوری زندگی کنه که قبلن دلش می خواسته و نکرده

یه مجموعه داستان هم خوندم  به اسم " چتر کبود " از آقای جواد افهمی که  توی این وانفسای قصه گویی در داستان ها و رمانهای فارسی به نظرم نقطه ی امیدیه . چرا که هم قصه داره و هم نثر خوب و هم رعایت صحیح تکنیک های داستانی .قیمتش 3500 تومنه .


 
اژدهایی که سوار شدم
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: فیلم

تا حالا شده از سرخوشی دلتون بخواد گریه کنید ؟ من الآن اینطوری ام و می دونم این حسم به دقیقه ای بیشتر بند نیست پس می ذارم اشک هام سرازیر بشه و تا دقایقی دیگه که دارم میرم دنبال پسرک چیزی ازش باقی نمونه تا اون توی ذهن کوچیکش هزار و یک فکر نکنه . از این نوع نقش بازی کردن های مادر و بچه ای خوشم نمیاد ولی چیزیه که آدم یهو می بینه که آلوده اش شده و رفته پی کارش . والا من گاهی هنوز همون بچه ی خیال پرداز چندین سال پیشم که از دیروز تا حالا سوار یک اژدها ام ! اینطوری که به اصرار پسرک نشستم و باهاش فیلم " مربی اژدها " را دیدیم ، البته اسم اصلی اش " چگونه اژدهای خود را تربیت کنیم " هست که احتمالا برای اینکه بچه ها احیانا فکر نکنن که هر کی می تونه یه اژدها داشته باشه تغییرش دادن ولی سر من رو که نتونستن کلاه بذارن ! از دهنم در رفت و به پسرک گفتم که دوست داشتی یه اژدهای اینطوری داشتیم تا سوارش بشیم و باهاش پرواز کنیم ؟ و اون اولش گفت نه ؟ گفت می ترسم و من خر ادامش دادم که نترس . من مواظبت میشم ... با هم میشینیم پشتش و من محکم می گیرمت و اون ادامه داد : با همون صبحا میریم پیش دبستانی ... مامان شایان و رادین و مهرسا و ستایش و فراز و... رو هم سوار کنیم ؟ و ... همنطور تقریبن تا شب سوار اژدها بودیم ، خدا خدا می کردم صبح که از خواب پا میشه دم در منتظر اژدها نباشه که البته نبود ...

در حین نوشتن این سطور ! دارم آهنگ های شادمهر عقیلی کامپیوترم را گوش می کنم و دسته بندی می کنم و می بینم بیشتر اونهایی که دوستشون دارم مربوط به زمانیه که ایران بوده ...کی باورش میشه یه زمانی شادمهر عقیلی توی همین سیمای ملی خودمون مصاحبه می کرد و از همین رادیو پیام خودمون بارها بارها آهنگ مسافر و یاس کبودش پخش میشد ... نفهمیدم که چی شد که اینطوری شد...به هر حال از همین جا به روش کنگ فو کارها در حالیکه کف یک دست و مشت دست دیگرم را به هم نزدیک می کنم به شادمهر به خاطرات تمام لحظات خوبی که برامون به وجود آورده ادای احترام می کنم .


 
DOWNFALL
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٠ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: فیلم

نمی دانم این چه گرایشیه که در من وجود داره برای سر درآوردن از وقایع و اوضاع و احوال جنگ دوم . فکر کنم بیشتر ترس از تکرار یک همچین فاجعه ایه . پیرو این تمایلم امروز فیلم سقوط رو دیدم " DOWNFALL " . این فیلم دو هفته ی آخر زندگی هیتلر رو به تصویر کشیده و در واقع چهره ی برلین رو به زوال و تمام نازی های گردن کلفتی که در آخرین روزهای فروپاشی نظام نازیسم در افکار عجیب و غریب و حس وفاداری و یا خیانت به هیتلر دست و پا می زدن . عجبا و صد عجب که با وجود بیش از چند صد متر فاصله ای که ارتش سرخ باهاشون داشت و با وجود دیدن شخص هیتلر که رسمن غیر از داد و هوار و لرزش دست  هاش چیزی ازش باقی نمونده بود ولی به او و آرمانهاش و به وجود آلمان با نظام نازیسم به شدت اعتقاد داشتند و تا حد مرگ و با وجود خستگی و گرسنگی و با وجود دیدن دست و پاهایی که در اثر نبود دارو خرت و خرت با اره بریده میشد و با وجود اون همه دل و روده ای که بیرون ریخته بود باز هم وفادارانه یا جنگیدند و یا در لحظات آخر خودشون رو می کشتند . از عجیب ترین هاش خودکشی گوبلز وزیر تبلیغات حکومت رایش و خانواده ی پر جمعیتش بود . حالا هر چقدر هم که عده ای می گن که هیتلر با دار و دسته اش فرار کرد و مدتی را در گویا آرژانتین به خوشی زندگی کرد و .... یا هر چی . این فیلم بر اساس خاطرات منشی هیتلر ساخته شده که تا آخرین لحظات در اون زیر زمین مقر هیتلر همراهش بوده .فقط یک لحظه فکر کنید که اگر یه همچین اتفاقی الان بیفته توی هر جای دنیا و یا تو همین ایران خودمون در عرض چند ثانیه هر کی دمشو می ذاره رو کولش و د فرار و گور بابای رایش و هیتلر و...

من که از اون خائن هام !

   


 
Schindler;s hospital !
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢۱ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: فیلم

امروز صبح با پسرک راهی بیمارستان شدم ، با همان گامهای ترسان و لرزانی که ابراهیم اسماعیل را به مسلخ می برد . پسرک تا دیشب هم با وجود انواع و اقسام تب برهایی که تلفنی از دکترش می پرسیدم و به خوردش می دادم باز هم تنش مدام داغ می شد تا اینکه دکترش گفت این همه روز تب باوجود خوردن این همه آنتی بیوتیک های قوی اصلن طبیعی نیست و باید راهی بیمارستان شویم تا عکس از سینه ی پسرک بگیرند و شاید بستری شود....

قبلن هم وقتی پسرک دو ساله بود طعم بستری شدن در بیمارستان را چشیده بودم ، ماجرا اینطوری آغاز شد که بدون اغراق سه یا چهار نفر پرستار و بهیار و ... ریختند سر پسرک و همانطور که سر گوسفند را می برند و دست و پایش را سفت نگه می دارند تا تکان نخورد سه چهار نفری دست و پای پسرک را گرفتند و یکیشان رگ گرفت و سوزن ان‍‍ژیو را فرو کرد در دست پسرکی که همینطور یکریز نعره میزد و من را می طلبید و یک پرستار هم محکم در را بسته نگه داشته بود تا از حمله ی من در امان باشند و بعد من بودم و یک تخت فلزی که هر از گاهی هم برق گرقتگی خفیفی درش حس میشد (‌بعدن یکی از پرستارهای با شعور به دادم رسید و حرفم را جدی گرفت و معلوم شد پایین تخت به یک پریز درب و داغان روی دیوار وصل بوده و همان هر از گاهی موجب برق گرفتگی میشده !) و گریه های بی امان پسرک سرم به دست و تزریق های ساعت به ساعت ، هر وقت که می پرسیدم که این چیه تزریق می کنید رسما جواب میشنیدم که به شما مربوط نیست . نمی دونم به غیر از من به کی می تونست مربوط باشه ! با اینکه بیمارستان خصوصی بود و کلی پر مدعا ولی به من به عنوان ننه ی پسرک هم یک تخت مخصوص بچه ها دادند و من لنگ دراز هم روی همان تخت های بچه گانه مچاله میشدم تا پسرک کمی شیر بخورد ( آن وقتها پسرک فقط شیر خودم را می خورد )...

این همه غرغر کردم تا برسم به امروز صبح که بدانید با چه ترس و لرزی بیمارستان رفتم ( سوای خدمات جنبی مبتذل بیمارستان ها بستری کردن بچه در بیمارستان این حسن را دارد که تحت مرقبت های مدام و خوراندن و تزریق داروهای منظم بچه زودتر رو به بهبودی می رود ) و خدا رو شکر با عکس انداختن و معاینه های دقیق دکترش معلوم شد که عفونت و ویروس از بدن پسرک رخت بربسته و این علائم فقط مبنی بر ضعیف شدن و دوران نقاهت بچه ست . خانه که رسیدیم  هر دو رسمن بیهوش شدیم . پسرک در اثر خوردن دارو و من در اثر راحت شد خیالم و بعد از چند شب کم خوابی و بعد یهو بیدار شدم و دیدم منم و صدای خرخرهای آرام پسرک و خانه ای نیمه تاریک و خیال راحت من و ...بعله جای دیدن یک فیلم خالی بود !

فیلم : فهرست شیندلر . این فیلم را چندین سال قبل با پدرم دیده بودم . منتها با ویدئو و کیفیت روی پرده ای و تحت تاثیر حجب و حیاهای دختر پدری ! و چیز چندانی ازش یادم نبود . تا امروز .... وخب از آن دست فیلم های عالی و پر زحمت و تاثیر گذاره . شیفته ی شخصیت پردازی عالی اسکا شیندلر شدم ( لیام نیسن ) و بازی خیلی خیلی عالی رالف فاینس ( آمون ) .

داستان فیلم روایت زندگی واقعی اسکار شیندلره . یک صنعت گر باهوش آلمانی که از تغییر و جنگ جهانی دوم بهره ی مالی خوبی نسیبش میشد . او تحت تاثیر نگاه نژاد پرستانه ی آلمانی ها نسبت به قوم یهود در همان شروع جنگ دوم کارخانه ای راه اندازی می کند و هزاران یهودی رو با قیمت خیلی ارزان در کارخانه اش استخدام می کنه و کم کم با گسترش جنگ و ایده های ضد یهود و با دیدن ستم هایی که به یهودی ها میشه به کارگرهاش دلبستگی عاطفی ای پیدا می کنه و با خرج کردن پول بسیار و زد و بندهای زیاد با نازی ها می تونه جان حدود 1100 یهودی رو از رفتن به آشو ویتس نجات بده . البته این تحول طی مدت و آرام و هوشمندانه در فیلم صورت می گیره . بروز شخصیت دیکتاتور و قدرت طلبی که در اکثر آدم ها هست در شیندلر و آمون خیلی خیلی ظریف و هوشمندانه درآمده .

من یه جورایی این دیکتاتور درونمون برام جالبه . همون دیکتاتوری که باعث میشه بعضی نظرات را تایید نکنم ! ( این را ائلوار خوب می داند !)

ببخشید این پست طولانی شد . زیاد عادت به طولانی نویسی ندارم.

امروز صبح که از خواب بلند میشدم فکر نمی کردم به فهرست شیندلر برسم !


 
ولنتاین ویروسی !
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۸ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: فیلم

نمیدونم اینبار ویروس کجایی بود ؟ افغانی ، آلمانی ، عراقی یا همین همسایه بغلی ... هر چه بود از شنبه تا به حال که دارم می نویسم نگذاشته که من و شوهر جان پنج شش ساعت بیشتر بخوابیم . ویروس فسقلی ای که به تن پسرک آمد و تا همین الان هم بدن پسرک مثل کوره داغ است تازه بعد از این همه دارو و انتی بیوتیک و پاشویه و شستشو دادن بدن در وان با آب ولرم و .... مجرد که بودم به خودم قول داده بودم که مثل پدر و مادر خودم و بقیه پدر و مادر ها خودم را زیاد وقف بچه ام نکنم اما ، اما ...گریزی نیست ! گریزی نیست از غرق شدن همه ی لحظاتت در تب و هذیان و لرزیدن های بچه ات .

*

چند روز پیش داشتم آهنگهای mp3 player ام را زیر و رو می کردم یکهو برخوردم به ترک  "یاوران مسم  " از جناب شوالیه شهرام ناظری ...... وای .... فقط خودم می دونم که منو کجاها می بره گوش دادن این آهنگ . فقط باید گوش کرده باشیدش تا بدانید من چه می گم . با اینکه خیلی هم از زبان کردی ترانه سردر نمیارم ولی واقعا منو تکون می ده . فقط یه سوال پیش اومد برام که من چرا این نوع آهنگ ها رو تو سن بیست سالگی گوش می کردم ؟!! مگر نباید می زدم و میرقصیدم ؟ مگر نباید " خوشگل باید برقصن " گوش می کردم یول 

لینک دانلود یاوران      البته اگر اهلش هستید .

*

یک فیلم هم تو روزای قبل از مریضی پسرک دیدم : ولنتاین آبی ( ولنتاین غم انگیز ) : داستان فیلم از سال پنجم ششم زندگی مشترک یک زوج آمریکایی  شروع میشه . از جایی که دیگه هیچ چیز برای موندن در اون رابطه برای هیچ کدومشون باقی نمونده . در خلال آخرین تلاشهای این زوج برای بقای زندگیشون به طرز زیبا و هوشمندانه ای فلش بک می خوره به گذشته ی این دو و طرز آشنایی شون .

بعد از دیدن این فیلم تا هنوز هم به این فکر می کنم که زندگی مشترک اغلب ما مشرق زمینی ها از رو عادت و وابستگیه و یا به خاطر بچه و یا حرف مردم و یا عشق ...؟ کداممون جرات بازنگری به زندگی هامون رو داریم ؟!

 


 
بعد از اینجا
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: فیلم

داستان از این قرار است :داستان یک : یک خانوم خوش تیپ فرانسوی که مجری یک برنامه ی اجتماعی انتقادی سیاسی ست و دوست دختر تهیه کننده ی برنامه اش از یک سونامی رخداده در تایلند به طریقی جان سالم به در برده . داستان دو :یک آقایی درآمریکا که خیلی تنهاست و آسیب دیده از کاری که ناخودآگاه می تواند انجام دهد ، کاری که دیگران موهبت روزگار می دانندش و خودش نفرین روزگار : احضار ارواح که من دوست دارم به جای این ترکیب عجیب بگم ارتباط با ارواح . داستان سه : دو برادر دوقلوی خیلی معصوم که در حدود 10-12 سالگی در لندن مراقب مادر دائم الخمرشان هستند و طی تصادف یکیشان می میرد و آن یکی را هم علیرغم میل خودش و با وجود اینکه تازه از برادرش جدا شده از مادرش هم جدا می کنند و به خانواده ای دیگر می سپارند . نقطه ی عطف این سه داستان چیزی نیست جز : روح .

کارگردان : کلینت ایستوود ( خدایش سرحال و سالم نگهش دارد درست مثل جن×تی خودمان !)

ببینید و لذت ببرید .

و من دیگر از کتاب ترجمه خواندن لذت نمی برم ! کتابهایی که در ترجمه شان مجبورند میخانه را به قهوه خانه و شراب را به آب آلبالو و بوسیدن را به نگاه کردن و یا فوق فوقش دست دادن ترجمه کنند . به معرفی کسی کتاب " زندگی نو " از اورهان پاموک نویسنده ی ترکیه ای را گرفتم و شروع کردم به خواندم ...هنوز فصل دو تمام نشده بود که فهمیدم دو نفر توی فصل اول یکدیگر را بوسیده اند و من روحم هم خبردارنشده ! این یعنی ما همه ی شما خواننده های کتاب ها را خر فرض می کنیم و خودمان که خیلی باحالیم و پولدار هم که شدیم از بابت بالا کشیدن نمی دانم چندهزار میلیارد تومان پولتان حال می کنیم و به ریش همه تان می خندیم . بخندید آقاجان بخندید !


 
جین ایر
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: فیلم

نیمه شب در حالیکه پتو رو می کشیدم روی سرم زیر نور چراغ مطالعه ی قرمزی که در اثر حرارت لامپش بوی رنگ اش بعد از مدتی بلند میشد  "جین ایر "  این دخترک بدبخت و فقیر و فلک زده و مهربان را در اتاق ها و دالان های مخوف قلعه ی آقای " روچستر " همراهی می کردم و می ترسیدم ! حتا صدای خنده های مرموز و ترسناک شبانه ی قصر را می شنیدم و هی از آن همه نجابت و خجالت جین ایر در مقابل اقای روچستر حرص می خوردم . این خاطره ی خواندن رمان جاودانی " شارلوت برونته " است که برای من همیشه آغشته به بوی رنگ چراغ مطالعه ی قرمز رنگمه . تا اینکه چند روز پیش فیلم اش از شبکه ی چهار سیمای ملی خودمان پخش شد و من هیجان زده پسرک را همراه شوهر جان فرستادم بیرون و به یاد روزهای نوجوانی لامپهای خانه رو خاموش کردم و به مدت دو ساعت فیلم را دیدم . باورتان می شود از تلویزیون خودمان یک فیلم را 119 دقیقه یک بند نشان بدهند ! بیشتر به خاطر نوع پوشش پوشیده ی خانم های فیلم که مد آن دوره بوده و به خاطر رابطه ی عاشقانه ولی با حجب و حیای ! زن و مرد فیلم به طور کامل نشانش دادند . بعد هیجان انگیزتر اینکه دیدم که شبکه ی من و تو هم می خواد یک نسخه ی دیگه از فیلم جین ایر رو روز جمعه ی پیش رو نشان بده . و بخش احمقانه ترش اینه که دو سه روز پیش که خیلی تصادفی از پارکی می گذشتیم کتاب جین ایر را از نمایشگاه موقت کتاب داخل پارک خریدم !  که شاید دوباره بخوانمش . و حالا منم و هجوم نوشتاری و بصری این همه " جین ایر "‌!  

 


 
قرمز
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢٩ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: فیلم

به نظر من اون چیزی که باعث میشه یه قطعه موسیقی رو بارها و بارها گوش کنی حس و حال اولیه موقع شنیدن اون قطعه ست و بعد هم با گذشت زمان خاطره ی مداوم اون لحظه ست که با شنیدن اون موسیقی دوباره زنده و جاری میشه . مسلما هنر نوازنده و خواننده و ملودی ساز و تنظیم کننده هم خود به خود در این حس ها و خاطره ها جاری اند . یکی از این آهنگ ها برای من ترانه ی  " عاشم من " با صدای بابک امینی هست . این آهنگ در اون صحنه از فیلم " قرمز " فریدون جیرانی روی اون نگاه های عجیب و دیوانه ی محمد رضا فروتن هست  . البته این ترانه رو رضا صادقی هم خونده ولی اصلا به خوبی و دلچسبیه بابک امینی نیست .یادمه این فیلم رو با خواهرم موقعی که رفته بودیم براش کارت کنکورش رو بگیریم به عنوان جایزه ی یک سال هیچ چیزی ندیدنش ! رفتیم دیدیم . سینما آفریقای ولیعصر .

لینک دانلود آهنگ عاشقم من ( بابک امینی )


 
ترس و دفترچه سیاه
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ٩ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: فیلم

پسرکم این عادت از نظر خودش مفرح را داره که منو بترسونه و از ترسیدن من لذت ببره . مثلا صبح که از خواب پا میشه و من مثلا سرم توی یک کتاب یا مجله و یا توی مانیتوره و اصلا حواسم به دور و بر نیست یواشکی و بی صدا میاد و با یک حرکت دست و یا یک صدا منو می ترسونه و الحق اغلب هم توی این کار موفقه و بعد به چهره ی رنگ پریده ی من کلی می خنده ولی موضوع اینه که اون خبر از قلب در حال تپش من نداره و من هم قصدی ندارم از ترسهام چیزی بهش بفهمونم ولی واقعیت اینه که من می ترسم . بد هم می ترسم ! نه از حرکت غافلگیرانه ی اون که ای کاش فقط به همین ختم می شد ، بلکه از نمی دانم چی ! می ترسم . یه حس عجیب و سنگین و مبهم که گاهی نیمه شبها به سراغم میاد و قلبم رو به تپش وامیداره . یه حضور عجیب و ملایم که مثل یه نسیم خنکه ولی از بس حجم داره منو می ترسونه . قسم می خورم که این یک ژست نیست ( خیلی بدم میاد که کسی حرف و احساسم رو ژست تلقی کنه ) ولی واقعیته که وجود داره . ترس من از لولو و روح و تاریکی و این حرف ها نیست . بلکه از یه حجم عجیبه ، یه چیزی که اغلب نیمه شب ها منو از خواب بیدار می کنه و این تصور رو برام بوجود میاره که فکر می کنم توی یه مکان دور هستم و دستم به هیچ جا بند نیست و فقط منم و گرومب گرومب تپشهای قلبم ...

یک فیلم دیدم که خیلی دوست داشتم دیدنش را به شما هم پیشنهاد کنم :

 Black Book

هر چه که بخواهید در فیلم هست : عشق ، جنگ ، جاسوسی ، هیجان ، بازی خوب ، هنرپیشه ی زیبا .

این هم لینک سایت خرید فیلم که مدتیه فیلتر نیست و کامشین جون بهم معرفیش کرده  . تا فیلتر نشده بشتابید و فیلم هایش را بخرید :

فیلمدونی


 
حامد بهداد و زامبی ها و باقی قضایا
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: فیلم

دو هفته پیش در برخی رسانه ها در مورد دستمزد که نمیشه گفت ، عیدی های نقدی ای که اغلب بازیگران و خوانندگانی که چند ساعت قبل از لحظه ی تحویل سال ١٣٩٠ بابت تشریف فرماییشان در رسانه ی ملی گرفته بوده اند نوشته شده بود که خودم شرح مفصل اش را در هفته نامه ی همشهری جوان خواندم . البته خودم که  سعادت دیدار این حضرات را در شب سال تحویل نداشتم ولی به شخصه اینقدر آخ و واخ گفتن و کوفتشون بشه و ... در مورد این هنرمندان ( خود کلمه ی هنر مند جای بحث دارد ) کمی بی انصافی می دونم . معتقدم بذار از این سفره ای که باز شده حالا گیر چهار نفرم بیاد . به اعتقاد من همین چند نفر به هر حال برای رسیدن به اینجایی که آنقدر مشهور بشوند که لحظات تحویل سال دست به دامانشان بشوند زحمت های زیادی کشیدند . حالا اگر هم شما می گویی خب من هم زحمت کشیدم پس چرا زحمات من جواب نداد من می گم خیلی جاها اونها ریسک ها و یا حتا پررویی بازیهایی کرده اند که من و شما بلد نبودیم و یا ترسیدیم که حتا بهش فکر کنیم . بگذار به خاطر تمام دیوانه بازی هایی که حامد بهداد در می آورد و من و شما لذتش را می بریم  شب عیدی یک هزینه ی نقدی هم سرازیر جیبش بشه و یا  به خاطر آنوقت هایی که میریم کنسرت بنیامین و با لذت فریاد می زنیم : دنیا دیگه مث تو نداره ! غیر از اینکه این پول دادن به یک فرد مشهور بابت شرکت در یک شوی تلویزیونی و یا حتا یک جشن خیریه از رسم های چندین و چند ساله ی همه جای دنیاست . حالا با عرف و سنت کشور سراپا اسلامی ما منافات داره یک حرف دیگه ایه . 

این روزها نمی دونم چطور شده که من بیشتر از اینکه بخوانم می بینم !  چی می بینم ؟ فیلم . از همه نوعش و باید اعتراف کنم به طرز عجیبی علاقمند به دیدن فیلمهای زامبی دار هستم ! چرایش را نمی دانم . شاید به این خاطر که یک جورهایی در اغلبشان اوضاع دنیا ( دنیا در این فیلمها یعنی آمریکا !) بهم ریخته می شود در حد صفر و مردمی که تا همین دیروز خیلی آرام از کنارت رد می شدند حالا با قیافه های عجیب و غریب بدون کوچکترین فرصت دادنی می خواهند بخورنت !

راستش همیشه دوست داشتم در پشت صحنه ی یکی از این فیلمها حضور داشته باشم و علامت سوال دیگر ذهنم طریقه ی گریم کردن این همه زامبیه و یا اصلا خود این هنرپیشه های زامبی ها ( سیاهی لشگر؟) . مثلا در روزنامه ها و اینتر نت آگهی می کنند : به تعدادی هنرور برای بازی در فیلمی احتیاج داریم ، همراه جای خواب و غذای مکفی ! و بعد می روی و میبینی نقش زامبی را برایت تدارک دیده اند !

*

چند روزی سفر می روم . می خوام برم کوه ، شکار آهو ...


 
Splice
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: فیلم

دوستان بن لادن و بر و بچ را فراموش کنید و موجود دوست داشتنی فیلم  " پیوند ، splice " را بچسبید ! وقتی سکانس اولش رو دیدم با خودم فکر کردم از این فیلم های ندیدنیه ولی یکهو به خودم آمدم و دیدم ساعت دو نیمه شبه و دوسوم فیلم را دیدم . برای من موضوع دوست داشتنی ای بود . آفرینش انسان به دست انسانها . فیلم ماجرای یک زوج پژوهشگره که روی پروژه ی ترکیب و پیوند ژنهای موجودات کار می کنند . زن فیلم با بازی سارا پولی ( همان سارا کوچولوی قصه های جزیره که سالها پیش سریالش از شبکه ی دو خودمان پخش می شد ) به طور مخفیانه سلولهای انسانی را در محیط آزمایشگاه پیوند می دهد و  تحت مراقبتهای خودش و همسرش با بازی آدرین برادی ( همان بازیگر فیلم پیانیست رومن پولانسکی ) و در کمال ناباوری خودشان موجود-انسان را به وجود می آورند .... موضوع وقتی جالب میشه که هم سارا و هم ما تماشاچی ها به این انسان دست ساز علاقه مند می شویم ....

 


 
گل صحرا و نامه ای به جولیت
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب ، فیلم

همیشه شروع کردن قسمت سخت هر کاریه . ولی گیتی و همه ی انرژی های موجود در آن ثابت کرده که اگر کاری رو برای تحقق بخشیدن به رویایی شروع کنی از یک جایی به بعد ( شاید هم از اولش ) باهات همسو می شه و کمکت می کنه به شرطی که تو واقعیت بخشیدن به رویاهات رو شروع کنی . (این ها را بیشتر به خودم گفتم )

 "گل صحرا " نام یک کتابه . سرگذشت دختری سومالیاییه که در صحراهای سومالی همراه خانواده ی پرجمعیتش زندگی می کرده ....  "واریس " هر روز با پای برهنه گله شان را به صحرا می برده و شبها در میان انواع مارها و عقرب ها لای دست و پای ده دوازه خواهر و برادرش می خوابیده ... روزها در جستجوی کاسه ای آب برای خودش و خانواده اش به دل صحرا می زده و می دانسته که بدون آب نباید برگرده ... طبق رسوم وحشیانه ی قبیله شان به طرز وحشتناکی ختنه شده !! و هزار و یک سختی را متحمل شده و بعد در دوازده سالگی متوجه میشه که پدرش در ازای ۵ شتر قول ازدواج اون رو با پیرمرد شصت ساله ای داده .... که پا به فرار می گذارد .... و .... در روند فرارش ماجراهای زیادی را از سر می گذراند و حالا به عنوان نویسنده و سخنگوی حقوق زنان آفریق در سازمان ملل فعالیت می کند ..... فکر کنید که اگر فقط روزی جرات فرار از قبیله اش را پیدا نمی کرد ....

واریس دیری زن زیبا و موفقیست فقط به خاطر جراتی که به خودش داد .

این کتاب را بخوانید تا باورتان بشود که در گوشه هایی از همین دنیا چه بر سر زنان می آورند و ما خبر نداریم .

افسانه ی مهربان خیلی خوب و عزیزی برایم

*

LETTERS TO JULIET " اگر کتاب " گل صحرا را خواندید فیلم " نامه ای به جولیت " را هم ببینید و از تصاویر بکر و زیبا و مسحور کننده ی کشور ایتالیا هم لذت ببرید و در ضمن تماشاگر یک فیلم عاشقانه ی زیبا و یک دختر زیبا و چشم درشت  هم می شوید !

 

 


 
Devil
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب ، فیلم

لذت بخش ترین قسمت خانه تکانی کتابخانه تکانیست برای من . ساعتها سرک کشیدن بین صفحات کتابها و مجله های آرشیوی و بریده های روزنامه و مجله های دیروز و امروز و برگه هایی که نوشته هایی رو پراکنده درش نوشتم و حالا حتا یادم نمیاد کی و در چه حس و حالتی . توی یکی از حاشیه نویسی های کتابهام در کمال تعجب دیدم نوشته ام : من دیشب شیطان را در خواب دیدم و ابهتش را . نمی دانم این یکی را کی نوشتم ولی می دانم که حتمن آن وقتها تحت تاثیر کتابهای کارلوس کاستاندا و " شیطان و دوشیزه پریم " پائولو کوییلو بودم و شیطان از لابلای تصویر سازیهای ناشی از حال و هوای اون کتابها به خوابم راه پیدا کرده بوده و الا مرا چه به شیطان ؟!

ولی دیشب فیلم Devil را دیدم و واقعا دیدم ابهتش را . البته نه در فیلم بلکه در نگاه و ذهن تهیه کنندگان فیلم ، آنهم وسط تمام تکنیک ها و پولهای موجود در هالیوود . اینکه یکی حرفهای مادربزرگش را در مورد شیطان با استفاده از امکانات هالیوود تبدیل به فیلم تقریبن خوش ساختی بکند جای فکر داره . فیلم داستان پنج نفره که به طریقی سوار یک آسانسور واقع در یک برج مدرن می شوند و بعد ناگهان آسانسور در طبقه ای می ایستد . اول همه چیز عادیه ولی کم کم که هر کار می کنند موفق به باز کردن در آسانسور نمی شوند و بعد آدمهای داخل آسانسور به جان هم می افتند ... شیطانش هم یه جایی اون وسط مسطهاست !

وجود این همه فیلم  و کتاب و مقاله در مورد یک نیروی معروف به اهریمنی و شرارت بعد جالبی از انسانها را نمایان می کنه . در کتب مذهبی همانقدر که از شیطان نام برده شده به فرشته های مودب و به دادرس و خوب ! هم اشاره شده ولی توجه عموم انسانها به شرارت به نظرم به خاطر میل ذاتی انسانهاست به شیطانی شدن و شیطانی کردن . به نظرم یک نوع توجیه و زد و بند ناخودآگاهه بین تمایل انجام به بدی و این همه نهی از منکر موجود در دنیا .تازه اگر بشود مرزی میان بدی و خوبی قائل شد .

اینروزها غیر از دیدن فیلم شیطان و داشتن افکار شیطانی دارم کتاب " مترجم دردها " خانوم جومپا لاهیری رو هم می خونم . نمی دانم چرا از این یکی تا به حال جا مانده بودم ولی به نظرم خیلی بهتر و حرفه ای تر و داستانی تر از دو کتاب دیگر خانوم نویسندست : " همنام " و " خاک غریب " با اینکه مترجم دردها اولین اثرش بوده . 


 
شبکه ی اجتماعی
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: فیلم

The Social Network این فیلمیه که چندان جذاب نیست . در واقع اشتیاق به دیدنش برای همین مقطع زمانیه . مسلما دیدن این فیلم تا ده پانزده سال دیگه کاملا بی اهمیت خواهد بود ولی در حال حاضر برای من به شخصه جالب بود که بدانم ریشه ی بوجود آمدن فیس بوک از کجاست . شبکه ای که در حال حاضر پانصد میلیون عضو داره . شبکه ای که به وسیله ی آن میشه از حال روز دوستها و فامیلی که در حالت عادی ممکنه تا چند سال هم ازشون خبری نداشته باشیم با خبر شد .حتا یکی از همکارهای خواهرم برادری رو که سالها به هر دلیلی ازش بی خبر بوده و حتا فکر می کردند که مرده رو توی فیس بوک پیدا کردند . من فکر می کنم لااقل به این دلیل ها به فیس بوک مدیونیم هرچند که فیلتر شده باشه و مجبور باشیم با مرورگرهای مزخرف اولترا و ...بازش کنیم !

برام جالب بود که متوجه شدم که ایده ی اولیه شبکه بر اثر دست رد زدن دختری به اسم اریکا به مارک زاکربرگ( پدید آورنده ی فیس بوک ) بوده . در واقع یک جورایی مارک از عقده ی ناشی از بی محلی های دختره دست به ایجاد شبکه ای می زنه و در اون تمام دختر های دانشگاه هاروارد رو معرفی می کنه و بعد کم کم این طرح مورد پسند هم دانشکده ای هاش قرار می گیره و با کار و تلاش شبانه روزی مارک و سرمایه گذاری های اولیه دوستش ادواردو طی چند سال با اسم فیس بوک جهانی میشه . و حالا مارک زاکر برگ یک میلیارد جوانه که به نظرم حقشه چرا که اون کاری رو کرد که هر کسی به فکرش نرسیده بوده . همیشه یک طرح نو با تلاش زیاد جواب می ده . نوش جانش !

فقط چیزی که به شدت من رو آزار داد در این فیلم نگاه بد و ضد زن دیوید فینچر بود . در تمام طول فیلم و در اغلب سکانسهاییکه زن و یا دختری وجود داشت یا مشغول رقصیدن بودند یا مواد مصرف کردن و یا پلی استیشن بازی کردن . هر چه باشد من یک نیمچه فمنیست هستم !!


 
عشق گرگ و میشی در این زمستان هنوز سرنیامده !
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: فیلم

همیشه آنونس های فیلم Twilight را که می دیدم عدم تمایلم به دیدنش بیشتر و بیشتر می شد . به نظرم این کمی کج سلیقگیست که از کل یک فیلم فقط یه دختر را آویزان به یک پسر نشان بدی که تارزان مانند از این درخت به ان درخت می پرند ولی دیشب که تحت شرایطی فیلم را دیدم حتا یک لحظه هم نتوانستم از جلوی TV بلند بشم . سوای فضاسازی و قاب بندی و لوکیشن و هنرپیشه های جذابش ( به خصوص اون پسره و یکی از خواهراش ) من محو عشق جاری بین دختر و پسر فیلم شد ( ادوارد و بلا ) و این از یک فیلم خون آشامی بعیده . هر چند که خون آشام بودن ادوارد اون عشق رو عمیق و عمیق تر کرده بود و البته شجاعت تین ایجری دختر فیلم . خیلی عشقولانه ی زیباییه که یه عاشق ساعتها فقط در حال تماشای معشوقش تو خواب باشه بدون هیچ چشمداشتی ! و البته آنطور خون آشام وار حامی معشوقش هم باشه .

یکی از صحنه های فوق العاده جذاب فیلم به نظرم صحنه ی بازی بیس بال خانواده ادوارده زیررعد و برق های آسمان و بعد ورود سه خون آشام خوش تیپ و بلای دیگر به بازی آنها .

پ.ن: مطمئن شدم شوهر جان من لااقل خون آشام نیست !

پ.ن 1 : اینطور که معلومه این زمستان خیال سر آمدن ندارد !


 
Black swan
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ٦ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: فیلم

خب مسخ ، استحاله ، از بین رفتن وجود موجودی ، غرق شدن ، تبدیل شدن ... هر احساسی را می شود نسبت داد به بازی ناتالی پورتمن در فیلم قوی سیاه . این ماتیلدای کوچولو حالا در قوی سیاه غرق می شود و تماشاچی را هم غرق می کند ، نگران می کند ، مسخ می کند تمام مدتی که فیلم را می بیند . همانطور که خودش در آخر قوی سیاه شد . در طول فیلم هر جا که با ظرافت گوشواره هایش را از گوشش در می آورد و بیننده را لااقل برای دقایقی به آرامش دعوت می کند و وقتی برای آخرین بار باز همین کار را می کند و بیننده منتظر کمی آسایش است ( وقتی به دیدن ستاره ی قبلی می رود ) آن صحنه ی وحشی می خورد توی صورت تماشاچی که این نهایت هوشمندی کارگردان است . فضای سیاه و سفید جاری در فیلم با قوی سیاه و سفید خیلی تناسب دارد . و باله و تمرین هایی که ناتالی برای این فیلم متحمل شده ستودنیست و مدام لااقل به من یاد آوری می کند که چقدر بی پشتکارم .  ستاره هم در نوجوانی ستاره است و هم در جوانی .

پ.ن : من از آلان تا به آخر عمرم فکر نکنم آهنگ دریاچه ی قو از ذهنم پاک بشود .

پ.ن 1: هم چنین از الان تا به آخر عمرم برای بالرین ها خیلی احترام قائلم.

پ.ن 2 : خوشحالم که به هر طریقی امکان دیدن فیلم های روز دنیا را داریم .


 
رافائل و یلدا
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۳٠ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: فیلم

در این شلوغیه عصر شب یلدا و در حالیکه ساعتیست از خیابانها صدای ممتد بوق ماشینها ( اینبار لابد به بهانه ی عجله برای شب یلدا ) شروع شده من و شوهر جان با دیدن فیلم " رافائل " به استقبال زمستان رفتیم . فیلمی که در این ساعات نه چندان سرد شروع زمستان سرمای واقعی را برایمان به ارمغان آورد . نه به خاطر وجود برف و بورانی در فیلم که اتفاقا همه ی فیلم در تابستان اتفاق افتاد بلکه به خاطر انتهای خشونت و وحشیگری ای که فکر می کنیم فقط مختص حیوانهاست به واسطه ی غریزه شان ولی تاریخ نشان می دهد که سخت در اشتباهیم . نه تاریخ چندان دوری که به هر دلیلی بشود توجیهش کرد بلکه همین چند دهه ی اخیر . داستان فیلم " رافائل " با شروع جنگ جهانی دوم  در فرانسه شروع می شود و با تمام شدن جنگ _ جنگ ناشی از ذهنیت غریزی هیتلر _ به پایان می رسد . روایت زندگی مردمانی کاملا عادی که به خاطر نوع مذهبشان رانده شدند و سر از آشوویتس در آوردند . البته به طور کل نگاه ترحم برانگیزی در کل فیلم وجود دارد که خبر از نوع مذهب تهیه کنندگانش می دهد ولی این از اصل اتفاقی که در دوره ای از تاریخ انسانیت ! افتاده کم نمی کند . و مگر جنگ خاصیتی غیر از این دارد ؟!

پ.ن: یادتان باشد دیدن این فیلم را اصلا توصیه نکردم !

پ.ن١:فیلم " پیانیست " خیلی بهتر و واقعی تر (‌رئال تر !) به این موضوع پرداخته است.

پ.ن٢: شب یلدای خوشی را برایتان آرزو دارم ، از ته دل .

پ.ن٣: لطفا بروید به اینجا و در مسابقه ی جالبی که بین وبلاگها در بخش های مختلف برگزار شده شرکت کنید و فقط و فقط  بهما هیچ ما نگاهرای دهید . البته زمان شروع رای گیری از جمعه شب سوم دی ماه است.


 
دو فیلم
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: فیلم

                                                                                                   

دو هفته ی پیش من و شوهر جان تصمیم گرفتیم یه حالی به صنعت این هنر مهجور در مملکتمان - سینما - بدهیم و متعاقب این تصمیم راهی سینمای بسیار شیک پردیس ملت شدیم و به تماشای فیلم " طهران ، تهران " نشستیم و صد البته بسیار لذت بردیم از دیدن هر دو اپیزود فیلم . اپیزود اول که از جناب داریوش مهرجویی عزیز بود و شاد و پر از زندگی ای که اغلبمان با داشتن رفاه نسبی فراموشش کرده ایم ولی خانواده ی این فیلم با حتا ریختن سقف خانه روی سرشان تمام لحظاتش را به شادی سپری کردند و با یک تور تهران گردی تهران را گشتند و لذت بردند و البته هی ما را به تعجب انداختند که : ااا ... تهران جاهای قشنگ هم داره که ما ندیدیم ..! و اپیزود دوم که اصلن به شادی اپیزود اول نبود ولی از آنجاییکه مشکل عده ای خاص را به تصویر کشیده بود باعث نشد که طعم خوشی اپیزود اول از بین برود .

اینطور شد که ما متوجه شدیم فیلمهای خوب هم در سینماها نمایش می دهند و دوباره امروز تصمیم گرفتیم به سینما برویم و اینبار فیلم " طلا و مس " . تمام آنچه که از این فیلم تا به الآن که چند ساعت گذشته بیشتر در ذهنم نقش بسته بازی بی نظیر و عالی نگار جواهریان است و البته اشکهایم که بی امان از گونه هایم سرازیر بود . فیلم پر است از تصویرهای عاشقانه ی ناب بدون اینکه کمترین کجروی ذهنی برای تماشاگر بوجود بیاورد . پر است از حس دوست داشتن و لذت بردن از کوچکترین لحظات به چشم نیامدنی زندگی امروزی . پر است از طنزهای زیبا بدون کمترین لودگی . این اشکهای من و شوهر جان هم از سر صداقت ناب در زندگی این خانواده ی طلا و مسی بود !


 
مری و مکس
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: فیلم

مری و مکس : همه اش قصه ی تنهایی و معصومیت آدمیست . تنهایی خاکستری و قهوه ای . مادامیکه فیلم را می بینید لبخندی به لب دارید ، این لبخند گاهی پررنگ و گاهی کمرنگ می شود . گاهی به قهقهه می افتی و در نهایت متوجه می ش ی که داری گریه می کنی و برای هزارمین بار یاد تنهایی و معصومیت بشریت می افتی .

مری دخترک تنهایی در استرالیاست با سوالهای بی پایانی در مورد زندگی که مادر دائم الخمرش جوابهای بی سر و تهی برای آنها دارد و پدری که سالها مشغول شغلی بیهوده است .

مکس هم در دهه ی چهل زندگی اش در نیویورک تنها زندگی می کند .

این دو به طریقی شروع به نامه نگاری می کنند . مری با شوق کودکانه می نویسد و مکس با تردید ...

و باور میکنید که همه ی اینها با انیمیشن !

ببینید و لذتش را ببرید .


 
عاشق
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: فیلم

این پست نوشته ایست در دفاع از فیلم " عاشق " ، اگر به هر دلیلی این فیلم را دوست ندارید ، نخوانیدش !

اول اینکه از معدود فیلمهایی با تم اصلی عشق بین زن و مرد بود که میشد همراه خانواده و فرزند جان با خیال راحت دید ، فیلمی با همه ی شناسه های فیلم های عاشقانه ولی به دور از کلمات و جملات و اشاره های جنسی مبتذل ! ( حالمان به هم خورد از این فیلمهای سخیف اغلب با بازی جناب جواد رضویان و دوستانش ! که حتی تنهایی هم که ببینیشان شرمنده می شوی از اشاره های جنسی اش دیگر چه برسد که خدایی نکرده فرزند جان هم ببیندشان ! )

فیلمی شاد و موزیکال ( ژانری که در فیلم ایرانی خیلی کم است ) وبدون ادعا ، با همان موضوع قدیمی عاشق شدن مرد پولدار (‌خیلی پولدار !) و خوش تیپ (‌ نسبتا خوش تیپ !) به دختر فقیر و دزد (‌کمی دزد !) بگذارید این اتفاق در فیلمها بیفتد و کمی دلخوشمان کند ! البته همراه مقدار نسبتا زیادی حرکات موزون با دو تا دختر بانمک شیطون بلا !

بگذارید که احساس هوایی بخورد !!