معرفی رمان ( نسیان ) جلد دوم
ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: کتاب ، رمان ایرانی

در ماه های ابتدایی بارداری ام که مطلقا اتاق خواب نیمه تاریک و تخت خواب راحتم را بیشتر از هر جای دنیا دوست داشتم از طرف نشر نوگام ایمیلی داشتم که جلد دوم رمان ( نسیان ) نوشته ی خانوم شهناز گل محمدی توسط انتشارات مجازی ( نوگام ) منتشر شد . دانلود کردم و در رخوت و رها در آی پدم خواندمش

راوی رمان همان شهناز جلد اول است که با نظرگاه من راوی ادامه ی سرگذشت اش را روایت می کند . درست بعد از عروسی با علی را . اطناب ها نسبت به جلد اول خیلی کمتر شده و توصیف ها از مکان ها و اشخاص خیلی خوب است حتا خیلی جاها خیلی توصیف ها در مورد خیلی شخصیت های بی اثر در داستان لازم نبود . در وب سایت نوگام خواندم که نویسنده می خواسته نقاش بشود ولی نویسنده شده و خب حس توصیف کامل خیلی جاها و اشخاص حتمن از این صفت نویسنده نشات گرفته . شهناز همینطور که از زندگی اش می گوید از وقایع رفته بر ایران در سال های بعد از انقلاب و جنگ هم می گوید . مخصوصا وقتی پدر و برادر و شوهرش با هم حرف می زنند . شاید از دلایل علاقه ی من به این رمان این باشد که اغلب وقایع را با تمام وجودم حس کرده ام . نویسنده فراموش نکرده که از تاثیر وقایع اجتماعی در نحوه ی زندگی شخصی اش بگوید . در ضمن به عنوان یک زن تمام حس هایش برایم قابل فهم و درک است . شهناز مثل اغلب زن های نسل من کنار می ایستد و فقط تماشا می کند . کمتر یاد گرفته عکس العمل نشان بدهد . انگار راوی زندگی خودش است . رمام در جایی تمام می شود که احتمال می دهم جلد سومی هم در راه باشد . رمان ( نسیان ) حتمن که شاهکار ادبی نیست ولی از این جهت خواندنی ست که از معدود آثاری ست که بی توجه به سانسور دولتی نوشته شده و این را مدیون نشر جالب و محترم نوگام هستیم .

رمان را می توانید رایگان دانلود کنید و بخوانید . هر دو جلد را

راستش چندبار سعی کردم ولی نشد لینک دانلود را بگذارم . ولی کافی ست نشر نوگام را در گوگل سرچ کنید و اینطوری با کتاب های دیگر نوگام همآشنا بشید.

 

لینک دانلود نسیان .

 

 

 


 
نگاهی به مجموعه داستان " خاکستری یک کابوس "
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: کتاب ، مجوعه داستان ایرانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خاکستری یک کابوس اولین مجموعه داستان خانوم سلیمانی ست با تعداد ده داستان کوتاه که در ژانر واقع گرای اجتماعی از طرف انتشارات نیستان وارد بازار نشر و کتاب شده است .

 

خانوم سلیمانی با رویکردی اجتماعی و گاهی نقادانه به مسایل زندگی شهری مردمی که گاها آغشته به روابطی عجیب شده است داستان هایش را نوشته است . داستان مردمانی که پشت درهای بسته ی برج ها و آپارتمان ها و حتا زندان ها فکر ها و رویاهایی انسانی در ذهن می پرورانند و گاهی جرات می کنند و رویاها و فکر هایشان را جامه ی عمل می پوشانند .

 

با نگاهی به فهرست اول مجموعه متوجه عنوان های زیبا با تصویرهایی شاعرانه می شویم . عنوان هایی مانند : تلخی مداوم یک حضور ، عقربه های بی قرار ، ای روشنی صبح ، ... ولی با خواندن داستان ها متوجه می شویم که مردمانی که زمانی باورهای شاعرانه داشتند حالا به نوعی درگیر شرایط و اجتماع خود شده اند .

 

" نامردها مثل آشغال از ماشین پرتم کردند توی خیابان ..." ص 9

 

" داشتم سریال آخر شب را می دیدم . صدای تلویزیون را تا آخرین شماره زیاد کردم ، ام باز صدای سرفه های خشکش گوشم را آزار می داد.... ص18

 

" مجیب حاجی محمد رضا .بار سوم بود که اسمم را صدا می زدند . بار اول خیال کردم اشتباه شنیده ام ...ص 31

 

این ها سه نمونه از شروع های داستانی سلیمانی هستند . شروع هایی که به اندازه ی کافی خواننده را وسط داستان قرار می دهد و به اصطلاح خواننده را گیر می اندازد و ترغیب می کند برای خواندن ادامه ی داستان . می بینیم که سلیمانی قصه گوی خوبی است . نویسنده کم کم و با دیالوگ و بدون ایستایی قصه هایش را پیش می برد . خواننده گره را لمس می کند و کمتر ممکن است نیمه های راه داستان را رها کند !

 

هرچند که اغلب داستان های سلیمانی اطناب ندارد ولی در خیلی داستان ها نقشی برای خواننده در نظر نگرفته است . در داستان اول ص 18 پاراگراف آخر از زبان راوی برای خواننده توضیح می دهد که دکتر به دنبال خواهرش خیابان ها را می گردد . در صورتیکه در داستان نویسی و داستان خوانی این دوره حدس و یافتن این دست اطلاعات بهتر است که به عهده ی خواننده گذاشته شود تا لذت خوانش و حس همذات پنداری خواننده دخیل در متن شود .یا در داستان " برای داشتن تو " دقیقا در دو خط آخر ص 68 از زبان مادر متوجه می شویم که احتمالا این سفری ست که دکتر ممکن است برنگردد . در حالیکه کشف این لحظه برای خواننده لذت بیشتری ایجاد می کرد .

 

" گره کور یک دیدار " داستان دختر دانشجویی ست که برای رفتن به دبی برای همانروز بلیط پرواز دارد و در ضمن باید تا آخر وقت اداری همان روز مدرک تحصیلی اش را هم برای رضایتمندی پدرش بگیرد . نویسنده به خود جرات داده و در این داستان نگاه منتقدانه ای به انواع داشکاه های امروزی و سیستم بوروکراسی شدید حاکم بر اداره ی امور دانشگاه ها دارد ، در ضمن تا آخر داستان خواننده را در این دلهره نگه می دارد که آیا دختر می تواند مدرکش را بگیرد یانه ؟ ولی عجیب اینکه این داستان دو گره داشت که یکی باز نشده باقی می ماند . قضیه ی مادر راوی که با هم قراری پنهانی در دبی داشتند به کجا می انجامد ؟ نویسنده می توانست با ترفندی که در یکی دو داستان از آن استفاده کرده سرانام این داستان را در داستانی دیگر بیان می کرد و یا اصلا قصه ی این دیدار پنهانی و علت جدایی مادر خود یک داستان دیگر می شد .

 

در مجموع داستان های این مجموعه داستان هایی خواندنی هستند و در ضمن حاکی از اشراف نویسنده به عناصر داستان کوتاه و تکنیک های آن است . فقط یکی از داستان ها در این مجموعه از دل داستان بیرون زده بود و آن هم داستان " عقربه های بی قرار " بود . خانواده ای به دنبال دختری مناسب برای تک پسرشان هستند و در طول داستان تمام دخترهای دور و بر را رصد می کنند ولی خواننده خیلی زیرپوستی متوجه می شود که پسر دلش جای دیگری ست . جایی غیر عرف و سنت خانواده . شاید اگر این داستان ده پانزده سال پیش نوشته و منتشر می شد جای بحث داشت ولی در جامعه ی افسارگسیخته ی امروز این داستان و مساله اش چندان معضل محسوب نمی شود .

 

در پایان برای نوسنده آرزوی موفقیت دارم و منتظر آثارپیشروتری از جانب ایشان هستم .

 

 

 

پ.ن : من هنوز زنده ام . چون میل به کتاب خواندنم برگشته !

 

 

 

 

 

 

 


 
زندگی در پیش رو
ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢۸ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: کتاب ، رمان غیر ایرانی

خاطرات اغلب آزار دهنده اند ، اگر خاطرات خوشی باشند که صدحیف که تمام شد و گذشت و اگر خاطرات بدی باشند که صد حیف که چرا گذاشتیم اتفاق بیفته و یا اصلا می شد جلوی انجام شدنش رو گرفت یا نه ؟ حالا من مدتیه که یاد گرفته ام لااقل وقتی آن خوش هایش یادم می آید تک تک صحنه هایش را دوباره در خیالم زندگی کنم و لذتی دوباره ببرم ، یاد گرفته ام به جای اینکه آبغوره بگیرم که چرا تمام شدند دوباره زندگی شان کنم ، دوباره با همان بوها و کنتراست نور و آدم هایی که بودند ( حتا اگر حالا نیستند ) در ذهنم بسازمشان و اینبار با لذت همراه شان بخندم و خوشحالی کنم و حتا وقتی آنجا هستم یک لیوان چای ام را هم مزه مزه کنم !

در خیالم / با خیالت / بی خیال / عالمم ...

این قطعه را دیروز در صفحه ی آقای ابطحی که خواندم مدتی گریه کردم !

گریه کردن های من به همین یک قطعه ختم نشده ، این روزها همراه " مومو " ی کتاب " زندگی در پیش رو " با هربار خواندنش گریه کردم . در وافع مومو اصلا گریه نمی کند ، او تنها و یکه روایت می کند و من گریه می کنم ! مومو مخفف اسم " محمد " است ، یک پسر بچه ی 9-10 ساله که حاصل یک رابطه ی ناشروع است و همراه عده ی دیگه ای مثل خودش در طبقه ی ششم یک خانه زندگی می کند ، رزا خانوم خانوم پیر و چاقیه که از این بچه ها نگه داری می کنه ، رزا خانوم اولش در ازای پول هایی که ماه به ماه از مادرهای این بچه ها دریافت می کنه از آن ها نگهداری می کنه ولی کم کم که مقرری ها هم قطع میشه بازهم دلش نمیاد این بچه های معصوم رو رها کنه ، رزا  خانوم یک یهودیه که از زمان جنگ دوم با بدبختی جان سالم به در برده و حالا در فرانسه زندگی می کنه ، رزاخانوم در مورد مومو فقط این را می داند که پدر او یک مسلمان بوده و او را محمد نامیده . مومو در این محیط انگار زودتر از هم سن و سال هایش به نوجوانی می رسد ، او با اینکه ده سال بیشتر
ندارد ولی مثل یک نوجوان پخته فکر و عمل و روایت می کند .

کتاب را هنوز تمام نکردم ولی درگیرشم ! شما اگر خواستید بخوانیدش حتمن با ترجمه ی خانوم " لیلی گلستان " بخوانید که البته با این ترجمه چاپ مجدد نمی شود ولی چاپ افستی اش در بازار کتاب هست .

# زندگی در پیش رو / رومن گاری/ لیلی گلستان


 
معرفی رمان " پیش از آنکه بخوابم "
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ٩ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: کتاب ، کتاب نوجوان ، رمان غیر ایرانی

اتاق خواب غیرعادی است و نا آشنا . نمی دانم کجا هستم ، و چطور شد که از این جا سردرآوردم . ماندم چطوری باید خودم را به خانه برسانم ...

رمان " پیش از آنکه بخوابم " با این جملات آغاز می شود . ما همراه راوی که یک زن است از خواب بلند می شویم . زن هیچ کجای اتاق را نمی شناسد ، مردی که کنارش وابیده را نمی شناسد ، آرام و بی صدا وارد سرویس بهداشتی می شود و به آینه نگاه می کند ... خدای من این دیگر کیست ؟ من باید بیست و چند ساله باشم ! نه میانسال ! من کجا هستم ! این مرد کیه ؟! رمان در هر صفحه و با هر لحظه ی روایتش ما را در تعلیق و تردیدی جدید می اندازد ، تا می آییم به شخصیتی اعتماد کنیم حرفی ، اتفاقی پیش می آید و تمام اعتمادمان زایل می شود و حالا به آن دیگری اعتماد می کنیم ! ما با گیجی و تردیدهای کریستین همراه می شویم ، همراه او رنج می بریم ، همراه او امیدوار و اغلب ناامید می شویم ! مکان داستان لندن است و حال و هوای بارانی و مه آلودش بر اتفاقات رمان نیز سایه انداخته .

با خواندن رمان " پیش از آنکه بخوابم " ما با رمانی روانشناسی ، جنایی و البته با محوریت عشق و خانواده روبروییم . رمان به خاطر قصه و تعلیق فراوانش انتخاب شده تا از روی آن فیلمی ساخته شود با بازی احتمالی نیکول کیدمن .

اس . جی . واتسون نویسنده ی رمان است ، پیش از آنکه بخوابم اولین رمان اوست و جز پرفروش ترین ها در دنیا شده است . در ایران رمان توسط نشرمحترم آموت منتشر شده است .

کتاب را نمایشگاه کتاب امسال خریدم ولی تا به حال نخوانده بودمش ولی حالا که بالاخره خواندمش پشیمانم که چرا زودتر سراغش نرفتم ! با خواندن رمان حالم خوب شد ، چیزی که از من بعید است !

ترجمه ی بسیار روان خانوم " شقایق قندهاری " هم در حفظ روایت و قصه و کشش داستان بی تاثیر نبوده است .

برای خرید آنلاین کتاب به اینجا مراجعه کنید .

 


 
معرفی رما " گاماسیاب ماهی ندارد "
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: چرا باید کتاب خواند ؟ ، کتاب ، کتاب نوجوان ، رمان ایرانی

از کتاب های آقای حامد اسماعیلیون " آویشن قشنگ نیست " و " قناری باز " و " دکتر داتیس " را خوانده ام ، مجموعه ی آویشن ... به هر حال برایم چیز دیگری بوده و هر چند وقت یکبار دوباره می خوانمش . هفته ی اخیر رمان " گاماسیاب ماهی ندارد " را از ایشان خواندم . این رمان از آن دست رمان هاییست که خواندنش را به هر کسی که دهه ی اول بعد از انقلاب ایران را تجربه کرده و یا نه تجربه نکرده ولی علاقه دارد که بفهمدش توصیه می کنم . تاریخ شروع رمان فرودین 58 است و در مرداد 67 تمام می شود . البته این رمان تمام می شود ولی کیه که نداند که آنچه امروز ایران است شروعش برمی گرد به همان تاریخ پایان رمان !

رمان فصل به فصل سرگذشت سه نفر را روایت می کند : جعفر ، سوسن ، پوران .

جعفر همراه خانواده اش ساکن روستایی در گرگان است . در زمان شروع رمان جعفر نوجوانی شانزده ساله است ، او همراه برادرش مراد و تحت تاثیر حرف هایی که در مسجد و روستا از انقلابی ها می شنوند به دسته ی انقلابی ها می پیوندد برای دستیابی به رفاه و زمین های بیشتر برای پدرش و اهالی روستا که فکر می کردند حق شان است ولی نداشتندش . جعفر کم کم و با شروع جنگ عضو سپاه می شود و تا پایان جنگ ایران و عراق در جبهه ها می ماند تا جاییکه به خاطر شجاعت ها و مدیریت های خوب جنگی اش و شرکت در عملیات های مختلف از سران ارشد سپاه می شود ...

سوسن در همان بحبوحه ی انقلاب و در زمان تحصیلش در دانشگاه به گروه های منافقین الان و مجاهدین آنموقع جذب می شود ، سوسن تا پایان روایت رمان بین ماندن و نماندن در گروهک مردد است ، نه توانسته خودش را به قوانین عجیب و سفت و سخت و دور از احساسات گروهک پایبند بکند و نه می تواند از گروه جدا شود . او دختری زیباست و با احساسات درونی مختص هر آدمی ولی سرخورده و طرد شده از خانواده اش . او تمام سال های دور از ایران چه در پاریس و چه در عراق به فکر خانواده اش است طوریکه هر از گاهی بی طاقت می شود و تماسی با یک خواهرش می گیرد  با اینکه این کارش سرپیچی کردن از قوانین گروهک است و حتا به خاطر برقراری ارتباط با خانواده اش زندانی و بازجویی می شود .

پوران خواهر بزرگتر سوسن است که هر ازگاهی سوسن با او تماسی می گیرد . پوران ساکن کرمانشاه است . با حسین شوهرش و پسرهاش در کرمانشاه زندگی می کند . کرمانشاه موقع موشک باران های زمان جنگ از گزینه های روی میز عراق بوده ! پوران طی سال ها با ترس و دلهره و رفتن از خانه به باغ های اراک و خوابیدن شب های بسیار در پارک ها و طاق بستان زندگی می کند و از همه مهم تر ترس از دست دادن حسین شوهرش که از کارکنان وفادار است و تحت هیچ شرایطی از کار کردن در پالایشگاه سر باز نمی زند .

ما در این رمان سرگذشت این سه را به موازات هم می خوانیم و در عین حال درگیر اتفاقات اجتماعی و سیاسی و حال و اوضاع زندگی مردم در آن دهه می شویم . سرگذشت این سه به طریقی در آخر رمان به هم گره می خورد .

از حسن های روایت کردن نویسنده نگاه خونسرد و بی قضاوت راوی است ، او کناری ایستاده و فقط روایت می کند . و البته یکی از نکات منفی همین انتخاب راوی سوم شخص محدود به ذهن است که گاهی حالت کلاسیک و دانای کل به خود می گیرد .

اینجا و آنجا شنیدم که مخالف انتشار این رمان بودند ، لابد به خاطر سرگذشت دخترگروهکی ، سوسن ، ولی به نظرم انتشار و خواندن یک همچنین رمان هایی هست که می تواند چهره ی واقعی و درونی این نوع گروهک ها را افشا کند تا نوجوان ها و جوان ها فقط جذب ویترین این نوع ایدئولوزی های عجیب و دگم نشوند . خواندن این رمان تمام سال های نوجوانی و پناه گرفتنمان در پناهگاه های مدرسه و زیر پله های بی اعتبار خانه مان را دوباره زنده کرد ... روزهایی که از ته دل آرزو دارم هیچ وقت هیچ وقت ایرانمان دوباره تجربه نکند.

گاماسیاب ماهی ندارد/ حامد اسماعیلیون / نشر ثالث/ چاپ سوم/13000 تومان


 
بعد از تعطیلات
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱٧ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: کتاب pdf ، رمان ایرانی ، کتاب نوجوان ، کتاب

تعطیلات که بود ،خیابان ها در ساعاتی که موقع رفت و آمد هیات های عزاداری نبود خلوت بود ، خیلی خلوت . باران هم که بود ، فراوان ، سرما هم که بود ، بسیار ، ما خواهر ها هم در خانه ای که یک زمانی پدری بود و حالا سال هاست که خانه ی مادریست  دو سه روزی فارغ از همه ی دنیا جمع بودیم که بسیار چسبید پس هوراااا به این هالیدی ! اما درست است که من سال ها در آن خانه خوابیدم و خواب های اغلب خاکستری دیدم ولی سال هاست عادت کردم به سر بر بالشت گذاشتن در خانه ی خودم و این بود که شب ها به راحتی خوابم نمی برد پس رو آوردم به همراه همیشگی ام موبایل و دو رمان الکترونیک خواندم ، یکی " بامداد خمار " از فتانه حاج سیدجوادی که این را سال های نوجوانی خوانده بودمش ، یادمه بین من و بابام در خواندن این رمان مسابقه بود ، هر وقت اون دستش می گرفت من دل دل می کردم که زودتر تمام کند تا من بروم سراغش و بالعکس . در این شب ها من بودم و محبوبه و رحیم ، محبوبه ی احمق و اون خونه ی اشرافی و اون زندگی پرطمطراق و بعد رحیم و اون مادر بامزه و بلاش !

رمان بعدی " نسیان " از خانومی به اسم " شهناز گل محمدی " از انتشارات مجازی نوگام . دانلود کنید و بخوانید که گویا از اهداف این انتشاراتی مجازی همین است ، انتشار آثار نویسنده های پنهان که حوصله ی گیر و گرفت های ممیزی ارشاد را ندارند و نوشته اند که خوانده شوند . نسیان سرگذشت دختر نوجوانی به اسم شهناز است در دهه ی شصت در تهران ، دهه ی انقلابی تازه پا گرفته در ایران ، دهه ی جنگ و موشک و بمب و آژیر خطر و کمیته و مدرسه های نصفه نیمه و کوپن و ... . دهه ای که نسل من در آن رشد کردیم ولی به هر دلیلی کمتر داستان شده . یکی دو سال پیش سریال " وضعیت سفید " این دهه را به تصویر کشید اما با همه ی خوبی هایش نگاه و روایت بیرونی بود ولی چیزی که در این رمان من را گرفت و تا به آخر کشاند نگاه درونی و زنانه ی دختر این رمان بود که خیلی برایم ملموس و آشنا بود . دختر راوی رمان نماینده ی نسلی بی هدف و زیر نگاه شدید جامعه و خانواده ی آن دهه است .  نثر نویسنده نثر حرفه ای است ، جملات کوتاه کوتاه و نگاهی به دور از قضاوت و احساسی ، نگاهی خونسرد با ترسیم خوب فضاها . ولی نکته ی آزاردهنده ی رمان اطناب آن بود . رمان در قالب پی دی افش 500 صفحه بود ! من نمی دانم 500 صفحه ی پی دی افی همان 500 صفحه ی واقعی است یا نه ولی این اطناب فقط در تعداد صفحات نبود بلکه در زبان و روایت هم بود ، نویسنده می توانست از بسیای از روایت ها بگذرد مثلا روایت آموزش خیاطی رفتن راوی با آن همه شخصیت جدید ناکارآمد ! ولی وجود این اطناب طوری نبود که باعث شود از خیر خواندن بقیه اش بگذرم .

دانلود رمان " نسیان " 

نصیحت خواهرانه ! : خیلی دوست دارم نوجوان های امروزی این رمان را بخوانند و حتا شده کمی حال و هوا و امکانات امروزی خودشان را با امکانات و حال و هوای آن روزهای ما مقایسه کنند و قدر امروز خود را بیشتر بدانند .


 
معرفی رمان " ویولا "
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ٥ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: کتاب ، کتاب نوجوان ، چرا باید کتاب خواند ؟ ، رمان ایرانی

از خانوم نسرین قربانی قبلا رمان " نیمه ی ناتمام " را خوانده بودم ، " ویولا " جدیدترین رمان نسرین قربانی ست .

یک زمانی به غلط یا درست به اغلب رمان ها برچسب  " عامه پسند " می چسباندند ، نمی دانم این اصطلاح درست است یاغلط ولی معتقدم هر نوشته و رمانی برخاسته از شرایط و سطح سواد و فرهنگ همان دوره است ، یک زمانی ، در سال های بعد از جنگ ، ما ( خود من به عنوان یک نوجوان ) به خواندن هر رمانی راضی بودیم چون دنیایمان همان قدر بود ، چون با نویسندگان جهانی کمتر آشنایی داشتیم ، چون با تکنیک های نوشتن اشنا نبودیم و فقط دنبال قدرت بخشیدن به قوه ی تخیلمان بودیم در مورد هر چیزی و اغلب عشق های عجیب ! ولی حالا خوشحالم که می بینم رمان هایی منتشر می شوند برخاسته از دنیای فعال و پویای امروز . نویسنده ها اغلب می دانند که خواننده ها رشد کرده اند و اینکه اثرشان با آثار جهانی در همان سطح سنجیده می شوند . در این میان یکی دو ناشر این مهم را متوجه شده اند و در زمینه ی چاپ و ترجمه ی رمان های پرمخاطب ولی با نثر و تکنیک به روز فعالیت می کنند . انتشارات " آموت " و " برکه ی خورشید " از این دست هستند . اتفاقا دو رمان اخیر خانوم قربانی " نیمه ی ناتمام " و  " ویولا " به ترتیب از آموت و برکه ی خورشید هستند .

ویولا سرگذشت زنی ست به نام ویدا . این زن با روایت خودش یعنی اول شخص از یک روز صبح بارانی شروع به روایت می کند ، یک صبح تصمیم می گیرد که موهای چون کمندش را کوتاه کند ، موهایی که یک جورهایی شناسنامه ی سالیان ویدا ست . ویدا بر می آشوبد و همزمان و با پل های تداعی و پریشان گونه یاد تمام دوران زندگی اش را می کند ، درواقع تصاویر اتفاقات عجیبی که از سر گذرانده مدام جلوی چشمم است با اینکه حدود سی و چند سال از آن سال ها گذشته ( به اندازه ی زمان انقلاب ایران تا به حال ) . ویدا زخم خورده ی تقدیریست که آدم های زندگی اش برایش تدارک دیده اند : پدر و برادرش و شوهرش و معلم معنوی اش و پسر و دخترش و خواهر و شوهر خواهر و بازجویش . می بینید که اغلب شان مرد هستند ! ویدا آرام کناری نشسته و غیر از یکی دومورد انتخاب از سر لجبازی کار دیگری انجام نداده ! همانطور که اغلب زن های این نسل بودند .

خانوم نسرین قربانی تصویر ها و نثر بسیار خوبی برای این رمان تدارک دیده است ، با اینکه ما هنگام خواندن مدام به گذشته و حال برمی گردیم ولی رشته ی سرگذشت راوی از دستمان در نمی رود . ضمن اینکه اتفاقاتی که برای ویدا می افتد خیلی گره خورده به اتفاقاتی ست که در جامعه ی ما طی 4 دهه ی گذشته افتاده است . با خواندن این رمان می شود اتفاقات سیاسی و اجتماعی مربوط به انقلاب ایران را بهتر و بیشتر درک کرد .

ویدا آنقدر از تقدیر و انتخاب های خود فراری است که حتا اسمش را عوض می کند . شاید ویولا !

ویولا/ نسرین قربانی/برکه ی خورشید/14000 تومان


 
سرزمین رویایی رویا نابود کن
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ٤ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: کتاب pdf ، کتاب نوجوان ، کتاب ، رمان ایرانی

دیشب از ساعت 3 تا 5 صبح یه رمان 400 صفحه ای رو یکسره خوندم ، رمان " بنفشه سفید " . از انتشارات اینترنتی " نو گام " . کلا به نظرم جالبه که یک انتشاراتی دست به انتشار آثار نویسنده های ناشناخته و با موضوعات ناشناخته بزنه . برای من بیشتر اون بخش موضاعات ناشناخته اش مهم هست . راستش از جهت تکنیکی چندان رمان قابل استنادی نبود ، یعنی نویسنده اش سعی کرده بود ولی تکنیک چندان حرفی برای گفتن نداشت در این رمان . اون چیزی که برای من در تا انتها خواندن این رمان مهم بود سرگذشت دختر داستان بود . چیزی که همیشه دغدغه ی ذهنی ام بوده. رمان سرگذشت دو زن است ، دو زن ایرانی ، " جین " و " آوا " ، 32 ساله و 20 ساله . اولی در دل اروپا و دیگری در ایران . سرگذشت این دو در داستان به طور موازی پیش می ره . سرگذشت جین با زاویه دید سوم شخص محدود به ذهن جین و سرگذشت آوا از روی دفتر خاطراتش و مسلما با زاویه دید اول شخص مفرد . آوا همراه خواهرش و با نا آگاهی خودش و خواهرش به شیخ های دبی فروخته می شوند . به نظرم سرگذشت آوا از روی تجربه ی واقعی کسی نوشته شده چون تقریبا همه ی فضاها و شخصیت ها و احساس های آوا واقعی در آمده ( لااقل به نظر من ) . عیب این نوع کتاب ها و انتشاراتی های مجازی اینه که من خواننده هیچ دسترسی
ای به مصابحه ای با نویسنده هر چند کوتاه هم ندارم تا از واقعی و یا تخیلی بودن طرح رمان با خبر شوم . به هر حال موضوع رمان دغدغه ی همیشگی من بوده ، اینکه دخترکان اغلب زیبا روی سرزمینم با چه تصور  و امیدی سر از سرزمین های آنور آب های نیلگون خلیج فارس در می آورند بی حتا یک دلار ته جیبشان ؟با رویای نخل های کاخ های عربی و
برج العرب و برج الخلیفه ؟ می خواهند مثل ملکه های توی فیلم ها فرمانروای دوم خدم و حشم کاخ عرب های ثروتمند شوند ؟! یکبار با خواهرم در دبی با ترس فراوان توی یکی از کلاب های هندی سرک کشیدیم و هنوز که هنوزه قیافه ی دخترهای زیبا روی هندی با لباس های زرق وبرقی هندی زیر نگاه خونسرد مردهای هندی که همه شان شکل شخصیت منفی فیلم های هندی بودند و نه شکل سلمان خان و امیرخان و چی چی خان از یادم نمی ره . کدام دختری حاضر است با لذت سر از رختخواب یک نره غول بی ریخت و کثیف و پشمالو دربیاره ؟!

لینک دانلود کتاب " بنفشه سفید " از خانم " یاسمن نسا "

البته آخر سر هم معنای نمادین " بنفشه سفید " را متوجه نشدم ولی دعای هر شب من آرامش و امنیت برای دخترکان سرزمینم هست بی هیچ اغراقی.


 
معرفی کتاب " برکه های باد " رضاجولایی
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٦ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: کتاب ، مجوعه داستان ایرانی

 همه مان عادت کرده ایم یک فیلم ترسناک ببینیم و بترسیم ، حتا گاهی هوس ترسیدن می کنیم و فیلمی را که این جا و آن جا از ترسناک بودنش خواندیم و شنیدیم را انتخاب می کنیم و می بینیم ؛ حالا اینبار به خودتان جرات دهید و کتابی دست بگیرید و بخوانید و بترسید ! اولین تجربه ی ترسیدن با کتاب خواندنم برمی گردد به جین ایر خوانی ام در شب های نوجوانی و لابد حدس زدید که ترسیدنم مربوط می شد به کجاهای کتاب ، بله زن دیوانه ی روچستر که بالای خانه ی قلعه مانند آقای روچستر نگهداری می شد و هر از گاهی سر و صدایی و جیغی راه می انداخت و یا مشعل به دست راه می افتاد طبقه ی پایین خانه ...

کتاب بعدی ای که ترساندم " برف و سمفونی ابری " پیمان اسماعیلی بود و حالا ترساننده ی این شب هایم " برکه های باد " رضاجولایی ست . این کتاب مجموعه ی 14 داستان کوتاه است که هر کدام در فضاهایی آشنا ولی در نهایت با موقعیت هایی وهمناک می گذرد .فضاهایی که در ابتدا خیلی آرام و عادی به نظر می رسد ولی کم کم و با پیشروی شخصیت در دل داستان ما و شخصیت داستان ها با موقعیتی عجیب و ترسناک و رازآلود مواجه می شویم که وادار می شویم با تمام وجود ترس و مرگ و تبدیل شدگی را حس کنیم و به خودمان که می آییم خیالمان راحت شود که ما درون داستان نیستیم و راحت در تختخوابمان لم داده ایم و فقط نظاره گریم و خواننده ! رضاجولایی در این مجموعه خیلی آرام و خونسرد ور دیگرمان را برایمان به تصویر می کشد تا یادمان بماند که در موقعیت خاص تبدیل به چه انسان های جنایتکاری می شویم !

قسمتی از داستان " جانور " ص 48

همه جا از رطوبت خیس بود . مه چندان غلیظ نبود بنابراین راه سربالایی را پیش گرفتم . صخره ها لغزنده بود و می باید احتیاط می کردم . بزودی همه چیز در میان مه ناپدید شد . تصمیم داشتم تا صخره های بالا دست ، جایی که بوته های وحشی جای خود را به درختان کوهی می سپرد بالا بروم ، اما بزودی احساس کردم در میان مه نمی توانم مسیر مناسب را پیدا کنم . هنگام بالا رفتن از صخره ای صدای ریزش خاک و سنگ را از اطرافم شنیدم . چند لحظه بی حرکت ماندم اما دیگر هیچ صدایی شنیده نشد . بالاتر از صخره راه بزرویی پیدا کردم چند گامی بیشتر برنداشته بودم که صدایی را از پشت سر شنیدم . انگار خره ی جانوری بود . تفنگ را از دوش برداشتم . در شکاف صخره ای پناه گرفتم . می خواستم تفنگ را پر کنم اما نمی توانستم . دچار هیجان شده بودم . فشنگ ها جا نمی رفت و هنگامی که در مخزن جا گرفت ، ضامن درست بسته نمی شد . دست هایم می لرزید ، انگار نیرویی در آنها نمانده بود . بعد درست از پشت سرم صدای پایی شنیدم. برگشتم. شبحی از درون مه پیش می آمد...

برکه های باد/رضاجولایی/نشرآموت/11000تومان

#برکه های باد

#آموت

 


 
معرفی کتاب " کفش های خدمتکار " برنارد مالامود
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ٩ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: کتاب ، مجموعهه داستان غیر ایرانی

کفش های خدمتکار / برنارد مالامود/امیرمهدی حقیقت/نشر افق/11000 تومان

گفته بودم همینطوری می شود به انتخاب و ترجمه های امیر مهدی حقیقت اعتماد کرد . این هم یکی ادیگر از آن هاست .

برنارد مالامود متولد 1914 و متوفا در 1986 میلادی است و  با اینحال برای ما نویسنده ی نام آشنایی نیست ولی صد حیف که تا به حال نشناخته بودیمش . مالامود نویسنده ی مشهور آمریکایی ست که آثارش کلی جایزه ی ادبی برده  و بنا به سال هایی که در آن زندگی کرده آثارش ( حداقل این مجموعه ) بسیار تحت تاثیر فضای سال های جنگ دوم است . 15 داستان این مجموعه اغلب شخصیت محور هستند . شخصیت هایی بیشتر میانسال و افسرده و منزوی از اجتماع . شخصیت هایی که بالاخره یک جورهایی از جنگ لطمه خورده اند و حالا به طریقی ( مهاجرت ) سر از جایی دیگر درآورده اند ( اغلب سر از آمریکا در آورده اند ) .

در داستان " باران بهاری " جورج فیشر میانسال زیر باران بهاری همراه دوست پسر دخترش راه می رود و به او توصیه می کند که دخترش را نگیرد تا او هم روزی مثل او از روند زندگی بیهوده اش پشیمان نشود !

در داستان " بقالی " با زن و شوهر میانسال بقالی روبرو ایم که با وجود اینکه بقالی شان نمی چرخد و از هم متنفرند ولی چاره ای غیر از هم ندارند !

در داستان " زندگی ادبی لبن گلد من " با مردی میانسال مواجهیم که از دست زن و دخترش فراری است .

در داستان " خمره ی جادویی " مردی هست که درس فقه می خواند و برای اینکه به درجه ی خاخامی نائل شود بهتر ی بیند که ازدواج کند و حالا می فهمد که هیچ دختری را و اساسا عشق را نمی شناسد ، بنابر این روی می آورد به یک " دلال ازدواج " !

بمی توانید این مجموعه را دست بگیرید و تا رسیدن به محل مورد نظرتان و در هر وسیله ای یکی از داستان ها را بخوانید و اوقات لذت بخشی را بگذرانید ضمن اینکه داستان های خوش فرم وتکنیکی را خواهید خواند با ترجمه ای روان و عالی و راحت .

عجیب اینکه داستان ها همه طی سال های جنگ دوم و بعد ا آن نوشته شده . و عجیب تر اینکه به نظرم حال و احساس اغلب آدم های آن موقع آمریکا بسیار بسیار نزدیک به حال و روز آدم های امروزی ایران خودمان است حالا گیریم ما کمی پرسرمایه تر !

#کفش های خدمتکار

#برناردمالامود


 
معرفی رمان " هست یا نیست " سارا سالار
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢٥ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: کتاب ، کتاب نوجوان ، رمان ایرانی

هست یا نیست/ساراسالار/نشر چرخ/ 9000تومان/چاپ دوم

با این رمان اوقات خوشی را خواهید گذراند ! رمانی که علاوه بر اینکه از جهت تکنیک رمان نویسی بکر و جذاب است از جهت درونمایه ای هم به موضوعی قریب پرداخته . تمی قریب در میان زنان امروز شهری .

رمان به این مساله می پردازد که : آیا دنیا جایی امن هست یا نیست ؟! البته از دیدگاه شخصیت زن داستان .

شخصیت زن داستان در سی و نه سالگی زندگی اش است . سنی بحرانی تر از سن بلوغ . چرا که بلوغ با امید و چشم اندازی وسیع رو به آینده همراه است ولی چهل سالگی اغلب بی هیچ چشمداشتی نسبت به آینده و خانوم سالار این تردید و بی هدفی و بی آیندگی را خوب درآورده .

زن داستان شوهری به اسم سینا دارد و پسری به اسم آبان . او سال ها پیش از شهر کوچک و بی رونق شان به مدد دانشجو شدن ( حتا رشته اش هم برایش مهم نبوده ) فرار کرده و سال هاست ساکن تهران است و حالا نمی داند با پسری که شروع به سرکشی کرده و شوهری که به نظر می اید او را در میان مشغله های فراوان کاری اش فراموش کرده و تردیدهای بی امانش چه کند ؟

از جهت تکنیکی نویسنده از شیوه ی جالبی استفاده کرده که علاوه بر اینکه قصه را خوب پیش می برد تعلیق خوبی هم ایجاد می کند . نویسنده با استفاده از دو روایت داستان را پیش می برد . یکی روایت اول شخص مفرد ( من راوی ) که روایت زندگی حال شخصیت است و دیگری راوی سوم شخص محدود به ذهن شخصیت که این جاها مربوط به روایت ده سال پیش شخصیت است . این نظرگاه چند پاراگراف در میان مدام عوض می شود که باعث گیراتر شدن خط قصه ی رمان می شود . قسمت جذاب رمان پایان بندی داستان بود که دقیقا مطابق با تصمیم گیری های یک زن ایرانی تمام عیار است ! هر چند که این پایان بندی به مذاق خیلی ها خوش نیامده ...

به هر حال خواندن این رمان ، درمان این شب های کابوس وارم بود به خاطرخواندن و دیدن اخبار مربوط به گروه داعش در عراق . این وحشی گری و خشونت خارج از تحمل من است و از همه بدتر حس نزدیکی شان به ایران و همه ی وعده هایی که این گروه خشن لعنتی برای دیدن جوانان و زنان ایرانی داده اند .

در ضمن خواندن این رمان را توصیه می کنم به نوجوانان تا بدانند آینده ی یک زن و زندگی واقعی اش این است نه اونیکه در رمان های خیال پرور و عشقی افراطی نوشته اند !

#هست یا نیست

#ساراسالار

 

 


 
چرا رمان " به وقت بهشت " من را نگرفت !
ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ٤ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: کتاب ، کتاب نوجوان ، چرا باید کتاب خواند ؟ ، رمان ایرانی

من در کتاب خواندن خواننده ی سختگیری نیستم . بسته به روحیه و حالت و موقعیتم می توانم از خواندن لذت ببرم و بیشتر زمان ها حق را به نویسنده می دهم ! تا اینکه شروع به خواندن رمان " به وقت بهشت " کردم نوشته ی " نرگس جورابچیان " . همینطورکه در خواندن جلو می رفتم متوجه شدم که تمایلم برای ادامه ی خواندن کمتر می شود .رمان را تمام کردم ولی باعث شد این سوال مدام در ذهنم تکرار شود که چرا این رمانمن را نگرفت ؟ که البته متوجه شدم و علل اش را هم در ادامه ذکر می کنم ولی سوال اساسی ترم این بود که چطور به چاپ پنجم رسیده ؟ ( که البته نوش جان ناشر و نویسنده !)

موضوع داستان موضوع با جسارتی ست . موضوع خیانت این بار توسط یک زن . در واقع از معدود بارهاییست که شروع کننده ی خیانت یک زن است . راوی رمان دختری 24-25 ساله است به اسم ترلان . ترلان مترجم زبان روسی است و در یک شرکت به کار ترجمه مشغول است . او با مردی به اسم باران ازدواج می کند ولی بعد از ازدواج جذب مرد دیگری به اسم رضا می شود ... اما :

1 . ما هیچ تصوری از محل کار ترلان و حتا از خانه ی محل زندگی ترلان نمی توانیم در ذهن درست کنیم چرا که هیچ سعی ای در ارائه ی تصویر نشده است . ما نمی دانیم محل کار و یا خانه ی ترلان کجای این شهر شلوغ است ؟ ما هیچ تصوری از تهران و شلوغی هاش نداریم . حتا نمی دانیم سال وقوع ماجرای رمان چه سالی است .؟ شخصیت ها بعضا از وسایل الکترونیکی مثل موبایل استفاده می کنند که بر این اساس می توان حدس زد که زمان همین دهه ی اخیر است در حالی که نویسنده می توانست با به کارگیری المان های امروزی ( کامپیوتر ، اینترنت ، ایمیل ، تلویزیون ، وقایع اجتماعی رخ داده در این روزها ، ساختمان سازی، ترافیک ، .... ) به قابل درک تر شدن فضای رمان کمک کند .

2 . کند پیش رفتن ماجرای رمان . رمان می توانست از جایی شروع شود که ترلان با رضا آشنا می شود . در حالیکه این اتفاق تازه در فصل 28 می افتد ص 126 . ما 126 صفحه از چگونگی ازدواج و خواستگاری و دست در دست هم بودن بران و ترلان و مهریه و ... می خوانیم و بعد تازه کشمکش شروع می شود .

3 . از نقاط قوت رمان طرح کشمکشی تازه است . کشمکش بین ترلان و شهاب که در انتها متوجه می شویم نوعی کشمکش ترلان با خودش منتهی به گرم گرفتن ترلان با رضا شده است .

4 . آدم های رمان ( نمی گویم شخصیت چرا که تقریبا هیچ کدام شخصیت نیستند و در حد تیپ باقی مانده اند ) همه مثل هم حرف می زنند . بی هیچ لهجه ی خاص و تکیه کلام و لحن خاصی . زبان زن و مرد داستان همه مثل هم است . باران به عنوان یک مرد بی هیچ دغدغه ی فکری و کاری و
اجتماعی ای مدام حرف های عاشقانه می زند . مادر ترلان و مادر باران یک جور حرف می زنند . این هر دو بسیار بسیار مهربان هستند و اصلا انگار نه انگار مادر ، مادر شوهری گفتند از قدیم ! خواهرهای ترلان و باران ( شبنم و رویا ) در حد چند جمله ی با نمک خیلی خیلی دور از فضای داستان ایستاده اند . در کمال شگفتی حاملگی ترلان را هیچ زنی در داستان حتا در 4-5 ماهگی متوجه نمی شوند و فقط می گویند : کمی چاق شدی!!

5 .  عدم شخصیت پردازی . باران مرد رویاهای هر دختری ست . بسیار جزنگر تا جاییکه هر چیزی که از ذهن ترلان می گذرد را به راحتی متوجه می شود ! اصلا دغدغه ی کاری و اجتماعی و اقتصادی ندارد . ما دقیقا نمی دانیم کارش
چیست ؟ تحصیلاتش چیست ؟ چقدر درآمد دارد که به راحتی خانه ای رویایی و باصفا و کم واحد ! می خرد ؟ به راحتی انتقال می گیرد و به شیراز می رود و بعد دوباره به همین راحتی انتقالی می گیرد برای برگشتن به تهران . کدام مرد ایرانی در اجتماع مان را سراغ داریم که بعد از شنیدن خبر خیانت زنش ( آن هم از دهان خود زن ) خیلی شیک روی آینه بنویسد : من رفتم ! و بعد خیلی شیک هر ماه هم پول برای زنش به حساب بریزد ؟ کدام مادر را می شناسیم که هر بار نبودن دامادش را به راحتی باور کند و اصلا پیگیر نبودن همسر دخترش نشود ؟ پدر ترلان فقط در حد چند تا جمله ی : دخترم ... دخترم....حضور داشت و نه بیشتر .

6 .  ضعف پیرنگ . علت بیشتر کنش ها و اتفاقات را نمی دانیم  . دلیل ازدواج راحت ترلان با باران . دلیل مهمانی خانه ی عمع ملوک . از یک جایی به بعد رضا به عنوان شخص مهم رمان به طور کل حذف می شود و ما متوجه نمی شویم رضای با آن همه علاقه که حتا با وجود دانستن شوهر دار بودن ترلان ول کن نبود ناگهان کجا غیبش می زند و چطور دست بردارمی شود ؟

7 . داستان کوچکترین تعلیقی ندارد که هیچ با عنوان بندی فصل ها ما به راحتی متوجه کلیت حال و هوای احتمالی فصل ها می شویم . عنوان فصل ها : تابستان ، پاییز ، زمستان ، بهار . ( فکر کنم شما هم نخوانده متوجه شدید !)

8 . یکی دو جای رمان از زبان ترلان اشاره به داستان ها و نویسندگان و هنرپیشه هایی می شود که می توانست کارکرد بینامتنیتی پیدا کند ولی نویسنده در حد اشاره و بی کارکرد از آن ها می گذرد .
.

9 . از نقاط قوت رمان طرح روی جلد رمان است که پروانه ای گیر کرده بین یک شکاف را نشان می دهد . پروانه ای که انگار بین دو دنیا یکی پرنور و آرمانی و یکی آبی و سرد گیر کرده است .( که البته این مورد بر می گردد به ابتکار ناشر !)

این نکات را نوشتم تا احتمالا نویسنده و علاقه مندانش بدانند موضع گیری من در مقابل رمان با دلیل و منطق است ( لااقل به نظر خودم ) . من خیلی دوست دارم وقتی رمانی می خوانیم با منطبق کردن اتفاقات رمان با زندگی واقعی خودمان به " لذت خوانش متن " برسیم نه با تکیه بر تخیل های دخترانه . در واقع دلیل اقبال بیشتر دخترکان به این نوع رمان ها همین اساس تخیل است . چرا باید برای این دخترکان فضاهایی غیر از زندگی واقعی ترسیم کرد و با این وسیله سطح توقع آن ها را از زندگی در این سطح نگه داشت ؟  

به وقت بهشت / نرگش جورابچیان/ نشر آموت/ چاپ پنجم/16000 تومان

#نشرآموت

#به وقت بهشت


 
معرفی کتاب " خدمتکار و پروفسور "
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: کتاب

خدمتکار و پروفسور / یوکو اگاوا / ترجمه کیهان بهمنی / نشر آموت / چاپ سوم / 12000 تومان

ما پروفسور صدایش می کردیم . او هم پسرم را جذر صدا می کردچون می گفت بالای سر تخت و صاف پسرم او را یاد علامت رادیکال می اندازد. پروفسور در حالی که موهای پسرم را پریشان می کرد ، گفت : مغز خوبی تو کله ی این پسر هست .جذر هم که برای در امان ماندن از اذیت های دوستانش کلاه می گذاشت ، با اوقات تلخی شانه بالا انداخت .

" با همین علامت کوچک توانستیم بی نهایت عدد بشناسیم . حتی عددهایی که قابل مشاهده نیستند " و با انگشت روی سطح خاک گرفته ی میزش یک رادیکال کشید...

رمان با این جملات شروع می شود . داستان از زبان یک زن خدمتکار جوان شروع می شود که برای کار از طرف یک آژانس به خانه ای فرستاده می شود . خانه ای که در واقع یک کلبه در یک باغ است و قبلا نه خدمتکار از کار کردن در آن سرباز زده اند و راوی دهمین خدمتکار است . در کلبه یک پروفسور ریاضیات زندگی می کند که در سال 1975 در اثر یک تصادف حافظه اش را از دست داده و حالا ذهن اش قادر است وقایع را به مدت 80 دقیقه را به خاطر بیاورد ، یعنی بعد از 80 دقیق دوباره همه آدم ها و اتفاقات دور و بر را فراموش می کند . ( زمان روایت رمان سال 1992 است ) پروفسور طبق عادت مجبور شده که وقایع مهم اطرافش را در تکه هایی از کاغذ بنویسد و به لباسش وصل کند . تنها راه اتصال پروفسور با دنیای اطراف اعداد هستند . او به محض دیدن خدمتکار می پرسد : شماره کفش شما چند است ؟ " و به این طریق برای هر شماره ای یک منطق زیاضی به زبان ساده و قابل فهم می سازد طوری که حتا زن خدمتکار که تحصیلات بالایی ندارد به سادگی آن فرمول ها و روابط را می فهمد و حتا علاقمند به ریاضیات و اعداد هم می شود . ولی مشکل و فاجعه این جاست که بعد از 80 دقیقه پروفسور دوباره می پرسد : شماره ی کفش شما چند است ؟!

رمان برای کسانی که رشته ای در ریاضیات خوانده اند و دیپلمه های ریاضی بسیار بسیار جذاب می تواند باشد . حتا برای کسی که چیز زیادی از اعداد و روابطشان با هم نمی داند هم جذاب است چرا که بعضی جاها شما ناخودآگاه دلتان می خواهد داستان را رها کنید و مدتی با اعداد کلنجار بروید تا شاید رابطه ای بین شان پیدا کنید .

شاید برخی جاهای رمان به نظر کند بیاید که البته این کندی در خدمت روایت کند و بی اتفاق یک پروفسور با حافظه ای آسیب دیده است که البته از کشش رمان چیزی کم نکرده است .

از نکات جالب رمان این است که با اینکه مکان رمان در ژاپن است ولی نویسنده با گذاشتن یک اسم کلی برای شخصیت ها فضای داستان رمان را جهانی کرده : جذر ، پروفسور ، خدمتکار ، بانوی سالخورده ...

از روی این رمان فیلمی هم ساخته شده که خودم به شخصه از دیدن عکس های فیلم به وجد آمدم چرا که با تصویر ذهنی ام منطبق بود .

#خدمتکاروپروفسور

#نشرآموت


 
کاش بیشتر پدری می کردی پدر آن فرانک!
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: کتاب

سال ها بود نمایشگاه کتاب نرفته بودم تا اینکه امسال  شاخ غول را شکستم و به خاطر پسرک رفتم و راستش از این بابت خوشحال هم هستم . به پسرک که خیلی خوش گذشته . هر چند با بچه رفتن به یه همچین جای بیش از حد بزرگی کمی حوصله می خواد ، به من بود ساعات بیشتری می گشتم بی نگرانی مدام از گم شدن احتمالی پسرک . چند تا از کتاب هایی که گرفتم در عکس زیر هستند . من هم به تب راه افتاده ی گذاشتن عکس کتاب های خریداری شده در اینترنت پیوستم ! 

از من به شما نصیحت تا نمایشگاه برقراره حتمن به غرفه ی نشر آموت بروید که اگر بروید مثل من دست خالی برنمی گردید .به مرور که کتاب ها را خواندم به معرفی آن ها خواهم پرداخت. همین جا از جناب یوسف علیخانی مدیر نشر آموت بسیار تشکر می کنم به خاطر لطف شون نسبت به من و وبلاگم .

این چند روزه شب ها غرق در خاطرات آن فرانک بودم . لینک دانلودش را می گذارم دوست داشتید دانلود کنید بخوانید. آن فرانک دختر دوازده ساله ی یهودی ای ست که همراه مادر و پدر و خواهرش در شهر آمستردام هلند زندگی می کنند . سال 1942 و 43 که فرا می رسد آن ها مجبور می شوند از ترس نازی ها به مخفیگاهی در شهر بروند و به مدت دو سال و نیم در آنجا به همراه چند یهودی دیگر زندگی کنند . راستش خاطرات آن فرانک که حدود سیصد صفحه است آن به جز روزمرگی و احساسات یک دختر بچه ی رو به بلوغ چیز خاصی ندارد مگر آن جاهایی که مربوط به کشتار و گشتن های آلمان های نازی به دنبال یهودی ها می شود . قسمت تکان دهنده ی خاطرات آن فرانک دقیقا آن جاست که خاطرات تمام می شوند که یعنی بعد از سه سال بگیر و ببند و پنهان کاری بالاخره آلمان ها آن ها را پیدا می کنند و بعد راهی اردوگاه های کار و مرگ نازی ها می شوند و بعد دیگر هیچ جز مرگ..... این خاطرات را پدر آن فرانک که تنها بازمانده ی خانواده شان ازجنگ دوم بوده بعدها چاپ می کند که میلیون ها نفر خوانده اندش. این پدر اینقدر بی ذوق و یا شوک زده بوده که نکرده حداقل به اندازه ی چند صفحه ی آخر خاطرات را به روایت خودش بنویسد .

لینک دانلود کتاب خاطرات آن فرانک

#نشرآموت


 
کتاب های پیشنهادی من برای خرید از نمایشگاه کتاب
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: کتاب

رمان های پرکشش و خوشخوان :

اتاق / امادون اهو / نشر آموت/ مترجمش حتمن علی قانع باشد.

شوهر عزیز من / فریبا کلهر/ نشر آموت

نیمه ی ناتمام/نسرین قربانی/ نشر آموت

بازی آخر بانو/بلقیس سلیمانی /نشر ققنوس

خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت/ شرمن الکسی/نشر افق ( از خواندن این اتوبیوگرافی مصور اصلا پشیمان نمی شوید )

مجموعه آثار فریبا وفی که اغلبشان از نشر مرکز منتشر شده اند ( به خصوص " پرنده ی من " )

مجموعه آثار خالد حسینی ( البته اگر کسی تا به حال نخوانده شان !)

سیب ترش/ فرشته نوبخت

1984/جورج اورول

مارک و پلو / منصور ضابطیان/ یک مجموعه ی مستند و روان از مجموعه سفرهای ضابطیان به اقصا نقاط دنیا . با خواندن این کتاب هوس می کنید همین الان یک کوله پشتی بردارید و راه بیفتید ...

مجموعه داستان :

آدم ها / احمد غلامی/نشر ثالث

کفش های شیطان را نپوش/احمدغلامی/نشر چشمه

این مردم نازنین / رضا کیانیان/ نشر مشکی ( مجموعه خاطرات رضا کیانیان از برخورد با مردم به عنوان یک آدم مشهور . کتاب جالب و گهگاه خنده داریه که چه مردم عجیب و نازنینی داریم !)

خوبی خدا / نشر ماهی

خاک غریب/ جوپا لاهیری/ نشر ماهی ( دو کتاب اخیر حتمن با ترجمه ی امیر مهدی حقیقت )

بالاخره یک روزی قشنگ حرف می زنم/ دیوید سداریس/ ترجمه ی پیمان خاکسار/نشرچشمه

مادربزرگت را از این جا ببر/دیوید سداریس/ پیمان خاکسار/ نشر زاوش

دو کتاب عطر سنبل ، عطر کاج ( نشر قصه ) و خندیدن بدون لهجه ( هر دو از فیروزه جزایری دوما ) ( این چهار کتاب اخیر خنده را بر لبهایتان حتمن خواهد آورد )

من یک سایه ام / فیروزه گلسرخی

یکی بود یکی نبود / محمد علی جمالزاده ( به عنوان اولین مجموعه داستان ایرانی خیلی عالی است )

آقای قاضی چه حکمی می دهید/فرحنازعلیزاده/نشر به آذین

حالا که مارکز مرده و طبق سنت ما عزیز شده ! :

دوازده داستان سرگردان/ بهمن فرزانه

صد سال تنهایی / بهمن فرزانه ( فقط چاپ افستی کنار خیابونی ! که مسلما در نمایشگاه پیدایش نمی کنید ) ( نشر امیرکبیر همین رمان را با ترجمه ی بهمن فرزانه دو سه سال پیش منتشر کرد که البته پر است و پر از ممیزی، گول نخورید !)

یادداشت های پنج ساله / بهمن فرزانه/نشر ثالث( این کتاب اگر چه رمان و داستان نیست ولی بسیار خواندنی ست )

این ها کتاب هایی بود که به ذهنم آمد . خیلی ها هم هست که خواندمشان و خیلی خوشم آمده ولی وقتی به بقیه معرفی اش کردم چندان خوششان نیامده ( مثل آثار موراکامی که به شخصه خیلی دوستشان دارم )

خیلی ها هم خیلی معروفند که دیگه اسم نیاوردم . مثل زویا پیرزاد .

خیلی از کتاب های مورد علاقه ی فعلیم که خیلی تخصصی هستند مثل کتاب های نظریه های نقد ادبی ....که دیگه اسم نیاوردم . از بس سختخوان هستند !

راستی اگر علاقه مند به بررسی و آگاهی روند داستان کوتاه نویسی در ایران هستید مجموعه ی " دکتر حسین پاینده " که در سه جلد هست را از دست ندهید .

دوست داشتید به آرشیو وبلاگم هم نگاهی بیندازید .

#کتابهای نمایشگاهی

 


 
بعدازتعطیلات
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: کتاب

من آلوده شده ام . نسبت به سال ها قبل که ساعت ها می نشستم و " صدای پای آب " سهراب سپهری و منظومه ی بلند " آبی خاکستری سیاه " حمید مصدق و " لیلی و مجنون " نظامی را بارها و بارها با صدای بلند می خواندم . من آلوده شده ام و این را دیشب وقتی فهمیدم که پسرکم ازم خواست براش قصه بگم و من روشنفکرانه فکردم قصه ی " طوطی و بازرگان " مولوی را برایش تعریف کنم ولی تا چند دقیق مغزم ارور می داد که اول کدوم طوطی به کدوم طوطی پیغام " خود را به مردن زدن " داد ؟! من آلوده شده ام با اینترنت و مجاز و فیس بوک و موبایل و تصویر مجازی و زندگی خاله زنکی ...هر چند به هیچ عنوان حاضر نیستم به سال های قبلم برگردم ولی می بینم که روزها و لحظه هام دارن تند تند و همه سر در مجاز می گذره بی اینکه کمتر لحظه ای به دست بیاد تا به آسمان نگاه کنم ! یادمه سال های بچگی و نوجوانی تابستان ها گاهی در بالکن رو به حیاط مان می خوابیدم و وحشت زده و از زیر پتو آسمان و ستاره های بیشمارش را نگاه می کردم و داستان ها می ساختم در دل سیاهی شب ، صبح ها با خواهرهام می نشستیم و من براشون داستان اولدوز و یاشار صمد بهرنگی را دوباره و دوباره می خوندم ، ساعت های بی پایانی را با دوستهام توی کوچه دوچرخه سواری می کردیم ... این ها را بارها همین جا نوشته ام و با اینکه دیگر حاضر نیستم به گذشته برگردم ولی می دانم که آلوده شده ام ...

خوشحالم که تعطیلات نوروز بالاخره تمام شد . طبق معمول در این تعطیلات حتا یک صفحه کتاب هم ورق نزدم ! ولی یک سفر استانی به تبریز داشتیم فقط برای اینکه از کشداری تعطیلات بکاهیم . توامانی هوای سرد و شکوفه های بهاری و برف و باد و بوران و لباس آستین کوتاه و کاپشن و پالتو . خواستید کفش های خوشگل و چرم اصل و قیمت مناسب بخرید بروید بازار کفش تبریز . هم صفاست و هم ارزانی و هم شیکی .

خواستید کتابی انتخاب کنید مجموعه داستان " کجا ممکن است پیدایش کنم " از " هاروکی موراکامی " نویسنده ی محبوب من را پیشنهاد می کنم . یک مجموعه داستان از نظر من شگفت انگیز . مردی مدام به مجلس ختم دعوت می شود و هربار برای این مراسم کت و شلوار دوستش را قرض می گیرد ، وکیلی بی هیچ کارمزدی به دنبال ناپدیدشدگان می گردد ، زنی چندین روز متوالی خوابش نمی برد بی اینکه بگذارد همسر و پسرش بفهمند ، روزهای آخر جنگ دوم است و سربازان ژاپنی در سکوت و آرامش مشغول کشتن سربازان چینی هستند ، زنی دست هاش بوی سگ مرده اش را گرفته .

نمی دانم شاید من بیش از حد شیفته ی سبک موراکامی هستم ولی از معدود مجموعه هاییه که هر داستانش را درجا دوبار خواندم . ضرر نمی کنید !

کجا ممکن است پیدایش کنم/ هاروکی موراکامی/ بزرگمهر شرف الدین/ نشر چشمه/1390/چاپ ششم

#موراکامی


 
بهاریه
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: کتاب ، فیلم

این روزها دو سه تا مجله هایی که اغلب می خونمشون ویژه نامه ی نوروز چاپ کردند که غیر استثنائا گران شدن این ویژه نامه ها پر است از " بهاریه " های نویسنده هاش و یک سری نوستالژی بازی نخ نما شده که یادتونه ، یادتونه ... . در بهاریه ها که نویسنده هاش یک خط قرمز کشیده اند روی تمام خاطرات مربوط به قبل انقلاب و متعلاقتش . مثلا هیچ نویسنده ای نگفته داشتیم فلان آهنگ هایده رو گوش می کردیم و یا لااقل به لطایف الحیلی من خواننده را متوجه کنند که فلان ترانه .... . نمی دونم شاید توقعات من بالا ست ولی نزدیک شدن به روزهای شروع سال هم در این کج خلقی ام بی تاثیر نیست . به بهانه ی نوروز خانه تکانی کرده ام حتا دو سه وسیله که احتیاج داشتیم هم خریده ایم ، بند و بساط هفت سین هرساله ام را هم پسرک با هیجان آورده و چیده ، ابتکار به خرج داده و یک عکس قاب شده ی خودش را هم گذاشته کنارش ولی ... ولی ... شروع روزهای ساکت و کشدار و بی درو پیکر نوروز از حالا روی پیچ در پیچ های مغزم رژه به سبک کره ی شمالی ها می ره ! دلایل من هم از خوشایند نبودن روزهای نوروزی مثل نوستالژی بازی های مجلات نخ نما شده هستند . برای من همین بس که پدرمان در نهایت مظلومیت نیست و ... خب نبودن یکی می تونه بهترین دلیل باشه برای گند زدن به هر به ظاهر خوشی ای و بدبختانه من و مادرم و هیچ کدوم از خواهرهام " بلد نیستیم فراموش کنیم " .

برای برطرف کردن این درب و داغونی این روزهایم در هر فرصتی هر کاری می کنم تا فکر نکنم ! فیلم Gravity گزینه ی مناسبی بود . با اینکه فیلم قابل حدسی از نوع هالیوودی اش بود ولی موضوع و تصاویرش از تم های موردعلاقه ی من از بچگی بود . فقط صد حیف که ما نمی تونیم در سینما و سه بعدی ببینیم این طور فیلم ها را . فیلمی که تنها با یکی و نصفی هنرپیشه و با پایان خیلی قابل حدسش نشه حتا از یک صحنه اش گذشت فیلم قابل تحسینیه و دیگر اینکه این خانوم ساندرا بولاک با این سنش عجب قد و بالایی و عجب هیکلی داره !

مورد دیگه ای که حسابی ذهن ام را مشغول به خودش کرده کتاب " مادربزرگت را از این جا ببر " دیوید سداریس هست البته با ترجمه ی خوب " پیمان خاکسار " . یه مجموعه داستان طنز و اجتماعی که بسیار بسیار خنده بر لب های من آورد . توضیحات بیشتر را این جا بخوانید که من تنبل تر از این حرف ها هستم تا میله ی بدون پرچم هست !

با همه ی این ها برای هر کسی که اینجا رو می خونه آرزوی بهترین ها رو دارم در سال 93 . بهترین ها از نظر من سلامتی و یار همراه و خانواده ی خوب و سالم و صد البته پول و پول . که به حکم انسان بودن لیاقت بهترین ها را دارید .


 
معرفی کتاب " داستان های نیویورکر "
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: کتاب ، مجموعهه داستان غیر ایرانی

نیویورکر  ( THE NEW YORKER )  بین ادبیاتی ها مجله ی معروفی ست . مطمئنم هر نویسنده ای از هر کجای دنیا لااقل یک بار و بلکه صد بار از دلش رد شده که : ای کاش  داستانی ، داستانکی ، حرفی ، جمله ای ، چیزی از من در این مجله چاپ شود  ! این مجله سال 1925 در شهر نیویورک شروع به کار کرد و بعد از این همه سال از معتبرترین نشریات ادبی دنیاست البته با محوریت شهر نیویورک که نمی دانم چقدر این مورد آخری در متن آن رعایت می شود .

حالا نشر مروارید گزیده ای از داستان های نیویورکر را ترجمه و منتشر کرده است . متاسفانه کتاب مقدمه ای ندارد تا بدانیم داستان ها بر چه اساسی گزینش شده اند ولی آنچه که باعث لذت بردن من از کتاب شد به روز بودن داستان هاست . اغلب متعلق به سال های 2012 و 2013 . این به روز بودن داستان ها باعث شد که من یک تجدید نظر اساسی در مورد داستان های ایرانی ای که تا به حال خواندم بکنم ! داستان هایی با فضاهایی بسیار راحت و البته عالی و گویای جامعه و اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی و در عین حال شخصیت محور و در عین حال مدرن و بیشتر پست مدرن که البته در این آخری نویسنده ها تصنعی سعی و تلاشی نکرده اند بلکه نخودآگاه بازتاب جامعه شان را بازگو کرده اند . داستان " همبستگی جمهوری " و " ناهار " که برای من بسیار شب خوشی را ساخت ! انصافا ترجمه ی بسیار روان و خوبی هم کرده بودند خانوم " بهاره اکبریان ".

«داستان‌های نیویورکر» با ترجمه بهار اکبریان در 232 صفحه به بهای 10 هزار و 500
تومان از سوی نشر مروارید منتشر شده است.

# داستان های نیویورکر

 

 


 
نگاهی به رمان "عاشقانه " فریبا کلهر
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ٦ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: کتاب ، کتاب نوجوان

عشقی تحسین شده زیر نگاه برج میلاد

 

رمان " عاشقانه " فریبا کلهر بهار 92 از سوی نشرآموت وارد بازار کتاب شده است . همانطور که از نام رمان پیداست با درونمایه ای عاشقانه مواجهیم . عشقی آمیخته با همه ی مصائب کلان شهری مثل تهران که ناخودآگاه بر آدم ها و حس و حال و روابط شان تاثیر می گذارد .

"حالا که اتاقم را باحجم بی انتهات پر کرده ای بگو ببینم از خال بانو خبر داری ؟ می تونی کمکم کنی که برای خال بانو اس ام اسی بفرستم ؟ خال بانو رو که می شناسی  ؟ باید بشناسیش . یعنی این طور که ما گفته ان تو همه رو می شناسی و از زیر و روی زندگی ما خبر داری ..."

رمان با این سطور آغاز می شود . کل رمان یک تک گویی نمایشی بلند است از زبان مردی به اسم" تحسین " با مخاطبی که قانونا و شرعا ساکت است و فقط گوش می کند تا وقتی که موعد تعیین شده فرا برسد یا نرسد . مخاطب " فرشته ی مرگ " است .
 او مثل ما به عنوان خواننده ساکت است و فقط به روایت تحسین از عشقش به خال بانو گوش می کند . عشقی که از نظر تحسین با یک نگاه در یک مطب پزشکی شروع می شود ولی در طول رمان ما متوجه می شویم که این عشق توسط دختر با نقشه ی کوچکی شکل می گیرد . دختری زیبا با یک خال در صورتش ( خال بانو ) که کارمند یک بانک است و با اینکه با طرح قبلی وارد بازی عشق شده ولی درطول رمان واقعا عاشق تحسین می شود .

رمان پراست از اشاره به المان های شهر تهران مخصوصا برج میلاد . تو گویی که این عشق زیر نگاه برج میلاد شکل می گیرد و به اوج می رسد .

"برج میلاد مثل آمپول آماده ی تزریق ، تیز و نازک ایستاده و نگاهت می کنه . ( ص 8 )
" چیزی که هست حس و حال برج بسته به این که کجا باشی ، نسبت به تو فرق  می کنه . حالا کاری ندارم به حس و حال تو نسبت به برج میلاد . "( ص 24 )

"دیدم برج میلاد شکل دارتی شده که قلب آسمونو هدف گرفته ... "( ص 24 )

"... دود سیگارمو فرستاده بودم توی چشم برج میلاد که مثل روح بلند بالایی که به زمین میخکوب شده باشه نگاهم می کرد . " ( ص 79 )

"برج میلادی که حتما شبیه تک چشمی بی قرار ، منتظره تا رسیدن دو عاشق رو که من وخال بانو باشیم ببینه ... " ( ص 60 )

رمان همچنین پر است از اشاره به وجود رسانه ها در زندگی ما و تاثیرآنها حتا بر عشق های بین آدم هاست . عشق و رابطه ی بین  تحسین و خال بانو خیلی وابسته به موبایل و اس ام اس های رد و بدل شده بین شان است . طوری که جاهایی که موبایل خال بانو خاموش است هیچ خبری از هیچ عشقی نیست .

"داشتم بهش می گفتم اندازه ی همه ی دیش های رو پشت بوما دوستش دارم . ( ص 56 )

راوی علاوه بر اینکه قصه ی عشقش را برای " فرشته ی مرگ "تعریف می کند ، مشغول نوشتن این قصه به صورت رمان هم هست . رمانی عاشقانه !

" به همین عاشقانه که روزی کتاب خواهد شد چه من باشم چه نباشم قسم می خورم که آن موجود شکوهمند فرشته ای بود .... " ( ص 132 )

از آنجایی که راوی رمان عاشقنه فردی تحصیل کرده و روزنامه نگار و اهل نوشتن است در روایتش از بینامتنیت هم زیاد استفاده کرده است :

"گفتم : هیچ دقت کرده ای که انار دلمون از حالا پیداست ؟ " ( ص 29 )

"راهشو کج کرد به طرف مغازه ای که یه چتر خوشگل مثل چتر مری پاپینز گذاشته بود توی ویترینش . "(0 ص 22 )

رمان " عاشقانه " را با توجه به به کارگیری بینامتنیت ، آوردن پروسه ی نوشتن در رمان ، طنز تلخ ، تاثیر رسانه ها بر روابط آدم ها ( تاثیر گفتمان غالب ) ، عشق ساختار شکنانه  می توان رمانی پست مدرن دانست . رمانی پست مدرن با المان های کلان شهری .

رمان " عاشقانه " رمان خوشخوانیست . حتا برای نوجوان هایی که به دنبال خواندن رمان های عاشقانه هستند . حالا که می خواهند از عشق بخوانند اینطوری اش را بخوانند ! می شود رمان را دست گرفت و ساعاتی به دور از هیاهوی زندگی شهری در عاشقانه ای شهری غرق شد و لذت برد . نویسنده به صورت حرفه ای از شخصیت پردازی و لحن های مناسب و فضاسازی و ایجاد تصویر استفاده کرده است  ولی برخی جاها سوال هایی برای من خواننده به وجود می آورد . چرا علی مردان پدر خال بانو ( سیمین ) که حتا اسم بچه هایش را از روی شعرای مورد علاقه اش انتخاب کرده اینقدر سفت و سخت سر عقیده ی خرافی خودش باقی می ماند ، حتا به قیمت زندگی فرزندش ؟ چرا فصل مربوط به خواستگاری تحسین از پروین آنقدر طولانی و دچار اطناب شده است ؟ ...

بهمن 1392


 
معرفی کتاب برای نوجوانان " فصل پنجم : سکوت "
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: کتاب ، کتاب نوجوان

رمان ، رمان نوجوان است . نوجوانی به نام مرتضی که در محله
ی " علی آباد " در جنوب شهر تهران زندگی می ند . راوی همین مرتضی ست .
داستان در گرمای تابستان اتفاق می افتد . مرتضی شروع به روایت می کند و ما به عنوان خواننده همان اول رمان با ایجاد تعلیق مواجه می شویم .

دروغ تو کار ما نیست. نمی دانم چرا باور نمی کنید ! ( ص 9 )

مرتضی ناخواسته وارد ماجرایی سیاسی مربوط به مبارزات قبل از انقلاب در سال 1353 می شود که حالا توسط ساواک دستگیر شده و مجبورش کردند که ماجرا را برایشان بنویسد . مرتضی می نویسد و روایت می کند . از آن جایی که ذهن بازیگوشی
دارد در حین نوشتن ماجرای اصلی را مدام رها می کند و سراغ موضوع های دیگر محله و دوستانش می رود که ما را متوجه نوع زندگی خود و دوستانش در آن محله می کند .

کم کم متوجه می شویم که مرتضی ناخواسته نسبت به یکی از اعضای مبارز و خانواده اش خیانتی می کند ...

به نظرم خیلی رمان پرکشش و مناسبیه برای هر قشری به خصوص نوجوان ها . آقای بایرامی بدون جهت گیری خاصی در پس روایت های بازیگوشانه ی مرتضی ما را با زندگی و اجتماع و روابط و المان های فضای حدود چهل سال پیش تهران آشنا می کند .

رمان را کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر کرده با قیمت بسیار کم 2000 تومان !


 
مردان در برابر زنان
ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ٥ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: کتاب

 

از عنوانش اینطور بر میاد که با یه رمان زنانه ی فمینیستی مواجهید ولی باید بگم سخت در اشتباهید اگر با این انگیزه به سراغش می روید ! این رمان سال 1357 نگارشش به پایان رسیده و گویا در بحبوحه ی انقلاب هم چاپ نشده تا سال 1383 که تغییراتی در متن و البته یک تغییر اساسی در عنوان توسط نشر شیرین چاپ شده. اسم اصلی اش " ماجراهای ساده و کوچک روح درخت " بوده . و اما اسم نویسنده " شهرنوش پارسی پور " به نظرم این اسم و فامیل خوش آوا و ایرانی خودش به اندازه ی کافی تحریک کننده هست برای خوندن این رمان .

یکی از نکات جالب رمان زمان وقایع آن است . اتفاقات رمان در سال های چهل و پنجاه ایران می افتد و  یک جامعه ی رو به رشد را به تصویر می کشد . برعکس عنوانش راوی رمان یک مرد جوان تحصیلکرده ی شاغل در یکی از ادارات دولتی ست به نام احمد . احمد با تسهیلات وامی اداره یک خانه می خرد و برای دکور کردن خانه با یکی از دوستان قدیمی اش تماس می گیرد و به واسطه ی این دوست ( امامی ) با دوستان دیگر و قدیم خود ارتباطی دوباره برقرار می کند . این دوستان همه قشری روشنفکر و تحصیلکرده هستند که زیر سایه وحشت از ساواک آن دوره در خانه های یکدیگر مدام مشغول گپ و گفتند . فقط یکی از آن ها " حسین " است که اهل عمل و مبارزه است و سال ها را نیز در زندان گذرانده .

تنها دو زن در رمان هستند : کتی و شمسی .  شمسی یک زن خانه دار با دو بچه که با خیاطی اموراتش را می گذراند و کتی یک دختر نوزده ساله دانشجو و پولدار . در آخر همه ی گروه یک جورهایی تحت تاثیر حسین و مدرنیته ای که در جریان است مسیر زندگی شان دستخوش تغییر می شود ...

برعکس عنوانش هیچ مردی در مقابل هیچ زنی نیست .

قسمتی از صحبت شهرنوش پارسی پور : ▪ فکر نمی کنم حکومت درایران مخالف کتاب های من باشد. دو کتاب من که به صورت قطع مجوز دارد وبعضی دیگر هم اجازه دارد اما دوکار عجیب درمورد کارهای من انجام شده. یکی ازاز ناشر ها ، مثلا "ماجراهای ساده وکوچک روح درخت"، را چاپ کرده به نام" مردان برابرزنان" ودوفصل آن را زده، آبجو را کرده ماالشعیر، اما عرق سرجایش است. متن را هم دست زده .... مثلا جمله" دوشنبه به خانه شمسی برگشتم وپیش ازناهار با هم خوابیدم" را اینطوری تغییرداده: "دوشنبه به خانه برگشتم با هم به محضر رفته صیغه کردیم وپیش ازناهار با هم خوابیدیم." می بینید که تحول زیادی است وکتاب من رو دوباره نوشته اسم کتاب رو عوض کرده وهرکاری خواسته کرده است.×

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !

رمان با توجه به سال های نوشتنش زبان خاصی دارد . مثلا به جای توالت از کلمه ی آبریز استفاده کرده . که برای من و شمای این نسل جالب است . بسیار رمان خوشخوان و تند خوانی ست و می توانید با خواندنش لحظات زمستانی خوشی را در دهه ی پنجاه ایران سر کنید .

× قسمتی از گفتگوی شهرنوش پارسی پور با بی . بی . سی


 
آواز بی ساز
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢٥ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: کتاب ، چرا باید کتاب خواند ؟ ، کتاب نوجوان ، رمان غیر ایرانی

من از تعطیلات رسمی طولانی مزخرف متنفرم ! توی این جور تعطیلات چه عزا و چه شادی ( که در قاموس ما هر دو مراسمش تقریبن یکی اند ) برنامه ی روتین زندگی من به هم می خوره و من می مونم و یک شوهر جان که مدام غر می زنه کجا بریم ، چی کار کنیم ، و کانال های تلویزیون که هی بالا و پایین می ره و یک عدد پسرک که مدام پای سی دی دیدنه و یا در پی اینه که با یه کلکی از زیر بار تکالیفش در بره ( به اضافه ی این که توی این تعطیلات مزخرف هم سرفه های وحشتناکی سر می داد که با وجود ریختن هزار نوع دارو و دوا و چهار تخم و... توی حلقومش فقط یه کمی کمتر شد و حتا چندبار بالا آورد و البته تمامی دکترهای درست و درمون شهر هم در هالیدی بودند ) . خلاصه که توی تعطیلات باید تن بدم به خواسته ی جمع که این بدترین قسمت ماجراست . این سری از طرف فامیل اندکمون بهمون پیشنهاد یک سفر به شمال را دادند که با این همه آلودگی و سرفه های پسرک و عزاداری بهتر دیدیم که بریم . با خودم گفتم تعطیلات و غرغرهامون که سرجاشه لااقل بذار لوکیشنمون رو تغییر بدیم . اینگونه بود که با خیل عزادارن  حسینی در جاده ی هراز راهی محمود آباد شدیم . جایتان خالی هوا بسیار عالی و باران بسیار زیاد ، هر چند از راکد بودن تعطیلات کم نکرد .

کتاب " آواز بی ساز " هم همسفرم بود . همینطوری بی هیچ آشنایی ای با نویسنده اش به خاطر اطمینان قبلی به مترجمش " امیرمهدی حقیقت " رمان را خریدم و بسیار بسیار لذت بردم از خواندنش . یه جور آرامشی رو بهم منتقل می کرد و مثل همیشه امیرمهدی حقیقت خیلی خیلی خوب و روان و با توجه به لحن شخصیت ها ترجمه اش کرده بود . مخصوصا دنیای اون دو تابرادر پیر ( مک فرون ها ) که عالی درآمده بود . اینکه دنیای دو تا پیرمرد منزوی با یه مزرعه ی بزرگ و گاوداریشون اینقدر مورد توجه من خواننده قرار بگیره قدرت شخصیت پردازی و فضاسازی نویسنده اش رو می رسونه . در عین حال دنیای معصوم دو نوجوان کتاب ( آیک و بابی ) و سرگذشت دختر حامله ی داستان ( ویکتوریا ) همه عالی و در خور تحسین و پرکشش بودند.

آواز بی ساز / کنت هریف/نشر ماهی / ترجمه امیرمهدی حقیقت/ 14000 تومان

 

خیلی موقع ها که اینجا کتابی رو معرفی می کنم دوستان کامنت می ذارن که : آفرین و خوش به حالت و باریکلا که کتاب می خونی و ... ولی من فقط و فقط به خاطر آرامش و تمرکزی که دنیای اون کتاب بهم می ده می خوانم و دوست دارم دوست هام رو هم در این آرامش شریک کنم. توی همین سفر مثلا موقعی که از دست یه حرکت و یا حرف پسرک و یا بقیه حرص می خوردم می رفتم سراغ کتاب و شهر خیالی هالت و آدم هاش و یهو به خودم می اومدم و می دیدم که اصلن یادم رفت بحث سر چی بود !

پ.ن : یه بار دیگه که نوشته را خوندم دیدم چقدر غرغر کرد ! و شوهر جان بیچاره رو آقا بده معرفی کردم ! حقیقت اینه که سایه ی تعطیلات و عزاداری سایه افکنده بود روی نوشته ام والا که همه خوبیم و مهربان !


 
و کوه طنین انداخت
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: کتاب ، کتاب نوجوان ، رمان غیر ایرانی

پری ، عبدالله ، پروانه ، دکتر مارکوس ، نیلا وحدتی ، نبی ... این ها شخصیت های رمان تازه ی " خالد حسینی " هستند . رمانی با عنوان " و کوه طنین انداخت " . رمان های قبلی او " بابادک باز  " و " هزاران خورشید تابان " به خاطر اسامی فارسی و همسو بودن با روحیات شرقی ما بسیار مورد توجه ایرانی ها قرار گرفته . مامان خودم یکی از پر و پا قرص ترین طرفدارهای این رمان هاست .هر روز که تلفنی با هم صحبت می کنیم می پرسد : تموم نکردی این آخری رو زودتر بدی به من ؟‌ (او هیچ یک از این رمان ها را نمی خرد !) رمان اخیر خالد حسینی نسبت به دو رمان قبلی اش تکنیکی تر و مدرن تر نوشته شده است . در واقع یک رمان شخصیت محور است . شخصیت ها در هر فصل قصه ی خود را به طریقی روایت می کنند . یک فصل با روش نامه نگاری ، یک فصل با زاویه دید من راوی ، یک فصل با روایت سوم شخص ... با این روش ما در هر فصل وارد سرگذشت یک شخصیت می شویم و در خلال این فصل ها متوجه آخر و عاقبت شخصیت های دیگر رمان می شویم . برخلاف تصور مکان این رمان خیلی در افغانستان نیست بلکه افغانستان بهانه ی روایت و سرگذشت شخصیت هاست . اتفاق ها در پاریس و یونان و آمریکا و افغنستان می گذرد . خیلی ها به تحت حمایت آمریکا بودن خالد حسینی خرده گرفته اند و شاکی اند که چرا او آمریکایی ها را نجات بخش افغنستان می داند که مگر غیر از این است ؟ اگر آمریکا دخالت نظامی نکرده بود شاید تا الآن من و شما هم باید با برقع و ریش های بلند در مخروبه های شهرمان تردد می کردیم ! خیلی دیگر به نویسنده گیر داده اند که خالد حسینی ضد اسلام می نویسد . در جایی از همین رمان پری شخصیتی از رمان با اینکه در آمریکا زندگی می کند ولی به اصرار پدرش در کلاس های قرآن مسجد شرکت می کد. او با اینکه از قصه های قرآنی و سرگذشت پیامبر خوشش می آید ولی از احکام ریز و درشت و بکن و نکن های بلند بالای اسلام وحشت می کند که مگر غیر از این است !

و کوه طنین انداخت / خالد حسینی/ مهگونه قهرمان ( مترجم ) / نشر پیکان/ 16500 و 19500 ( جلد شومیز و گالینگور )

در نهایت " و کوه طنین انداخت " رمان بسیار خوشخوان و پرکششی است و به خاطر متناسب بودن با روحیات شرقی ما و قرار گرفتن در محیط ها و کشورهای دیگر رمان بسیار پر کششی برای یک نوجوان هم محسوب می شود . نکته ی جالب دیگر در مورد رمان اینه که نویسنده هوشمندانه از روایت جنگ های چندین ساله در افغانستان پرهیز کرده و بیشتر به تاثیر جنگ بر سرونوشت و رویکرد آدم ها پرداخته است .


 
قلبی تماما مخصوص الی !
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ٥ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: کتاب ، فیلم ، مادرانه

پسرکم یه دفترچه یادداشت کوچیک با جلد رنگ فسفری داره ( از همین پاپکوها ) که خیلی بهش علاقه داره حتا سرکلاس وقتی که معلم درس رو چندین و چند بار برای بقیه که دیرتر می فهمند توضیح می ده و پسر من حوصله اش سر می ره دفترچه رو در می آره و شروع می کنه یه چیزایی توش نوشتن و کشیدن ، بالاخره هم خانومشون مچش رو موقع این کار گرفت و دفترچه رو مصادره کرد ! وقتی پسرم اصرارهای فراوان کرده برای گرفتن دفترچه معلمشون گفته اگر می خوایش بگو مامانت بیاد بگیرش . من هم بعد از دیدن بغض های ! پسرک به خاطر دفترچه رفتم مدرسه . اتفاقا معلم خیلی خوب و با حوصله ای داره . وقتی دفترچه رو ازش خواستم گفت : میشه ازتون یه سوال بپرسم ؟ شما " الی " می شناسید ؟ ... گفتم : چطور مگه ؟ گفت : آخه توی دفترچه اش دو سه جا نوشته : من الی رو دوست دارم و چند تا قلب هم دور اسم الی کشیده !!! وقتی گفتم خودم الی هستم و از بچگی عادت کرده گاهی با اسم الی صدام می کنه کلی خندید تعجبنیشخند ، من هم . گفتم : نمردم و دیدم یکی هم دور اسم من قلب کشیده اون هم چند تا !!

کتاب " تماما مخصوص "

یادتونه یه بار پرسیده بودم که اگر مثلا از همین فردا اومدن گفتن هر کی هرچی خواست بنویسه نویسنده ها چی می نویسند ؟ این کتاب جواب اون سوالمه . " تماما مخصوص " اسم رمانیه از " عباس معروفی " که طی سالهای اخیر در خارج از کشور نوشته شده و در آلمان هم چاپ شده . به طریقی در ایران هم چاپ افستی شده . توی نت بگردید پی دی افش هم هست . من کتاب چاپ افستی اش رو خوندم . رمان داستان یک نفر به اسم عباس هست که به خاطر همنامی اش با نویسنده در طول خواندن رمان مدام خود نویسنده توی ذهن آدم می آد ! عباس متولد ایرانه ، همراه مادرش در ایران زندگی کرده و مدرسه رفته و دانشگاه و در ایران هم عاشق شده ( پری ) و بنا به حوادث سیاسی دهه ی شصت مجبور به فرار کردن از ایران میشه ... بیشتر کتاب در مورد کم کم گم شدن هویت فردی و اجتماعی یه ایرانی مهاجر هست . یه ایرانی کتاب خوان و درس خوانده و نویسنده و روزنامه نگار که  مجبور به کار درجاهای غیر مرتبط با روحیاتش می شه و این میون مدام بر می گرده به عقب و خاطرات زمان ایران زندگی کردنش ... به نظرم تا مدتها نویسندگان ما از وقایعی که سالها نتوانسته اند ازش بنویسند خواهند نوشت و یه جورایی به دام نوستالژی و سیاسی نویسی خواهند افتاد که البته این اصلا بد نیست و خاصیت ممیزی طولانی است . به هر حال رمان " تماما مخصوص " رمان خوشخوان و بچسبی هست که با در دست گرفتنش بی وقفه خواهید خواندش . موقع خواندنش از سرما مجبور می شوید مثل من ژاکت به تن کنید !

فیلم " برف روی کاج ها " یه فیلم زنانه ی تر و تمیز و خوب که شما می تونید با خیال راحت با یه لیوان چای در دست لم بدید و ببینیدش و البته یه پتو هم کنار دستتون باشه ! با " رویا " ی فیلم لحظه به لحظه زندگی کنید و هی با خودتون بگید نکنه حالا که اینقدر سختی رو از سر گذرونده ، حالا که پیه همه چیز رو به تنش مالیده ، حالا که ... کار رو خراب کنه و وا بده .. نکنه وا بده ... نکنه خر بشه ...! مهناز افشار عالی بازی کرده .

 


 
معرفی کتاب " داستان مکاشفه "
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢۱ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: کتاب ، کتاب نوجوان ، داستان می نی مال

چقدر شنیدیم و خواندیم که این عصر عصر مینی مال است ؟ چقدر در مورد مینی مال و معناش و هنر مینی مال به خصوص داستان مینی مال می دانیم ؟ جواب همه ی این سوال ها در کتاب " داستان مکاشفه " هست . فرحناز علیزاده که قبلا کتاب " آقای قاضی چه حکمی می دهید " اش را در همین وبلاگ از وی معرفی کرده بودم حالا در این کتاب تعداد شصت داستانک مینی مال را جمع آوری کرده و برای هر کدام هم نقد و بررسی کوتاهی نوشته است به اضافه ی مقدمه ی خوبی که در مورد مینی مال در ابتدای آن نوشته است. با خواندن این کتاب حسابی در مورد داستان مینی مال شیر فهم می شوید ! و البته از خواندن داستانک ها لذت هم خواهید برد. این کتابیه که به راحتی می تونید در فاصله ی دو ایستگاه مترو و یا اتوبوس و تاکسی و یا سرویس مدرسه دو سه تا داستان هایش را خواند و لذت برد . در واقع یکی از دلایل به وجود آمدن هنر و داستان مینی مال هم همین زندگی شلوغ و پرسرعت و مدرن امروزی بوده که وقتی برای بلند خوانی نمی گذارد ! در ضمن به نظرم کتابیه که به خاطر حجم کم و نوع نگاه خونسرد داستان هاش خیلی به درد نوجوان ها بخورد.

داستان مکاشفه/تحلیل و بررسی داستان های مینی مال / فرحناز علیزاده/ نشر قطره /7500 تومان

 

داستانک مکانیک/وحید شاکر

بابام مکانیکی داشت. یادمه ابتدایی رو که می خوندم گفت : می خوام دکتر بشی. راهنمایی را که تمام کردم ، گفت : پسرم مهندس می شه . حالا که سال آخر دبیرستانم دیگه نمی ذاره درس بخونم. می گه " بیا وردست خودم شاگردی کن. نون تو همینه.

داستانک محبوب هری/ بیل هورتون

مرد ، مجذوب انحناهای وسوسه انگیز و برق طلایی اش ، به او که آنجا دراز کشیده بود نگاه کرد . اما این صدای او بود که مرد را به راستی از خود بی خود می کرد . صدایی گاه ملایم و شهوت انگیز و گاه ازاد و وحشی . او همیشه با حال و هوای مرد هماهنگ بود.

مرد او را عاشقانه به لب هایش نزدیک کرد . امشب هری و ترومپتش ، با هم موسیقی زیبایی می آفریدند.


 
دکتر داتیس
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ٦ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: کتاب ، رمان ایرانی

این بوی عجیب پاییز رو استشمام می کنید ؟ یه بوی غریب آمیخته به هوایی که زودتر تاریک میشه و خنکای ملایم و خفیفی که از لای پنجره تو می زنه و البته توی خونه ی ما بوی شروع مدرسه و مداد و دفتر و تغذیه ی توی کیف مدرسه و البته عطر و بوی سیب های پاییزی . مجموع همه ی این ها حال من رو خوش کرده و باعث شده این دو سه روز آلبوم " لعنت به من " مازیار فلاحی را که تازه خریدم هی بذارم و با پسرکم گوش کنیم و گاهی اون با ریتم بعضی قطعه هاش ریتمیک برقصه و باز هم من رو خجسته تر کنه ! و البته ناگفته نماند که این حد خجستگی از من بعیده !

این روزها کتاب " دکتر داتیس " را خواندم نوشته ی " حامد اسماعیلیون " . قبلا هم از ایشون کتاب های " آویشن قشنگ نیست " و " قناری باز " رو خونده بودم . آویشن قشنگ نیست که آنقدر قشنگ و تکنیکی و گیراست که هر چند ماه یکبار دوباره خوانی می کنم . دکتر داتیس یه جوریه که اولش که شروع به خوندن کردم یه ذره به ادامه دادنش مشکوک شدم ولی زود روی قلتک افتاد و تا به آخر و بی وقفه خواندمش. رمان داست یک دکتر دندان پزشک است که برای گذراندن طرحش بعد از سربازی به یک محله ای در جنوب شهر تهران می رود . محله ای به نام ساسنگ که با اینکه گویا مکانی تخیلی ست ولی آنقدر خوب فضاسازی شده که چند بار توی نقشه ی تهران دنبالش گشتم ! ولی بعد با خواندن وبلاگ جناب اسماعیلیون متوجه تخیلی بودنش شدم . این آقای دکتر داتیس بعد از مدتی دلبسته ساسنگ و مردمان و سپیدارهایش می شود و به خاطر نوع شغلی که دارد با مردم شهر و مشکلاتشان و حتا اختلافاتشون آشنا می شه تا جاییکه با پیشنهاد خود اهالی کاندیدای شورای شهر هم می شود ... و با توجه به مشکلاتی که از ساسنگ می داند برای اصلاح امور کانداتوری شورای شهر را قبول می کند ...

رمان با اینکه با زاویه دید اول شخص مفرد نوشته شده ولی با روایتی خونسرد و بی سوز و گداز و البته تاثیر گذار ماجراها را در هفت فصل و 197 صفحه روایت می کند . هر فصل نامی مرتبط با حال و هوای شهر و خود دکتر داتیس دارد : فصل اول : ابر  2 :آفتاب   3 : باران  4 : تگرگ  5 : رنگین کمان  6 : برف   7 : مهتاب . کتاب را نشر زاوش ( چشمه ) با قیمت 9000 تومان منتشر کرده .

جناب آقای اسماعیلیون خودش دندان پزشک است و از این رو به خوبی از پس حال و هوا و اصطلاحات دندان پزشکی بر آمده هرچند برخی جاها اشاره ها و اصلاحات دندان پزشکی برای من خواننده ی نا آشنا با این اصطلاحات حوصله سربر می شود ! در ضمن ایشان طی چند سالی که مقیم کانادا بوده اند ( و هستند ) نوشته اند که از این منظر در آوردن این حال و هوای ایرانی برایم جالب بود . 

تم و درون مایه کتاب خیلی من را یاد کتاب " مدیر مدرسه " جلال آل احمد انداخت .


 
معرفی کتاب " گلف روی باروت "
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ٥ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: کتاب ، چرا باید کتاب خواند ؟

خیلی وقت بود  یه کتاب توی ژانر معمایی نخوانده بودم  ، در واقع سالیان دور و درازی بود . کتاب " گلف روی باروت " نوشته ی " آیدا مرادی آهنی " رو که دست می گیری دیگه نمی شه زمین گذاشتش . با اینکه حجم پانصد و خرده ای صفحه ای اش به نظر مشکوک می آد ولی کتابی که خط به خط اش خواندنی ست . رمان داستان یه دختر سی ساله است به نام خانم سام که بسیار ثروتمند هم هست و به خاطر تنها بودنش و غرورش و اینکه حس می کنه نباید درجه دو باشه توسط شخصیت جذابی به اسم حامی نواح پور وارد بازی ای میشه و توسط این شخص وارد دنیایی مافیایی و سرشار از ثروت و سیاست های عجیب کشوری میشه . یکی از نکات جذاب و خواندنی اش برای من این بود که یک داستان با یک شخصیت زن با دغدغه های عاشق پیشگی نبود بلکه خانوم سام شخصیت محکمیه که اتفاقا شوهر هم دارد و دیدگاه زیبایی هم نسبت به دنیای اطرافش داره و توصیف های زیبایی هم از دهانش می خوانیم . مخصوصا به خاطر موقعیت و فضای رمان که اغلب در یک کشتی کروز که تور اروپاگردی هست می گذره و خواننده در عین حال که تصاویر و توصیف های زیبایی رو می بینه دلش می خواد که با قصه و آدم هاش و معماهاش تا ته پیش بره . 

میشه به خیلی جاهای دنیا نرفت ولی با خواندن کتاب خوبی اون مکان ها رو در ذهنت تصور و سفر کنی .


 
در نظربازی ما بی خبران حیرانند
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: کتاب ، چرا باید کتاب خواند ؟

خیلی وقت بود دنبال این کتاب بودم . شاهدبازی هم از اون مقوله های عجیبه. عجیب بودنش بیشتر به خاطر ترویج بیش از حد و خیلی عادی اش در طی هزار سال اخیر توی ایران بوده . ایران ، همین کشور گل و بلبل ! دوباره عجیب ترش وجود مکان هایی رسمی و مالیات ده در کشور عزیزمون بوده ! گویا در این دیار هیچ زنی یافت نمی شده برای رفع امورات ! نمی دونم زن ها هم برای خودشون چنین تشکیلاتی داشته اند یا نه ؟!

لینک دانلود کتاب رو می ذارم . شرمنده آقای شمیسا و ناشر محترم اگر حق و حسابی بابت این کتاب نمی پردازیم .

پی دی اف کتاب " شاهد بازی " از سیروس شمیسا

این هم یکی دیگه از " چرا باید کتاب خواند " ها . تا ببینیم در این مملکت گل و بلبل چه نظربازی ها رواج داشته !


 
لعنتی های من !
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ٥ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: کتاب ، مادرانه

من اینجا از پشت پنجره ی اتاق مان در طبقه ی چهارم خانه مان هر روز مدتی می ایستم و بیرون و آسمان را نگاه می کنم و ساده دلانه و بی صبرانه منتظرم این فصل گرم کشدار و مزخرف لعنتی و این داغی شیشه ها و آبی یک دست آسمان زودتر تمام بشه و جاش خنکی و سردی و حتا گاهی بارانی ، برفی بیاد تا بلکه یک ذره دلم شاد و خنک بشه ! اما خودم هم می دونم که ناشادی ام ربطی به این آفتاب  داغ نداره و من ذاتا تمایل عجیبی برای ذرتی ( ضرتی ؟ زرتی ؟ ) زیر گریه زدن دارم . این وسط ها به توصیه ی یکی دوتا از دوست ها و خواننده های وبلاگم کتاب " ثانیه ها " نوشته ی " محمدرضا فیاض " رو هم دارم می خونم که اولین رمانیه که شخصیتش پیرمردی که گذر تک تک ثانیه ها براش مهمه لابد به حکم پیری . پیری که جز مرگ و رخوت و گاهی هم نوه چیزی رو برای من تداعی نمی کنه . ... الآن که دارم این ها رو تایپ می کنم پسرک صدام می کنه که : مامان بیا " آن شرلی " شروع شد ! آره درسته ! من و پسرکم با همه ی وجودمون می شینیم یعنی لم می دیم روی مبل و با هم کارتون " آن شرلی " رو می بینم ، قبلا از این هم " بابا لنگ دراز " را می دیدیم . نمی دونم چرا توی یه دوره ای نویسنده ها به این باور عمومی رسیده بودند که بی پدر ومادرها و پرورشگاهی ها همه شاعر و نویسنده و عاقبت به خیر می شن. استعدادهای نهان شده . فکر کنم اغلب پدر و مادر داشتن بچه ها را قانونمند و تحت نظر بار می آره و این ها باعث میشه استعداد هاشون عیان نشه مگر در به سرانجام رساندن انواع و اقسام گیم های کامپیوتری . راستش من به مدد پسرکم توی همین انواع گیم ها به رکوردهایی باورنکردنی دست پیدا کردم ، راحت بشین و یه تبلت و یا دسته ی پلی استیشن دستت بگیر و بی خیال آفتاب داغ لعنتی و غم های ناشی از بالا و پایین شدن هورمون ها . هورمون ها ، هورمون های لعنتی ! آفتاب داغ لعنتی ! ثانیه های لعنتی ! ...


 
من منچستر یونایتد را دوست دارم
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱٥ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: کتاب

ما به وعده سرخوشیم و این خصلت حقیقتیه ایه که باعث میشه من دلم بسوزه برای معصومیت چشم های مشتاق و پر از تردیدی که این روزها ساعت ها خیره به تلویزیون هاست . هر چند حتا در این وعده ها هم حتا نشنیدم که کسی وعده ی به ترویج آگاهی بده ، وعده ی در نظر گرفتن پرداخت یارانه به صنعت چاپ و نشر کتاب بده تا اگر مثل منی کتابی رو به خواننده هاش معرفی کرد ته دلش به خاطر قیمت بعضا بالای اون کتاب شرمنده نشه و نه حتا وعده به رفع فیلترینگ از سایتی ، انگار نداشتنشان برایمان نوعی پیش فرض غیر قابل تغییر است . با این حال امروز آمدم که با کمال شرمندگی کتابی رو معرفی کنم که اون موقع که من خریدمش 6000 تومن بود و لی حالا گویا 10000 تومنه ! و حالا یادم آمد که کسی حتا وعده ای برای کمک به شروع به کار دوباره ی ناشر این کتاب ، چشمه ، نداد !

" من منچستریونایتد را دوست دارم " نوشته ی  "مهدی یزدانی خرم " . عنوان بسیار مردم پسندیست نه ؟ شما چه تعریف و تصوری از " رمان " دارید ؟ به طور عموم رمان یک داستان بلند از چند شخصیت داستانیست که ابتدا و میانه و پایانی مشخص دارد در واقع رمان مثل یک فیلم سینمایی می مونه حالا با انواع تکنیک ها و تنوع روایت ها . ولی اگر این رمان را به دست می گیرید تصور یک همچین تعریفی را نداشته باشید . بنا به تمهید نویسنده این رمان تا آنجا که من شمردم حکایت و روایت زندگی  50 نفر است که هیچ کدام هیچ اسمی ندارند و بنا به کار و یا اصلیت و یا مشخصه ی ظاهری شان معرفی می شوند. تازه این 50 نفر اون هایی هستند که در موردشان حداقل دو یا سه صفحه می خوانیم والا آن هایی که در چند خط معرفی شدند را حساب نکردم :

زن لهستانی که شوهرش را گم کرده بوده و بعد از چند هفته پیاده روی افتاده بوده دست نیروهای روس ، با صد نفر دیگر آمده بوده باکو تا برای مدت نامعلومی کوچانده شود به کشوری به نام ایران . زن نذر کرده بوده تا برای هر سرباز کشته شده ای که می بیند دعا بخواند و صلیب بکشد بلکه شوهرش پیدا شود . وقتی کامیون حمل تابوت را دیده ، چمدانش را گذاشته زمین و سرباز روس را صدا کرده....

زن قد بلند که از خانه بیرون آمده تکه پارچه ی سرخ و سفید را دیده و سریع خم شده و برش داشته و چپانده لای کمربند فرد اعلایش که یکی از مشتری های پولدارش به او کادو داده بوده . زن قد بلند که کلاه فرنگی سرش بوده ، خبر کشت و کشتار توی خیابان را شنیده بوده و پا کند کرده بوده ...

نجار میان سال که قبل از این در و پنجره می ساخته ، با آمدن متفقین کار و بارش سکه شده بوده و به هر جان کندن ، از راه و رسم اندازه گیری تابوت و چسباندن لته های چوبی نامرغوب سر در آورده. نجار که دکانش روبروی یک کلیسای کوچک ارتدوکس بوده چند باری برای مرده های مسیحی تابوت ساخته بوده اما این بار مرگ و میر آن قدر زیاد شده بوده که دو وردست گرفته و با کمک دستیار کشیش فهمیده که ساختن تابوت های چوبی برای سربازان مرده ی متفقین آن قدر وسواس نمی خواهد و همین که سر و ته شان بسته است و اگر طرف افسر بود، یک صلیب کوچک روی شان چسبانده شود کافی است... 

با خواندن این چند نمونه ی آدم های کتاب که همه در حد همان تیپ باقی می مانند حتما متوجه شدید که رمان نقبی به دل تاریخ صد سال اخیر ایران می زند البته در دل تهران . با این آدم ها وارد اتفاقات تاریخی ایران می شویم تا می رسیم به عصر حاضر . پیداست که نویسنده برای درآمدن سیر تاریخی مطالعات بسیاری کرده است . لا به لای حوادث و آدم های کتاب پر است از مرگ و خشونت و جنایاتی که گویا نمی خواهد به این راحتی ها دست از سر ایران و مردمش بردارد . با همه ی این اوصاف " من منچستر یونایتد را دوست دارم " کتاب خوشخوانیست اگر تغییر زاویه دید عجیبش در چند صفحه ی آخر کتاب را در نظر نگیریم و البته اسم عامه پسندش که هیچ ربطی به متن کتاب ندارد و البته نویسنده مختار است بر متنش !

پ . ن : این روزها خیلی کم به نت می آیم . دوستانم حتمن درک می کنند سر نزدن به خانه هایشان را .


 
دو کتاب نوجوان برای رهایی از حال و هوای امتحان های لعنتی !
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ٥ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: کتاب ، کتاب نوجوان

دیدید تابستان و تعطیلاتش که شروع میشه رسانه ها شروع می کنند به تندتند برنامه ریزی کردن برای بچه های مدرسه ای ؟ حالا حکایت ماست ! از آنجایی که تابستانه و باز هم  از آنجایی که خودم در سنین نوجوانی و حتا کمتر دنبال عنوان کتاب مناسب برای سنم بودم که البته پیدا نمی کردم و سر آخر بسنده می کردم به همون کتاب های قطور کتابخانه ی پدر دیدم بد نیست تحت عنوان کتاب نوجوان دو کتاب رو معرفی کنم تا شاید پدر و مادری و یا خود نوجوانی با این عنوان گوگل را سرچ کرد به این جا برسد و این متن بتواند کمی کمکش کند :

" سفر به قبرستان " نوشته ی فاضل ترکمن از نشر قطره . (3500تومن) با اینکه روی جلد کتاب اشاره کرده که مخصوص همه ی رده های سنی و با اینکه همینطور هم هست تا حدودی اما به نظر من طیف نوجوان خیلی بیشتر می تواند با این کتاب کیف کند . پسرک تازه باسواد شده ی من که خیلی وقت ها برای من می خواند این کتاب را. این کتاب شامل 12 داستان کوتاه طنز است . من چندان در خور بزرگسالان نمی دانمش از آنجاییکه نویسنده خیلی محتاطانه فقط به طنز کشیدن مسائل فرهنگی پرداخته در صورتیکه یکی از شاخصه های متن طنز به سخره گرفتن مسایل جاری سیاسی کشور است. که البته در این مورد می شه به طور کامل حق رو به نویسنده داد . والا به قرعان !

از دفتر خاطرات گاو مش حسن

- می خوان منو بفروشن !- این جمله ای بود که مش حسن خیرندیده روی یک مقوای کج و کوله نوشت و چسباند به صندوق عقب بدن من ! نمی دانم با چه کوفتی هم چسبانده بود که هر چقدرزور می زدم کنده نمی شد! این هم از ماخر و عاقبت ما ! توی خواب هم نمی دیدم که مش حسن از من دل بکند چه برسد به اینکه بخواهد مرا بفروشد. یعنی حالا چه کسی مرا می خرد ؟ اگر بدتر از مش حسن باشد چه خاکی توی سرم بریزم ؟ اگر بخواهد به زور شوهرم دهد چطوری به او بگویم : " من قصد ازدواج ندارم !"

...

" ماستا دنیا ! ماستا دنیا !ما آآآآ... می خوام پیاده شم " خودم هم نمی دانم چرا چند وقتی است که این ترانه ورد زبانم شده . شاید برای اینکه دلم از این دنیای لعنتی گرفته. دنیایی که صاحب به گاوش وفا نمی کند مثل صحرای بی آب و علف می ماند...

یکی از نکات کمک کننده و مثبت این کتاب تصیور هایی که توسط آقای یاشار صلاحی پسر مرحوم عمران صلاحی کشیده شده اند که در عیت سادگی بسیار بسیار معصومانه و در حال و هوای کتاب تصویر شده اند. آقای فاضل ترکمن وبلاگی هم با عنوان " آدم حرفی " دارند.

" سی سا سیاوش " نوشته ی فریباکلهر از نشر آموت.( 6500 تومن ). از آن داستان های جذاب نوجوان پسند است. داستان سه بچه ای که در یک بیمارستان و تصادفا هر سه توسط یک خانوم دکتر هندی به دنیا می آن و از آنجایی که خانوم دکتر هندی موقع به دنیا آوردن این سه بچه داشته به یک اسطوره ی هندی فکر می کرده این بچه ها تحت تاثیر شخصیت های این اسطوره ی هندی بزرگ می شوند تا ده سالگی. حتا ناخودآگاه پدر و مادرهاشون اسم های هندی رویشان می گذارند ! بچه ها بی اینکه پدر و مادرهاشان بدانند تا مدت ها در خواب هایشان درگیر ماجرای اسطوره های هندی مربوط به خودشان هستند تا اینکه مجبور به پیدا کردن همدیگر می شوند برای تکمیل رویاهای بی پایانشان...

 

با اینکه هند سرزمین اسطوره پروری ست و خداییش نمی شود به راحتی از خیر اسطوره ها و پایان های هندی اش ! گذشت ولی آقای علیخانی نشر آموت لطفا اینبار به اسطوره های ایرانی بپردازید با چنین نویسنده ی چیره دستی . ممنون

بعدن نوشت : جناب علیخانی ( صاحب نشر آموت ) لطف کردند و این مطلب من رو خواندند و توصیه کردند که اضافه کنم که : کتاب سی سا سیاوش از سری کتاب های " برای همه " نشر آموت است و مسلما نباید توقع رمان های سه گانه ی خانوم کلهر را از کتاب داشت. این کتاب یکی از 9 کتاب سری " برای همه " است که تا به حال سه تای آن ها چاپ شده : پسران گل ، قصه های یک دقیقه ای و سی سا سیاوش. ممنون آقای علیخانی از توجه تون


 
داستان " آدم ها " ی بی رویا
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: چرا باید کتاب خواند ؟ ، کتاب

سلطان ، آقا وفا ، زهره امانت ،مامان ملی ، اصغر سیاست ، الماس ، بلوچ ، سیما طبسی ..... این ها را می شناسید ؟ معلومه که نه ! چون مثل " احمد غلامی " به مردم دور و برمان نگاه و گوش نکردیم . احمد غلامی در کتاب " آدم ها " در شصت و چند داستان سرگذشت آدم های بسیار عادی را تعریف کرده ، آدم هایی از دل کوچه پس کوچه های شهر و کشورمان که اغلب یا فقیرند یا معتاد یا دست فروش یا بیکار یا آبدارچی یا قاتل و زندانی ...خیلی هاشون هم از جبهه ای ها هستند البته رزمنده هایی خارج از تقدس گرایی کلیشه ای . رزمنده هایی که مثل عادی ترین آدم ها یا عاشقند یا وسواسی یا کتاب خوان اند و یا در زیر تیر و توپ جنگ هوای قدم زدن زیر باران پاریس را می کنند ...

" آدم ها " کتاب خوشخوانیست . می شود در تاکسی و مترو و اتوبوس و حتا سرکار بازش کرد و در سرگذشت یکی از شخصیت ها غرق شد . احمد غلامی در مصاحبه ای تاکید کرده که آدم های این مجموع گاهی واقعی اند با داستانی تخیلی و یا تخیلی اند با ماجرایی واقعی . این آدم ها گویا زمانی در روزنامه شرق تک تک چاپ می شدند. سال 1390 این کتاب برنده عنوان بهترین مجموعه داستان سال بنیاد هوشنگ گلشیری شد . به نظرم این کتاب را باید خواند تا با زندگی های دیگه آشنا بشیم و با شخصیت های جدید هم ذات پنداری کنیم و برای چندمین بار به معصومیت انسان پی ببریم ! در ضمن خانوم شکوه قاسم نیا شاعر دوران کودکی هایمان همسر احمد غلامی ست.

کتاب را نشر ثالث منتشر کرده و تا به حال به چاپ پنجم رسیده .

در ادامه ی مطلب یکی از داستان ها را تایپ می کنم برای کسایی که به کتاب دسترسی ندارند .


 
برای مرگ چیزی جز قلعه ای ویران به جا نگذار
ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: کتاب ، چرا باید کتاب خواند ؟

دروغ چرا ؟ من هم مثل خیلی ها از مرگ هراس دارم . کیه که از مرگ نترسه ؟ کداممان توی سکوت و تاریکی شب حالا نه هر شب لااقل هفته ای یک بار از مرگ و متعاقباتش نترسیدیم ؟ و یا لااقل بهش فکر نکردیم . کداممان وقتی که در مراسم خاکسپاری عزیزی شرکت کردیم با دیدن سپردن جسمی به دست مارمولک ها و کرم ها ی گور برای مدتی بر خود نلرزیدیم ؟ ... با اینکه سالهاست که دیگه کتاب هایی در راستای روانشناسی ( در حد عام ) و روان درمانگری نمی خونم ولی عنوان این کتاب توی کتاب فروشی توجهم را جلب کرد . به همان دلیل هراس از مرگ . نویسنده ی کتاب به " روان درمان گر قصه گو " شهرت دارد . اگر به ذهنتون فشار بیارید شاید یادتون بیاد تک جملاتی رو که در قالب ایمیل و اس ام اس از ایشون خواندید . " اروین یالوم " حتا رمانی به نام " وقتی نیچه گریست " داره . در لابلای سطور این کتاب هم به رمان ها و فیلم های زیادی اشار کرده که این لااقل برای من بخش جذاب کتاب بود .

ماحصل این کتاب اینه که : نود درصد انسان ها آگاهانه و اغلب نا آگاهانه به این دلیل از مرگ هراس دارند که درست زندگی نکرده اند . به خاطر قوانین  نانوشته و سنت ها و بندهای اخلاقی به دنبال متحقق کردن رویا ها و آرزوهاشون نرفته اند . مثلا به خاطر عدم تغییر مدرسه ی بچه هاشون شغل مورد علاقه ی خودشون رو در مکان دیگه پیگیری نکردند ...نتیجه ی این عدم توجه ها شده انواع کابوس های شبانه .

در این کتاب یکی دیگر از دلایل هراس از مرگ شعور بخشیدن انسان ها به هویت بعد از مرگه . حالا یا تحت تاثیر مذهب و یا به خاطر قبول نکردن ذهنیت انسان ها به فناپذیری. یکی از پیشنهاد های نویسنده اینه که بیش از حد به فکر هویت آگاهانه ی خودمان در بعد از مرگ نباشیم  و شاخ و برگ ندهیم  . مگر می دانیم تا قبل از تولد کجا بوده ایم که اینقدر به بعد از مرگ فکر می کنیم.

من شخصا در بسیاری از موارد از فکر کردن به اینکه دو حالت نابودگی _ زمان پیش از تولد و زمان پس از مرگ - یکسانند و ما از برکه ی دوم تاریکی زیاد می ترسیم و درباره ی اولی اینقدر بی خیالیم آرامش خاطر یافته ام.

یکی دیگر از توصیه ای نویسنده اینه که تا می تونیم از خودمان موج مثبت به جا بگذاریم. یک چیزی بسازیم . اگر توانایی مالی داریم مثلا یک پارک درست کنیم .

بیشترین مفهومی که با خواندن این کتاب به دست می آد اینه که به جای هراس از مرگ به فکر متحقق کردن رویاها و آرزوهامون باشیم و از مرگ به عنوان یک عامل برانگیزاننده در جهت پیشرفت در زندگی و داشتن روابط سالم و صمیمی و پر از مهر استفاده کنیم.

به هر جهت شخصا با خواندن این کتاب به آرامشی نسبی رسیدم که این هم از برکات کتاب خواندن می دانم .


 
گذر از حال بد به حال خوب
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب ، چرا باید کتاب خواند ؟

عادت همه ساله ی منه که با نزدیک شدن عید و ملس شدن و گرم شدن هوا و بلند شدن روز حالم کم کم رو به بد شدن میره . می دونم فصل داره رو به قشنگ شدن می ذاره ، می دونم درخت ها و گیاه های خشک و بی ریخت زمستونی دارن جوونه های ریز ریز می زنن و گاها شکوفه های خوشگل خوشگل می دن ، می دونم دیدن حاجی فیروزهای رقصنده توی خیابون برای چشم ها و گوش های مایی که به اینطور چیزها چندان عادت ندارند ممکنه هیجان ببخشه ، می دونم نود در صد خانه های این شهر دارن تمیز میشن و شیشه ها براق حالا گیریم با مصرف آب قابل شرب فراوان !، می دونم روزی میلیون تا پیامک مخصوص عید رد و بدل میشه که : مبارکه و بیایید خانه تکانی دل و این حرفها حالا گیریم کسی عملا به این پیام ها وقعی ننهد! ...ولی من هیچ سالی از حلول سال نو خوشحال نمیشم ! یا لااقل تا به حال که نشده ام. یکی از دلایلش روزهای بی پایان و کش دار تعطیلات نوروزه ، و یکیش هم جای خالی همه کساییه که سال های پیش بودن و حالا چند سالیه که دیگه نیستند ...و چند تا دلیل خصوصی دیگه ...ولی در این وانفسا یه کتاب حالم رو کم کم خوب کرد ! طوریکه یکبار نیمه شب به خودم اومدم و دیدم دارم با خواندن کتاب از ته دل می خندم ، چیزی که در من بعیده ،‌کتاب " بالاخره یک روزی قشنگ حرف می زنم " نوشته ی " دیوید سداریس " ترجمه " پیمان خاکسار " نشر خدابیامرز چشمه .

کتاب سرگذشت خود دیوید سداریس است که با طنز خیلی بانمک و ظریفی نوشته شده . با یه چرخی تو اینتر نت متوجه شدم اغلب نوشته اند مجموعه داستانه !‌یا نخواندند و یا خواندند و متوجه نشدند که مجموعه داستان نیست ! یه خود بیوگرافی طنز از نویسنده است . بخش دومش در مورد زندگی سداریس در فرانسه ست و سختی های یاد گرفتن زبان پرطمطراق فرانسویه :

" «برای من وحشتناک‌ترین مانع در یادگیری فرانسه این است که هر اسمی جنسیت دارد و این جنسیت بر روی ضمیر و صفت اثر می‌گذارد. به این خاطر که زن است و تخم می‌گذارد، مرغ مذکر است. اما کلمه‌ مردانگی مؤنث است. چون دستور زبان فرانسه این‌طور دستور فرموده، هرمافرودیت مذکر است وبی‌حاصلی مؤنث. ماه‌ها تلاش کردم تا رمز پنهانش را کشف کنم ولی بالاخره فهمیدم که عقل و منطق نمی‌توانند هیچ کمکی به من بکنند. هیستری، روان‌پریشی، شکنجه، افسردگی: به من گفته شد هر چیز ناخوشایندی احتمالاً مؤنث است. کمی امیدوار شدم ولی این نظریه هم با کلمات مذکری مثل جنایت، دندان‌درد و اسکیت به باد فنا رفت. من مشکلی با یادگیری خود کلمات ندارم ولی جنسیت‌ها به اشتباهم می‌اندازند و در ذهنم نمی‌مانند. چه حقه‌ای سوار کنم که یادم بماند ساندویچ مذکر است؟» "

داشتم فکر می کردم که یکی از دلایل توصیه ام برای کتاب خواندن همین گذار از حال بد به حال خوبه . وقتی بایه هزینه ی کم 8500 تومن میشه خندید چرا که نه ؟!

" پرستار بچه ی ایالیایی می خواست سوال اخر معلم را جواب بدهد که شاگرد مراکشی پرید وسط و داد زد : " ببخشید ، عید پاک چیه

درست که در یک کشور مسلمان بزرگ شده بود ولی بالاخره یکی دوباری باید به گوشش خورده بود . ولی نه ، جدا اسمش را هم نشنیده بود. ...

معلم از همه ی ما خواست تا برایش توضیح دهیمو

لهستای ها با قدرت تمام به میدان آمدند . یکی شان گفت : " این هست یک مهمانی برای پسر کوچک اسمانی پدر که خودش اسم خودش گفت عیساو...اه." به تته پته افتاد ، هموطنش به کمکش آمد.

" به خودش می گوید عیسا و بعد یک روز یا دو روز می میرد...چند لقمه...الوار"

کل کلاس پریدند وسط و اطلاعاتی دادند که اگر پاپ می شنید در جا سکته می کرد." (ص 162)

پ.ن : با وجود همه ی غرغرهام از ته دلم برای سال جدید برای همه تون سلامتی و شادی و همراه هم بودن و ثروت ( به معنی واقعی پول ) می خوام . سال خوشی داشته باشید .


 
طعم گس " سیب ترش "
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱٦ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب ، رمان ایرانی

 

فقط مرگ است که چاره ندارد. چاره یا چمچاره . فرقی نمی کند. احتمالا یک جورهایی این حرف درست است اما چیزهایی در زندگی آدم هست که مرگ نیست ، اما چاره ای هم ندارد. حکایت زنبورهای وحشی سیاه را شنیده ای که با یک نیش کارساز ، کرم بدبخت را فلج می کنند و تو بدن آن بیچاره تخم ریزی می کنند ، در حالیکه زنده است و دارد نفس می کشد و تا تولد زنبورها افلیج و چارچنگولی می ماند تا وقتی زنبورک ها متولد می شوند اولین غذای آن ها باشد . آخخخخ...خوب از کدام سوراخ این قصه می شود چاره ای برای بدبختی و بیچارگی کرم جورید ؟ کرم انتخاب می شود ؛ مگر اختیاری هم دارد ؟ و بعد دیگر هیچ راهی برای فرار ندارد. این عین بی عدالتی است لادن. بی عدالتی که هیچ چاره ای ندارد . مرگ که مرگ است . می میری و همه از دستت خلاص می شوند.اصلا خودش یک چاره است...( ص 106) از کتاب سیب ترش نوشته فرشته نوبخت.

در معرفی کتاب ها تنبل تر از آنم که قسمتی از کتاب را تایپ کنم !‌ولی این بار سنت شکنی کردم چرا که از این تکه خوشم آمد. همین ! رمان " سیب ترش " داستان یک مثلث عشقی ست بین دو زن و یک مرد ( میشه مثلث عشقی بین دو مرد و یک زن در ایران چاپ بشه ؟!)  بین لادن و ماهرخ و عطا . از جهت روایت با چند نوع روایت روبروییم. بخش اول که چند فصل در میان از زبان لادن و ماهرخ است . ماهرخ برای لادن تحت شرایطی نامه می نویسد ( 18 نامه ) با روایت اول شخص که کم کم و در طول نامه ها ما متوجه چگونگی روابط این سه نفر میشیم که خودم به شخصه این بخش رو خیلی دوست داشتم و فصل هایی هم از زبان لادن به صورت اول شخص می خوانیم . در نهایت متوجه می شیم که هر یک از این سه نفر از رابطه های همدیگه خبر داشتند و هر فکر می کرده دیگری نمی داند ! بخش دوم  با روایت سوم شخص محدود به ذهن لادن است یا ماهرخ ؟!

رمان خوشخوانی ست که رنگ و بوی پست مدرن می دهد که به نظرم خواندنش مشقی ست در جهت آشنا شدن خواننده های ایرانی با فضاهای روایی جدیدتر حالا اگر نگوییم پست مدرن. و به نظرم خیلی رنگ و بوی رمان " شب ممکن " محمد شهسواری را می داد ولی متعادل تر از اون ! در ضمن خانوم فرشته نوبخت وبلاگی هم به اسم " سیب ترش " دارد.

 


 
ملاقات با خدا اما نه پله پله
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ٩ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب

" ما هر سال تاسوعا و عاشورا به خانه ی خاله زهرا می رویم و قیمه ی نذری می خوریم .‌" !! این جمله ای که دیروز به پسرکم دیکته گفتم ! باسواد شده و دیگه در مورد خیلی چیزها نمی شه بهش کلک زد . مثلا قبلا ها وقتی توی تی وی ساعت و روز اعلام فیلم و یا کارتون مورد علاقه اش رو می نوشت وقتی می دیدم موقع اش خیلی دیروقته و یا خودمون توی اون موقع می خوایم برنامه ی دیگه ای رو ببینیم هیتلروار بهش می گفتم : مامان مال چند روز دیگه است ! ولی الآن دیگه گول نمی خوره و خودش ساعت و روزش رو می خونه و سر ساعت منتظره ! دیروز حرف " عین " رو یاد گرفته و من برای دیکته گفتن مجبورم برای اینکه با حرف های دیگه قاطی نکنه عین رو با محکم ترین و عربی ترین حالت ممکن بگم تا کم کم شکل کلی کلمات رو حفظ بشه . مثلا اگر " عدس " را تلفظ عربی نکنم می نویسه " ادس " ! راستش من زبان شناسی نمی دونم ولی یکی اگه می دونه بیاد بگه دلیل انواع ( س،ث،ص ) چیه و یا ( ظ،ض،ذ،ز) . نمی شد همه رو خلاصه می کردن تو یکی ؟ و یا اصلا تشدید دار نمی گفتیم کلمات رو ؟ و یا از همه بدتر تنوین ! حالا خدا رحم کرد از شر اون حمزه ( همزه ؟) ی بی ریخت و لعنتی رمان کردند .

دیروز انقلاب بودم و راستش حالم به هم می خوره از کتاب فروشی هایی که نود درصدشون شدن کتاب های کنکوری فروشی . بیشتر حالم به هم می خوره از اینکه هر دو قدم که توی اون راسته بر می داری یه دست دراز میشه توی سینه ی آدم و یه ورقه رو با زور و بی ناموسانه ! میدن بهت که تبلیغ مدرک گرفتن توی یه رشته ی بی ربط و با ضرب و زور غیرانتفاعی و شبانه و پودمانی و صد تا راه پرهزینه ی عجیبه . مدرک گرفتن به هر قیمتی نتیجه ی سالها سیاست غلط مدرک گراییه که هم دولت و هم خانواده ها درش مقصرند . این همه مدرک های تحصیلی جورواجور و معلوم نیست این همه آدم تحصیل کرده چرا یاد نمی گیرن آشغال شون توی دست نگه دارند و به سطل زباله بندازن و یا چرا موقع تحصیل یاد نمی گیرن توی یه جای عمومی بلند بلند با موبایل شون حرف نزنن و یا از همه بدتر لااقل آب دهان شون رو رو زمین نندازن تا یکی مثل من سر به زیر ! حالش از سر به زیری خودش به هم نخوره !

خلاصه کنم که توی اون راسته کتاب فروشی اختران و نشر ققنوس و افق از معدود بازمانده های کتاب به معنی عمومیش می فروشند . دیروز چند تا کتاب گرفتم که یکی شون " مهمان ناخوانده " بود . قبلا تعریفش رو شنیده بودم . کتاب کم حجم و خوشخوانیه . یک ساعته خونده شد . نمایشنا مه ای که زیگموند فروید شخصیت اصلی اونه . سال 1938 در منزل فروید در وین اتریش هستیم ، صدای پوتین های نازی ها از بیرون میاد که دنبال یهودی ها هستند .کمی از فروید به خاطر دانشمند بودنش می ترسن و به جای اذیت کردنش به خاطر یهودی بودنش ازش باج های کلان می گیرن .  ناشناسی به خانه ی فروید می آد و شروع به گفتگو با فروید می کنه . فروید اول فکر می کنه یکی از مریض هاشه ولی کم کم می فهمه که ناشناس کسی نیست غیر از "خدا "‌!اریک امانوئل اشمیت فلسفه خونده و این مکالمه ی بین فروید و خدا با طعم و بوی فلسفه آغشته ست .

این نماشنامه بارها و بارها توی دنیا روی صحنه رفته و بارها جایزه گرفته ولی جالبه که بار اول دو نفر بیشتر تماشاچی نداشته که اون هم پدر و مادر خود نویسنده بودن .!روزهای بعد کارگردان مجبور میشه بره و با زور و رایگان از بقیه بخواد که بیان و تئاترشون رو تماشا کنن و حالا اشمیت نمایشنامه هاش یکی از بزرگترین و پر ترجمه ترین و پر اجراترین نمایش های دنیاست.


 
کتاب " من پانزده ساله ام و نمی خواهم بمیرم "
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب

پسرکم از مدرسه آمده و تند تند در مورد وقایع مدرسه می گه : امروز رفتیم زمین چمن ...برای چمنش خیلی زحمت کشیده بودن ... چمنش از موکت بود مامان... ما 6 تا گل به اونا زدیم ... اونا گریه کردن که باختن ...( اونا کی ان؟ خودمم نمی دونم !) امروز مجتبا کتاب شاهنامه رو آورد سر کلاس ... خانوممون گفت یکی از داستان هاش رو بخون ...اونم خوند ...( من : کدوم داستان ؟‌) ... داستان " سهراب و مجید !!! " ...مامان امروز سی دی چی ببینم ( انگار وحی منزله که هر روز یه سی دی ببینه !) ...تو انتخاب کن : بن تن 13؟ رکس 3 ؟ پاندا کونگ فو کار 8 ؟ ...( هر کدومشون سریال وار یه عددی دارن ) من می گم : داستان اسباب بازی 3 . لب و لوچه اش آویزون میشه ( بیشتر اون بن تن بی پدر و مادر و رکس وحشی رو دوست داره ) ولی توی رودربایستی قبول می کنه ( فعلن که با هام رودربایستی داره ، ببینیم تا کی ؟!) .... حالام که بعد از یکی دوساعت خواب که نه بی هوش شده و من در فراغتم دارم می نویسم و در همین حین دارم فکر می کنم که شوم شب چی بذارم در حالیکه دارم آهنگ بسیار مسحور کننده  slave to the moment  (بنده ی آن دمم )با صدای مسحور کننده تر " رعنا فرحان " رو گوش می کنم . به این می گن تلفیق سنت و مدن ! البته از نوع زنانه اش . فکر نمی کنم توی دنیا هیچ مردی باشه که دغدغه ی شام شب داشته باشه ، حتا خود شوهر جانم هم که وقتی ازش می پرسم شام چی می خوره ؟ بی خیالانه می گه : حالا بذار شب بشه یه چیزی می خوریم دیگه !

بگذریم ، " من پانزده ساله ام و می خواهم زنده بمانم " اسم یه کتابه .

از آنجایی که من ناباورانه مسحور فجایع جنگ دوم هستم هر کتاب و فیلم در این موارد نظرم رو جلب می کنه و از دو روز پیش تا دیشب که کتاب تمام شد داشتم در زیرزمین ها و فاضلاب های بوداپست زندگی می کردم ! خانوم " کریستین آرنوتی " سال 1945 پانزده ساله بوده و همراه پدر و مادرش در بوداپست زندگی می کردند . زندگی مرفه و با کلاسی هم داشته اند . ولی با شروع جنگ  کشور مجارستان تحت اشغلال آلمان ها در میاد بدبختی و آوارگی شروع میشه و آلمان ها هم شروع می کنند با روس ها که داشتند به بوداپست نزدیک می شدند جنگیدن ... اهالی بوداپست هم چاره ای نداشتند غیر از اینکه پناه ببرند به پناهگاه ها . خانواده ی کریستین همراه همسایه های آپارتمانشان هم پناه می برند به زیر زمین خانه شان که به نظر محکم تر بوده . آنجا توی زیر زمین تازه با همسایه های چندین ساله شان آشنا میشن ! و ماهها اونجا زندگی می کنند در حالیکه چند متر بالاتر روی زمین سر و صدای کرکننده ی مسلسل ها و انفجار مین و خمپاره و... شب و روز شنیده می شده . کریستین از همون جا و کنار فاضلاب ها و موش ها و توی تاریکی و زیر نور شمع و با شکم گرسنه خاطراتش رو می نوشته . روزی متوجه میشن که سکوت همه جا رو گرفته و دیگه صدای انفحجار ها قطع شده ؛ ارواح زیر زمینی شهر کم کم بیرون می آن و متوجه میشن که آلمان ها از روس ها شکست خورده اند و شهر را ترک کرده اند و یا مرده اند . شهر پر از خرابه و ویرانی و تمام پل های دانوب زیبا شکسته و پر از جسدهای متعفن و دست و پای له شده ی آدم هاست ...روس ها بعد از یک روز می آن و البته صد رحمت به آلمان ها ! موج دیگه ای از تجاوز و افکار کمونیستی و کشتار شروع میشه و بعد کریستین و خانواده اش که زمانی اشرافی بودند حالا متهم به سرمایه داری از طرف روس ها هستند و مجبور به مهاجرت هستند بی پاسپورت و یواشکی ....

به نظرم کتاب خیلی توی چاپ و ترجمه سانسور شده ولی احتمالا به نظر ناشر بهتر از هیچی اومده . خانم کریستین آرنوتی هنوز در قید حیات هستند و نویسنده ی معروف و سرشناسی هم هست در فرانسه .

باور می کنید تمام وقایع کتاب واقعیه ؟ ! البته یک سوم آخر کتاب به نظرم خیلی بیوگرافی شخصی شده و از حالت مسندات تاریخی در آمده .


 
کتاب "عاشق مترسک "
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب ، رمان غیر ایرانی

 

 

برای چندمین بار بهم ثابت شد که میشه به انتخاب و ترجمه های جناب " بهمن فرزانه " اطمینان کرد ! کافی بود که اسمش را به عنوان مترجم ببینم و کتاب را بخرم _ البته قیمتش هم بی تاثیر نبود ! 7500 تومن از پول یک پیتزا برای هوس های پسرک هم کمتره !_ و راستش کتاب عالی ای بود . هم قصه ی خوب و پرکشش و هم تعلیق های به جا و هم فضاسازی خوب طوریکه منو بارها به هوس انداخت که برای مدتی هم که شده در آن مزرعه زندگی می کردم . داستان رمان از زبان یک دختر جوان به نام آگنس است . دختری که هر چند در ظاهرش نشان نمی دهد ولی کمی از لحاظ ذهنی عقب افتاده است . همه ی خواهران و برادران بعد از او ازدواج کرده اند و از مزرعه رفته اند . مادرشان که گویا فقط او بوده که اگنس را درک می کرده هم مرده و حالا اگنس است و پدر بداخلاق و مردم گریزش و یک مزرعه ی بزرگ .مزرعه ی بزرگی در انگلستان که قسمتی از آن هم رو به دریاست. اگنس بسیار تنهاست و بی همدم و جز پخت و پز و رفت و روب خانه و دوشیدن گاوها و توهین و تحقیر شنیدن و کتک خوردن از پدرش کار و سرگرمی دیگری ندارد. روزی تصمیم می گیرد برای خودش یک مترسک درست کند . با هزار زور و زحمت مترسک را درست می کند و یک جورهایی به آن دل می بندد و تا مدتی او را در اتاقش نگه می دارد ولی پدرش که موضوع را می فهمد و اگنس از ترس اینکه خرابش نکند آن را به وسط مزرعه ی گندم می برد چرا که از نظر پدرش هیچ چیز نباید بی مصرف بماند . مترسک زیر باد و باران مراقب مزرعه و با اینحال همدم و مونس خوب و مهربان اگنس بوده ... تا اینکه روزی اگنس می بیند که مترسک گویا از جایش تکان خورده ... مترسک زنده شده بود! .... از اینجاست که قصه ی رمان شروع می شود ...

باور کنید از خواندنش پشیمان نمی شوید و لذت هم می برید . فقط کاش انتشارات یک دیباچه ای ، چیزی می گذاشت تا لااقل اطلاعات کمی در مورد نویسنده  ( فیلیس هیستینگز ) و یا موقعیت کتاب در کشورهای دیگه کمی مطلع می شدیم .


 
هجوم همیشگی وقایع جنگ ، هر بار به طریقی !
ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۸ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب

پسرکم از من می پرسد : چرا آمریکا دشمن ماست ؟!!! می گم : از کجا می دونی ؟ می گه : می دونم دیگه و شروع می کنه به خوندن یه شعر که الآن یادم نیست ولی تو مایه های " ده بیست سه پونزده " و آخر شعره می رسه به " آمریکای پدرسگ " !!! مسلما سوغات زنگ های تفریح مدرسه ست و از گل و بلبل و صلح گفتن های من هم فایده ای نداره . یادم اومد ماها هم اغلبمون توی دوره ای صبح ها و نیمه شب ها با صدای آژیر و بعد نفرین کردن به تک تک سلول های صدام از خواب بلند می شدیم و یا می پریدیم ، دلیل ما وحشت از شنیدن صدای توپ و تانک و آژیر های رنگ به رنگ و  پناه گاههای دراز و باریک و تاریک مدرسه هامون و حس ترس موقع ردگیری دود دنباله ی موشک ها و صدای خرخر رادیوی آمریکا و اسرائیل پدرهامون بود ، خلاصه مجموعه ی این المان های ملموس ما بچه ها رو وادار می کرد توی صف های مدرسه و موقع آژیر قرمز توی پناهگاهها شعار و نفرین های از ته دل نثار صدام و فک و فامیلش بکنیم ولی این نسل چرا راحت دشمنی را می پذیرد ؟ این ذهن های صاف و صیقلی  چرا در مراسم های سربازی گونه ی صبحگاهی مهر و شادی را یاد نمی گیرند ؟

درست حدس زدید ، حالم خوب نیست ! فکر می کنید با خواندن کتاب " من قاتل پسرتان هستم " از " احمد دهقان " حال خوبی باقی می ماند ؟  فکر کنید اعلام کرده اند جنگ ایران و عراق تمام شده ، فرمانده که از افراد لشکرش فقط پانزده نفر باقی مانده اند سربازهایش را پدرانه کنار ریل قطار جمع می کند  تا قطاری که قبلن هماهنگ شده بیاید و آخرین سرباز های مانده از جنگ را ببرد ، ولی  دو روز می گذرد و قطار نمی آید ، آن ها به همین زودی فراموش شده اند...و یا در عملیاتی شبانه با عده ای سرباز غواص برای شناسایی مواضع دشمن ( عراق ) رفته اید و ناگهان یکی از دوستانتان تیر می خورد و شروع می کند به ناله و شما مجبور می شوید برای اینکه بقیه ی عملیات لو نرود و ناله های دوستتان دشمن را متوجه حضور شما نکند سر دوستتان را زیر آب بگیرید تا خفه خون ! بگیرد ... و یا ...اصلا خودتان بروید و کتاب را بخوانید و ببینید چطور در سکوت  موقع خواندن کتاب مورد هجوم همه ی وقایع و خاطرات مربوط به جنگ ایران و عراق قرار می گیرید . احمد دهقان در این کتاب بی هیچ قضاوت و دخالت احساسی ای قصه ها و تجربه های تکان دهنده ای از جنگ می گوید . او خودش را کنار می کشد و ذهن شما را وارد ماجرا می کند.

 


 
"جمالزاده " فقط نام یک خیابان نیست
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب

خیلی خیلی برای خودم متاسفم که اغلب میدان انقلاب که می رفتم برای برگشت به خانه می ایستادم سر جمالزاده و بی هیچ تاملی در اسم " جمالزاده "  فقط جلوی تاکسی ها را می گرفتم و می گفتم " آریا شهر ! اگر مصاحبه کننده ای  میکروفون به دست ازم می پرسید چند تا کتاب از جمالزاده خوندید می گفتم : اسم کتاب هاش رو می دونم ولی هنوز نخوندم ( در کمال بدبختی بی اغراقی !) ... به هر حال با توصیه جناب دکتر پاینده در یکی از سمنیارهاشون  چند روز پیش که انقلاب بودم قبل از اینکه برسم سر جمالزاده کتاب " یکی بود یکی نبود " اش را خریدم و تا الآن که این مطلب رو می نویسم خواندم  اش . به عنوان اولین مجموعه داستان کوتاه در ایران و با توجه به نثر پر طمطراقی که تا قبل از آن بر کتاب ها و حکایات حاکم بوده یک مجموعه ی عالی ، با قلم بسیار طنز و نثری ابداعی و محاوره ای که باب دل عوام مردم باشد و نه فقط اشرف زادگان . در واقع ایشان همانطور که در دیباچه ی این کتاب اشاره کرده اند قصد داشتند که ادبیات را از طبقه ی عالی به طبقه ی متوسط و عوام وارد کنند . یکی از داستان های مجموعه به اسم " درد دل ملاقربانعلی " داستان عاشق شدن روضه خوانی پیر بر دختر زیبا و جوانی است . این داستان سال 33 شمسی نوشته شده حدود 60 سال پیش . الآن هم کسی وجود همچین موضوعی نوشتن را ندارد چه برسد در آن سال ها ! آن هم با تکنیک تک گویی نمایشی . و یا همان داستان معروف " فارسی شکر است " که در مورد تنوع قومیتی و زبان فارسی ست البته با قلم طنز و نثر پشت سر هم جمالزاده . کلا مجموعه ی خوشخوانی است و با توجه به اولین مجموعه ی داستان کوتاه ایران به نظرم هر ایرانی موظف است یک نگاهی هم شده به این کتاب بکند تا اگر جایی در اروپایی ، آمریکایی کسی ازش در مورد تاریخ داستان کوتاه در ایران پرسید لال نگاهش نکند !!

پ.ن : عنوان برگفته از کتاب با عنوان " امیر کبیر فقط اسم یک خیابان نیست " که اسم نویسنده اش را نمی دانم ولی در ایام نوجوانی چند بار خواندمش . 


 
این ره که تو می روی به آفریقا و بزمرگی است !
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱٢ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب

هوا سرده که البته این به من لااقل می چسبه و همینطور به دخترایی که چکمه هایی تا بالای زانو و چه بسا بیشتر خریدند و مدام مجبور بودند تحت عنوان زمستان ولی اغلب زیر حرارت آفتاب های داغ زمستانی بپوشند ( می فهمی مجبور بودند !) ، هوا بسیار آلوده ست و این البته خیلی بده و بدتر از اون اینه که پسرک مریضه و الآن خوابه و قابلمه ی سوپ غل غل کنان روی اجاق گازه و من اینجام پای نت در حالیکه جدیدا اینترنت زده شده ام ! به محض باز کردن دو سه سایت فورا می بندمشان و بعد مثل اسکارلت اوهارا می گم : حالا بعدا راجع بهش فکر می کنم !!

توی همین کم اینترنت گردی های جدیدم متوجه شدم جناب دکتر " حسین پاینده " به تازگی وبلاگی درست کرده اند که لینکش توی لینک هام هست . راستش همیشه مبهوت و پیگیر اطلاعات بالا و مصاحبه هاشون و کتاب هاشون بوده ام و حالا از دیدن و خواندن وبلاگشون هم مشعوفم . عمرشان طولانی و با سلامت باد !

فیلم آفریقا رو دیدم . راستش اولش به خاطر اسم کارگردانش راغب به دیدنش شدم که ببینم در اولین فیلم بلندش چه کرده ؟ ( هومن سیدی ) و بعد کم کم متوجه شدم آخرهای فیلمه  ! فیلم روایت سه تا جوان امروزی ساکن شهرک اکباتانه که آرزوهای بزرگ دارند با امکانات کم . پس برای متحقق کردن شان به دستور رییسی که در طول فیلم با اینکه اصلا نمی بینیمش ولی خیلی حضور دارد دختری را برای چند روز در ویلایی در لواسان گروگان می گیرند . برادر دختر به رییس 50 میلیون بدهکار است . بیشتر داستان در این ویلا می گذره . دختر چندبار اقدام به فرار می کنه ، اوایل از اینکه پسرها ( چنان که مرسومه !) بلایی سرش بیارند ترسیده و داغونه و خودش رو در اتاقی در ویلا حبس کرده ولی کم کم یخش باز میشه ! و می آد بیرون ... . دیالوگ های فیلم عالی نوشته شدند ، لحن هر کدوم شخصیت ها خوب در اومده فقط به نظرم از نیمه ی فیلم به بعد دچار اطناب و تکرار می شه . عنوان آفریقا هم عنوان درخوریه چرا که آفریقا حتمن هر کدام ما رو می بره به سمت یک جای سخت و خشک و خشن که روح کلی فیلم هم همینه .  جواد عزتی هم خوب تونسته از قالب همیشگی خودش بیرون بیاد مخصوصا با بازی کردن با دیالوگ هاش . در ضمن فیلم یک شهاب حسینی دوست داشتنی هم داره !

تازگی ها راه خواندن کتاب های الکترونیکی که این روزها به مدد گرانی کاغذ و بی رونق شدن صنعت نشر و انواع ممیزی ها خیلی هم زیاد شده را پیدا کردم : تبلت . من باید یک جایی لم بدم و در عین حال مسلط به امور خانه باشم تا بتونم کتاب بخونم . اصلا روی صندلی نشستن و خیره شدن به صفحه ی مانیتور راست کار من نیست . با همین روش تبلتی ! کتاب " بزمرگی " رو خواندم . نوشته ی جواد سعیدی پور . اول رمان " خواندن این رمان را به افراد زیر 18 سال توصیه نکرده " که به نظرم به اندازه ی کافی وسوسه کننده ست . کل داستان در سربازخانه ای در ناکجا آبادی به نام " بزمرگی " می گذره . نویسنده از پس دیالوگ ها و خونسردی در روایت و لحن ها و فضای داستان خوب برآمده . اول رمان هم یه شماره حساب داده و درخواست کرده " اگر دوست داشتی هزینه ای رو براش کارت به کارت کنید "  که به نظرم حق طبیعی نویسنده ست که خودش اقدام برای دریافتش کرده .

لینک دانلود کتاب


 
الی و سارا و اسد و مارگریتا..
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۳٠ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب

بنویس : مادر در روستا است. بابا با مادر دست داد. اسد با سارا دست داد .... لابلای دیکته گفتن هام یادم افتاد مدتهاست نخندیده ام ، در واقع سالهاست نخندیده ام طوری که اشک از چشم هام روان بشه و توان حرف زدن نداشته باشم ...میشه به پسرک بگم " مادر نخندیده است " ولی به جایش می گویم " مادر سردرد دارد " . امروز طبق رسم کلاس اولی ها برای بچه های کلاس پسرک شیرینی بردم برای اینکه همه ی حروف اسمش را خوانده و دیگر می تواند بنویسدش ، البته قبلن هم بلد بود ولی در واقع نقاشی اش می کرد . حکایتی دارد این آموزش نوشتن به بچه های این دوره ، اول اینکه چیزی به اسم خط فاصله دیگر وجود نداره و بچه ها باید خودشان چشمی بین کلمات فاصله بگذارند ! و اینکه خطشان تلفیقی از خط تحریری و کتابیه . یعنی اولش کتابی حرف را یاد می گیرند و بعد در کلمات معلمشان کمی تحریری سرمشق می ده و بچه ی من که خط مزخرفی مابین تحریری بچگانه و کتابی می نویسه ! و من هر چه می خوام سروسامانی به نوشتن اش بدم مصرانه میگه : نه خانوممون اینطوری نوشته ... . بعد سالها امیدوار بودم فکری به حال تنوین و تشدید کرده باشند ولی دیدم که همچنان هستند _ لااقل تشدید _ که سرجاشه ...

کتاب " مرشد و مارگریتا " را می خوانم . باید بگم که این کتاب را سالها دیر شروع به خواندن کردم ، راستش الآن برام این بحث ها ( شیطان و مسیح و بود و نبودشان ) دیگر چندان اهمیتی ندارد . یک زمانی عاشق این مباحث بودم ، حالا نه . بیشتر جذب روند نوشتن رمان شدم که بولگاگف دوازده سال نوشتن این رمان براش زمان برده ، بارها نوشته اش و بارها از بین شان برده تا اینی که الان در دسترس همه است راضی اش کرده ، شاید هم اجل مجالش نداده . به هر حال به نظرم این کارها و وسواس ها از حوصله ی نویسندگان امروزی خارج باشه .

 


 
ما به بحران عادت داریم ...
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٥ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب

نمی دانم شما هم شنیده اید و یا خوانده اید این خبر  همترازی زمین و خورشید و احتمال حرکت زمین از بعد سوم به بعد چهارم و پیش بینی های ناسا و شایعه درپیش رو داشتن سه روز تاریکی در سطح کره زمین در دیماه و اینها را یا نه ؟ اگر خوانده اید با فرض درست بودن وقوع این واقعه چه حسی بهتان دست داد ؟ آیا مثل من بی تفاوت بودید ؟ من فکر می کنم از آنجایی که در کشوری زندگی می کنیم که سالهاست با ترس و احتمال وقوع حادثه ای با وحشتناکی جنگ عادت کردیم دیگر خبری حتا به بزرگی تغییر بعد کره ی زمین برایمان شوخی ای بیش نباشد . میشه سیل اس ام اس هایی که با احتمال وقوع این حادثه بین ملت ردوبدل میشه رو پیش بینی کرد و یا حتا قرار های جاده چالوسی برای DARK HOLIDAY !!  سالهاست که عادت کردیم سختی هایمان را قورت بدهیم و برایش جوک بسازیم و بخندیم ، بی هیچ حرکتی ... آنچنان بی تفاوت که گاهی حسابی می ترسم . شاید احتمال وقوع این اتفاق تنها باعث شده که کمتر به پسرکم پیله کنم و بیشتر مشق هایش را بنویسم و شبها تا وقتی می خوابد و صبحها که برای مدرسه بیدارش می کنم بیشتر از همیشه قربان صدقه اش بروم  و اصلن هم اصراری نداشته باشم که شبها حتمن باید توی اتاقش بخوابد ...

با همه ی اینها این دو سه شب داستانهای کارور را می خواندم و تقریبن با پایان هر کدام من به پهنای صورت اشک می ریختم ! باید یک زن متاهل چندسال از زندگی اش گذشته باشی تا روح داستانهای متکی بر روابط زناشویی داستانهای کارور را درک کنی . کارور آنچنان ظریف و موجز به رگه های کوچک و حتا اغلب کسالت بار زندگی اشاره می کند که  من گاهی در می مانم . به نظرم روح کلی اغلب داستانها روح زنانه ایست یا شاید هم من با دیدگاه زنانه ام داستانها را می خوانم . کتاب جامع و کامل داستانهای کارور " کلیسای جامع " است ولی من کتاب " فاصله و داستانهای دیگر " را پیشنهاد می کنم که علاوه بر اینکه مصطفی مستور گزینش و ترجمه ی خوبی از داستانهای کارور داشته نسبت به کلیسای جامع کم حجم تر است و بهتر در حوصله ی خواننده می گنجد. لاقل برای من که اینطور بود.


 
آقای قاضی چه حکمی می دهید ؟
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ٩ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب

بالاخره هرچی نباشه  من زن هستم و هر جا که حرف دل زنانه ام زده بشه جذبش می شوم . یک مجموعه داستان خواندم به نام  " آقای قاضی چه حکمی می دهید ؟ " از خانم " فرحناز علیزاده " شامل 12 داستان کوتاه که اغلب به مسائل نهفته ی زنان پرداخته شده . مسائلی که حتمن هر زنی در طول زندگی اجتماعی اش به طریقی با آنها برخورد کرده است  . مثلا خود داستان آقای قاضی داستان زنیه که اسیر هوا و هوس یک اقای قاضی شده و حالا قاضی با همه ی شغل و مقامش مرده و زن مانده و یک بچه از جناب قاضی ... و یا داستان " شاید ، احتمالا ، حتما " که به مساله ی همجنسگرایی یک دختر پرداخته در دل سنتی ترین خانواده ای ایرانی. داستان " باید فاصله ها را رعایت کنیم " به مساله حسادت و جریحه دار شدن روحیه زنی پرداخته شده نسبت به زن دیگری ، این حسادت خورنده را فقط یک زن درک می کند .... . مجموعه داستان خوشخوانیه . ضمنا خانم فرحناز علیزاده سالهاست که در حیطه ادبیات و داستان نویسی و نقد ادبی .... فعالیت می کند .


 
آنها مسخ شده بودند ؟
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب

اغلب وقتی صحبت از جنگ جهانی دوم میشه یاد فیلم های سینمایی و مستندها و کتاب هایی که در مورد ظلم و ستم به یهودی ها میشه و همه ی تبعات جنگ دوم می افتیم که هیتلر فلان جور بود و خودش و اطرافیانش فلان کارها را می کردند و جریان هولوکاست و ... . من در کنار این ها همیشه فکر می کردم که حالا یک عده سران یک کشور در یک برهه ای اقدام به انجام چنین جنایت هایی کرده میلیون ها سرباز آلمانی چطور جذب انجام چنین جنایاتی شدند ؟ چطور آلمانی ها اغلبشان و حتا مردمی که در کوچکترین شهرها و روستاهایش زندگی می کردند اینطور که در تاریخ ثبت شده متفق القول و همصدا کمر به براندازی یهودی ها و به تبع آن روسها و... کردند ؟... تا اینکه در همین کتاب فروشی شهرآرا که تتمه ی کتابهاش رو به حراج گذاشته لابلای قفسه های در هم ریخته و خلوت کتابهاش کتاب " مثلا ، برادرم " خودش رو بهم نشان داد. راستش اول جذب نام مترجمش افتادم  " محمود حسینی زاد " که یکی دو باری که در جلسات نقد کتاب دیدمش از تسلطش به ادبیات و کلام خودش هم ترسیدم و هم لذت بردم ! و بعد خود کتاب ... که نمیشه گفت قصه ولی روایتیست از تحلیل آلمان زمان شروع جنگ . اووه تیم نویسنده ی کتاب که حالا حدود هفتادسال دارد به طریقی به نامه های برادرش دست پیدا می کند . برادر اووه زمان جنگ دوم شانزده ساله بوده و داوطلبانه جذب یکی از شاخه های نظامی اس اس می شود و به جنگ با روسیه می رود و بعد از مدت کوتاهی هم کشته میشود ولی طی این مدت نامه هایی را یواشکی برای پدر و مادرش می فرستاده . یواشکی از این جهت که اس اس نوشتن نامه و شرح حال اس اس را برای سرباز ها ممنوع کرده بوده . کل کتاب تحلیل این نامه هاست همراه بیوگرافی خانواده ی اووه تیم و مسلما بررسی اوضاع و احوال آلمان زمان جنگ دوم. اینکه چطور اغلب مردم آلمان خود خواسته و مسخ شده با همسایه های یهودی شان درگیر بودند و وقتی آنها را ستاره دار می کنند و حتا وقتی آنها را از خانه هایشان می برند و بعد ناپدید می شوند تنها سکوت می کنند . وقتی در خاطراتشان تعریف می کنند که تعمدانه چه جنایتهایی را با خونسردی در حق بقیه می کردند ، وقتی برای تیرباران گله ای یهودی ها اعم از زن و بچه خود سربازها داوطلب می شدند و تنها تعداد کمی از این کار سرباز می زدند ...

نترسید  ! کتاب کم حجم و ارزان قیمتی ست ( 2800 تومان ) ولی تحلیل خوب و خونسردانه و بی قضاوتی دارد. یعنی قضاوت را به عهده ی خود خواننده می گذارد .

یادمه فیلم " روبان سفید "  میشاییل هانکه ( اگر درست تلفظش رو نوشته باشم ) در مورد هین موضوع بود .

بگذریم

پسرک من کلاس اولی شده . امروز سرمشق داشت. همان اولین سرمشق ها ، یک صفحه پر از  ا ا ا ا ا ا ا....... .! ومن هم از دیروز تا به حال کلاس اولی ام ! طبق روال روزهای اول ذوق و شوق داره. دو روز پشت سرهم درست و حسابی نخوابید . خودش می گه : از استرسه مامان ! حالا بماند که استرس رو از کجا یاد گرفته ولی فعلا هیجان زده است و هر روز که می آد پر از حرف و خاطره ...از خوراکیها و غذاها و تخته ای که دیگر سیاه نیست و نه حتا سبز بلکه تخته ای هوشمند و میز و صندلی ها و اسم های عجیب و کم شنیده شده ی پسرها ( شما تا حالا اسم " مارتینا " را شنیدید ؟) و آواز خواندن توی سرویس و.... تعریف می کند و من هی بیشتر متوجه میشم که با چه نسل پرتوقعی طرفیم  البته این پر توقعی اسمیه که نسل من رویشان می گذارد والا از نظر خودشان همه چیزها و داشته هایشان خیلی طبیعیه !

مجله ولگرد این شماره را حتمن بخوانید ، حسابی آغشته به " مهر " است !


 
جهل ، قدرت است .
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب ، فیلم

1984 ، اعتراف می کنم این کتاب جورج اورول جز اون کتابهایی بوده که هر وقت توی ستون کتابهای نخونده ام روی اپن آشپزخانه بهش میرسیدم دوباره می ذاشتمش زیر تا فعلا نخونمش ! راستش کمی به کتابهای کلاسیک مشکوکم ولی اینبار گرفتم دستم و  همینطور یک نفس خواندمش ، یک لحظه من رو تصور کنید ساعت هشت و نیم شب توی پارک ملت درست توی زمین بازی بچه ها و زیر یکی از معدود ستونهای روشنایی نشسته ام  در حالیکه پسرک را می پایم و نمی دانم چرا با ترس از دیده شدن عنوان کتاب توسط مردم کتاب را می خواندم. راستش تحت تاثیر فضای کتاب احساس می کردم مثلا شاید بسی ×جی مخلسی من را ببیند و کت بسته به جرم خواندن این کتاب ببردم به ناکجا آباد و یا به قول همین کتاب " ناگهان بخار شوم "‌! تصور کنید بعد از پایان جنگ دوم  (1949 م) و دنیا درگیر احساسات نجات بخش کمونیستی ... خیلی از بزرگان و چیز فهم تر ها نگران بودند که مبادا دنیا مسحور این حس کمونیستی رفیق استالین بشه ... در این میان جورج اورول شروع به نگارش این رمان می کنه و در این رمان دنیای تحت تسلط حکومتی استبدادی ناشی از کمونیست را در سال 1984  ( 35 سال بعد از جنگ )تصویر می کنه ، البته حکومت مستبد و مسلط این رمان خیلی خیلی پیشرفته تر از کمونیست ها هستند . شخصیت اول کتاب " وینستن " ( که گویا با الهام از عنوان وینستن چرچیل انتخاب شده ) در لندن تحت تسلط فردی به نام " برادر بزرگ " زندگی میکنه. این برادر بزرگ را کسی ندیده ولی آنچنان در لایه لایه ی زندگی مردم حضور داره که حتا بچه ها با تخطی فکری و ذهنی و نه عملی پدر و مادرشان را با افتخار به پلیس فکر به عنوان خائن به برادر بزرگ معرفی می کنند و اینجاست که ناگهان یکی بخار میشه و بخار شدن یعنی نیست و محو میشه ، البته در همین کتاب متوجه میشیم که بخار شدن یعنی چه ... با خواندن این بخشهای کتاب استخوانهایتان خورد خواهد شد ! لطفا اگر مثل من این کتاب را طی این سالها ندیده گرفته اید حتما بخوانیدش . نمی دانم چرا در نت میهنی هر چقدر دنبال عکسی از این کتاب گشتم  به در بسته خوردم ، البته می دانم چرا ولی چون می ترسم " بخار شوم " به روی خودم نمی آورم !

حالا لابه لای خواندن این کتاب برای اینکه کمی از تلخی فضای این کتاب گرفته شود مثل من حتما حتما فیلم " دیکتاتور " را ببینید تا خیلی بخندید ، لااقل من که خیلی خندیدم !

 

پ.ن : عنوان برگرفته از شعاری رایج در 1984!


 
empty
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۸ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب

دستم به نوشتن نمیره ، چشم و ذهنم به خوندن نمیره ،این روزها حسابی مخلس هستم ، دلم سفر می خواد .

تنها شادمانی ام این روزها همین طلاهای یکی پس از دیگری ورزشکارانمان است . صد تا سکه نوش جانتان ( اگر قول همان قول باشد ) .

 با پسرک زدیم به تیپ و تاپ هم !  ولی این باعث نمیشه باهم کتاب قصه های مصور " من و بابام " را نخونیم ، باور کنید موقع خوندنش و با اون تصویرهای بامزه اش از خنده روده بر میشیم و این خیلی بعیده ! توصیه می کنم به اونایی که بچه دارن و یا می خوان در آینده بچه دار بشن پیش پیش بخرن ، کاره دیگه یهو دیدین نسبتش دادن به سلمان رشتی و انتشارش قطع شد.

هر کتاب شامل داستان های مصوری از این پدر و پسر بامزه ، به زبان خیلی ساده و قابل فهم برای بچه ها . خداییش این باباهه با اون سیبیلاش بامزه نیست ؟ حالا یه جاهایی فکر کنید پدر بزرگ و پدرپدربزرگ این بابا هم سر و کلشون پیدا میشه .

باز نشد من یه پستی بنویسم و یهویی یه کتاب سر و کله اش پیدا نشه ! راستش آمده بودم غر بزنم ولی حالا که چند خط نوشتم حالم بهتر شد.

در ضمن نمی دانم پرشین بلاگ چه مرگشه که اغلب نمیتونن کامنت بذارن. شاید خانه ام را عوض کنم. راستش موضوع عادت و دلبستگیه والا باید زودتر از این ها می رفتم از اینجا . کسی برای هاست جدید پیشنهادی داره ؟ و اینکه چطور مطالب اینجا رو منتقل کنم به جدیده بدون کپی پیست .


 
برو آنجا که تو را منتظرند...
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۸ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب

در عهد و ایام نوجوانی من نه کامپیوتر درست و درمانی بود و نه خبری از موبایل و تکنولوژی ای و نه حتا دسترسی درست و حسابی به فیلم و کتابی ، پس من مجبور بودم ( می فهمی ؟‌! ) که کاست شعرخوانی احمدشاملو و خسرو شکیبایی و مهدی اخوان ثالث را گوش کنم . آن وقت ها دست به قلم مو و بومی داشتم و مادامیکه نقاشی می کردم این آلبوم ها را گوش می کردم و هنوز که هنوز است طنین صدای اخوان ثالث وقتی که فریاد می زد که : قاصدک هان چه خبر آوردی / از کجا از که خبر آوردی / انتظار خبری نیست مرا / برو آنجا که تو را منتظرند ...و یا لحظه ی دیدار نزدیک است / باز من دیوانه ام ، مستم/ باز می لرزد ، دلم ، دستم....همه و همه آغشته به بوی رنگ روغن و نفت و روغن بزرک است و طعم خوش چایی هایی که گرچه دوغزال سیاه نبود ولی طعم خوش سرخوشی های غمناک نوجوانی را میداد و هنوز هم میده . با خواندن این کتاب همه ی حال و هواهای آن دورانم برام زنده شد و متاسفم که باید بگم که برای اولین بار در زندگیم دلم خواست که برگردم به اون وقت ها . بگذریم ، جناب شفیعی کدکنی که یار غار اخوان بوده در مقدمه ای طولانی و در معدود دفعات بهتر از متن از خاطرات و خصوصی ترین اخلاق های اخوان گفته ، از حتا می زدن هاش و چیزهای دیگه زدن هاش ! و طنزهای غریب و مخصوص یک شاعر مثل اخوان و سواد بسیار بسیار بسیار بالای عربی و پارسی اخوان بدون کمترین تحصیلات آکادمیک او . از شوخی و جدی های کلامی اخوان ، از کبوتر هاش و گل و گیاه هاش و البته از همراهی و سختی های همسر اخوان " ایران درودی " . یادمه که از همان دوران نوجوانی با همه ی خنگی و شوتیم از مرد شاعر برای زندگی کردن بدم می آمد ! با همه ی لذتی که از خواندن یک شعر ناب می بردم ولی تصور زندگی با شاعر آن شعر برام خیلی وحشتناک بود . حتا مصرانه دنبال حال و هوای زندگی خصوصی هنرمندان و مخصوصا شعرا بودم . یادمه کتاب " پشت دریچه ها " که گفتگویی از شهین حنانه با همسران هنرمندان بود را می خواندم و مثلا وقتی می فهمیدم که حمیدمصدق بیشترین عاشقانه هاش رو برای عشق دوران گذشته ی زندگیش سروده و این درحالیه که همسرش این موضوع رو می دونسته کلی حرص می خوردم . شما بگید حسادت ولی به نظرم این ها از تحمل قلب و روح یک زن خارجه ، حتا اگر روشنفکرانه به روی خودشان نیارن . یادمه یه بار یه داستان خوندم از مصطفی مستور که شخصیت اش پسر شاعری بود که هربار بهترین عاشقانه هاش رو برای یک خانم می گفت ، یک بار از یک دکتر دندانپزشک زن الهام می گرفت و بار دیگر از یک دختر در حال عبور از خیابان و... . حالا این مساله عمومیت نداره ، شعرا بر من خرده نگیرند ! ولی نظر منه و کاریش نمیشه کرد !

به هر حال اگر اهل شعر و شاعری هستید و به خصوص از نوع اخوانی اش خواندن این کتاب خیلی می چسبد.


 
شجاع باشید و وارد " اتاق " شوید
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب

از تی وی صدای آهنگ آشنایی را می شنوم و هی فکر می کنم که این کدوم آهنگ بود و بعد یهو خودم را می بینم همراه خواهرهام و مامان و بابام  داخل یک پیکان سفید که جاده ی پیچ پیچی چالوس را بالا و پایین می کنیم و همین آهنگ از پخش ماشین که همیشه بهش ضبط می گیم پخش میشه : شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...روی شانه های بابا موقع راندن ماشین یک کله ی سراسر موهای سفید است . موهای سفید و نقره ای براق و ندیده هم می دانم که چشم هاش رو ریز کرده روی جاده . ما رویهم رفته خانواده ی ساکتی هستیم  در خفا گریه می کنیم و حتا در خفا شادی میکنیم . حالا می دانم که این خصلت مزخرف رو از پدرمون به ارث بردیم و موهای زود سفید شده ام را هم .پدرم فکر می کرد که آدم های دور وبر باید مثل خودش فکر و عمل کنند . ما هم تقریبا همیشه همین کار را می کردیم یعنی مامانم بهمون اینطوری یاد داده بود ولی بقیه که این قانون را نمی دانستند ، پس ما اغلب تنها سفر می رفتیم . قبلن ها فکر می کردم حق با ماست ولی الآن مدتهاست می دانم که حق با اونها ! بوده . یک عمر به دنبال تغییر دنیای اطراف بودن و بعد یک لحظه چشم باز می کنی و میبینی داری بقیه رو از دالان منتهی به مرگ می بینی و دیگر شاید هیچ ، شاید هم خیلی چیزها ! هنوز می خواند شانه هایت را برای گریه کردن دوست...ولی من دیگه مدتهاست گریه کردن را دوست ندارم ...

تمام این دو روز را داشتم کتاب " اتاق " را می خوندم .... تمام لحظه لحظه های این دو روز و حتا همین الان هم دل و ذهن و فکرم پیش جک کوچولوست . دلیل خیلی زیادش برای اینه که خودم یه پسر تقریبا همین سن جک رو دارم . جک پنج سالشه و پسر من شش و نیم ساله . لحظه لحظه همراه این مادر و پسر بودم ، گاهی از شدت ترس و هیجان تمام عضله های بدنم عین سنگ میشد ... " اتاق " از زبون یه بچه ی پنج ساله روایت میشه . یه بچه ی پنج ساله که از بدو تولدش با مامانش توی یک اتاق محبوسه و البته اون تصور دنیای دیگه ای رو نمی تونه بکنه . تمام رمان از زبان این بچه با همه ی کنجکاوی هاش و با همه ی نگاه های معصومانه اش روایت میشه و اینکه اون دنیا رو ندیده و شب ها وقتی " نیک پیر " میاد مادرش اون رو توی جارختی می فرسته تا آسیبی نبینه . در واقع این رمان برگرفته از یک ماجرای واقعیه. گویا چهار سال پیش یه خبری منتشر میشه مبنی بر اینکه یه مرد اتریشی یک زن را ( که می گویند دختر خودش بوده !)‌ به مدت هفت سال در یک زیرزمین زندانی می کند و از این زن صاحب یک پسر هم میشود. پسر و زن در این مدت با هم زندگی میکنند و حالا فکر کنید این رمان را این بچه روایت می کند.

نویسنده ی کتاب خانم " اما دون اهو " ست ( زیاد خودتان را درگیر اسم نخراشیده اش نکنید !) . کتاب را نشر آموت منتشر کرده . با ترجمه ی خیلی خوب و روان " علی قانع " که قبلا هم کتاب " مورچه هایی که پدرم را خوردند " را ازش خواندم . دو تا ترجمه ی دیگه هم تو بازار هست از این کتاب ولی گویا این ترجمه از همه بهتره.قیمت 7500 تومان. ضمنا از پرفروش ترین ها توی دنیا هم هست .


 
خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ٧ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب

نمی دونم آقای " شرمن الکسی " اصلا حدس میزنه که یک زن توی تهران توی طبقه ی چهارم یک ساختمان چهارطبقه ی بی آسانسور در حالیکه لمیده روی مبلی نه چندان راحت و سه دانگ از حواسش به بازی پسرش در پارکینگ با بچه های ساختمان است با سه دانگ باقی مانده ی حواسش نوشته هایش را می خواند ؟! نوشته های کتاب " خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت " را ؟ نمی دانم اصلا از مخیله اش هم عبور می کنه که این زن همراه او در اردوگاه سرخپوستان واقع در آمریکا برای ساعاتی زندگی می کند ، گریه می کند ، می خندد و هر از گاهی کاریکاتورهای چاپ شده اش در کتابش را به شوهرش نشان می دهد و تعریف می کند و می خندد ؟ به هر حال آقای الکسی من بابت تمام دقایقی که به خواندن صادقانه ی زندگی ات مشغول شدم ازت متشکرم ! باور کنید نه هزار تومن برای این کتاب دادن خیلی خیلی ارزشش را داره تا ساعاتی بخندید و یا حتا گریه کنید و با فرهنگ و نوع زندگی فلاکت بار سرخپوستها در آمریکا آشنا بشید . قبلا هم یک داستانش را در کتاب " خوبی خدا " خوانده بودم . داستان پیرمرد الکلی ای که صبح ها که سرحاله کلی نقشه برای زندگیش می کشه اما غروبها دربدر یک بطری الکل حاضر میشه همه چیزش رو بفروشه تا فردایی دیگه ... ( اگر دست یادم باشه ).

به این عکس خوش تیپ شرمن الکسی نگاه نکنید ، آقای نویسنده در زندگی اش با انواع و اقسام  درد و مرض های جسمی روبرو بوده ، اصلا خط اول کتاب اینطوری شروع میشه : وقتی به دنیا آمدم توی مغزم آب بود . دقیق ترش را بخواهید ، نه ، آب نبود. راستش به دنیا که آمدم مایع نخاعی داخل جمجمه ام بیش از اندازه بود.... 


 
مارک و پلو و چشمه و کازابلانکا و..
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب ، فیلم

دیروز که جمعه بود تصمیم به یک خانه تکانی اساسی گرفته بودم . حالا نه در حد خانه تکانی عید ولی توی همون حوالی ! ولی نذاشتن که نذاشتن ، اول همفری بوگارت نذاشت و بعد هم کلارک گیبل !

از ساعت یازده صبح پای کانال GEM MOVIE بودم که اول فیلم " کازابلانکا " را نشان داد و بعد هم "  فیلم برباد رفته " (‌آنهم با کیفیت های خیلی آینه !) و تا ساعاتی  از بعداز ظهر جمعه حس عشقولانه ام را بالا برد و هی مرا به حسرت انداخت که ای کاش کسی جایی مرا اینگونه ها دوست داشت ! نمی دونم شاید از علائم سی و اندی سالگیست یا هرچی که با کوچکترین تلنگری واداشته میشی که حسرت عشق های داشته و نداشته ی قبلی را بخوری ...

و بعدازظهر هم مجبور شدم ( می فهمی ؟!) که برم سر وقت کتاب " مارک و پلو " و یکنفس تا شب بخوانم و بی خیال خانه و خانه تکانی و حتا ناهار و شامی ... یعنی اینطوری افتاده بود به سرم که بی دغدغه و با یک کوله پشتی بلند شم و راه بیفتم و مثل منصور ضابطیان سفر کنم . خیلی خیلی لذت بردم از خوندنش و خیلی خیلی توصیه اش می کنم به هر کسی که اینجا رو بخونه ( یعنی مدیونید !) کتاب به این خوشمزگی که گاهی خنده ی بلندی را بر لبهام می نشاند و نگاه عجیب شوهر جان را روانه ام می کرد و با این قیمت خیلی کم نسبت به این همه عکس و در اختیار گذاشتن تجربه های سفر ... (‌قیمت شش هزار تومان )

راستی ارتحال هالیدی " شهر کرد " بودیم . جای همه تان خالی . آنقدر که مناظر زیبا و بکر دیدیم ، آنقدر که چشمه های جوشان و خنک و گوارا دیدیم ، آنقدر که مراتع سرسبز گوسفند و بزغاله های خوشگل و تپل و استرالیایی و رودخانه های خروشان دیدیم که همه فکر می کنند برای دیدنشان فقط باید جاده ی کلاردشت و جواهر ده را بالا و پایین کنند ، آنقدر که شبها از سرما مجبور به روشن کردن بخاری شدیم ن، آنقدر که گوشت و کبابهای خوشمزه زدیم به بدن !‌ ، آنقدر که کشک و قره قوروت و عسل خوشمزه خوردیم و خریدیم و در آخر شهر جوان های به خصوص مذکر بیکار ( از گشت زنی های بسیارشان در خیابانها بیکار بودنشان معلوم بود ) . در ادامه مطلب چند تا عکس گذاشتم .


 
نامه ای به پیر مغان سالهای نوجوانی ام !
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب

آقای مهرجویی عزیز سلام ! دیروز رمان " در خرابت مغان " شما را خواندم . یک نفس . و بعد هی فکر کردم و هی فکر کردم که چه شد که عمو مهرجویی ام از آن شخصیت پردازی خوب علی نصیریان در "‌ آقای هالو " و خسرو شکیبایی در " هامون " و لیلا حاتمی در " لیلا " و نیکی کریمی در " سارا " و " پری " و ... به این  " مامود " پیامبرگونه  رسید ؟  یادمه که در یکی از مصاحبه های شما  خوانده بودم که معتقدید سوژه ی خوب ، هنر پیشه ی خوب و مناسب و...خودش در زمان مناسب می آید و حالا این " مامود " سرسری و نمازهای لب ساحلش و پیش بینی هایش در کازینو ها و بورس ناگهان از کجای هزار توها آمد ؟ این محمود چطور به آن درجه از مقام اعلا رسید که پیامبرگونه و مستمر غیب گویی می کند و من هم باید باور کنم . چطور با آن نماز های طولانی و اشک و آه ها و چشم بر پول کلان برنده شدنش در کازینو بستن ها یک شب را تا صبح با نرگس مستی به صبح می رساند ؟! من ادعای مسلمانی درست و درمانی را ندارم ولی این توجیه کردن های کار کردن این مامود پیامبر ! در کازینو و یا مرتد شدن صوری اش از اسلام و یا راه به راه درینک سرو کردنش برای مهمان ها و پدر زن و ... بعد گفتن مکرر اینکه " خودم ولی غیرالکلیش رو خوردم " با کدام اسلام همخوان است ؟ من با فیلم " سارا " ی شما و به خاطر همه ی بی پناهی ها و تنهایی هاش در آن کوچه ها و خانه ی قدیمی و بین لباس عروس ها مدتها و بارها و بارها گریه کرده ام . من با خسرو شکیبایی در آن سکانس داخل تاکسی و گریه هایش همراه مسافرهای تاکسی بارها گریه کرده ام . من به خاطر تک تک لحظات فشار وحشتناک روی لیلای فیلم " لیلا " بارها و بارها حرص خوردم و همراه او از صدای خوردن دنباله ی لباس عروس هوویش ! رو ی پله ها دیوانه شده ام . حتا ته دلم از اینکه پری را از روی فرانی و زویی سالینجر بی اجازه درست کردید و بعد زدید زیرش کمی کیفور شدم ! حالا کجا قدیس بودن این " مامود " را باور کنم . کجا احمق بودن پلیس آمریکا را باور کنم که به همین راحتی از فرار کردن "مامود " و زن و بچه اش  می گذرند تا آنها با خوشی و خرمی به زندگی شان ادامه دهند . حالا درسته که در این دنیای هولوگرافیکی انسان می تونه  هر نا ممکنی را ممکن کند اما " مامود " که " سای بابا " نبود و لااقل مثل اون که زندگی نکرده بود !  به کدام بهانه ی روایتی باید باورش کنم .درست که " در خرابات مغان نور خدا می بینم " ولی زبان بازی های حافظ و شاهد دیدن هایش در حتا خرابات مغان که نمی تونه کارهای " مامود " توجیه بشه . یادمه در آخرین برنامه های هفت گفتید که همه چیز داره به سمت ساده شدن پیش میره ولی این دیگر بی توجیهی ست . نمی دانم شاید من سخت گیرم و یا درست و حسابی از مقوله ی هنر و ادبیات و سینما چیزی سر در نمیارم ولی کاش جایی مصاحبه ای بکنید و توضیحی دهید تا من روشن بشم ...

 

ّپ.ن : چند روز به خاطر ارتحال نیستم !


 
از عشق و دیگر اهریمنان
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ٥ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب

" ... سی یروا ماریا مسحور ترفندهای آبرنونسیو بود تا این که او گوشش را به سینه اش گذاشت . قلب دختر از ترس به تاپ تاپ افتاد و پوستش شبنم زنده و سردی از خود پراکند که رایحه ی ضعیف پیاز را داشت ... " خب فکر می کنید این جملات را در نوشته ی کدام نویسنده ای غیر از مارکز می توان پیدا کرد و لابد وقتی ازش جریان بوی پیاز ترشح شده از پوست را بپرسی خواهد گفت : اوه...آره یادمه نوه عمه ی خواهر زاده آخریم اینطوری بود هر وقت از بغلش رد میشدی ! مارکز در کتاب " از عشق و دیگر اهریمنان " داستان دختر دوازده ساله ای را می گوید که به واسطه ی نذر پدرش از زمان به دنیا آمدن اش موهایش را کوتاه نکرده اند ، این دختر با این موهای وحشی از قضا دارای خوی وحشی و درنده ای هم بوده تا آنجا که اطرافیانش به خیال اینکه دخترک دچار تسخیر شیطان شده به صومعه ای میسپارندش برای تطهیر روح و اینجاست که نقد و طنز تند ماکز به مذهب و اسقف های هاپ هاپو و مادر روحانی های عقده ای و احمق شروع میشه ....

کتاب ترجمه ی خوبی هم داره .

فکر می کنید عکس زیر چیه ؟:

راستش این خروسک زردنبوی شکم قرمز را پسرکم در کندوکاوهایش در زیرزمین خانه ی پدری مان پیدا کرد و با خودش منو پرت کرد به سالهای کودکی و نوجوانی ام که با دوچرخه ی سبز رنگ نمره ی بیست شمشیرنشان زین پشت دارم در کوچه پس کوچه های پونک رکاب می زدم تا سال سوم دبیرستان و این خروسک یکی از چند تزیین شبرنگ پره های دوچرخه ام بود که هنوز هم لحظه ی خریدن و نصب کردنش روی پره های دوچرخه رو خوب یادمه ، هنوز هم تمام لحظات پنچر گیری ای را که پدرم انجام می داد یادمه ، با دقت توی آب را نگاه می کردم و هر جا که قلپ قلپ حبابها را می دیدم چسب پنچرگیری رو میذاشتم توی دستهاش . کوچه را بر اساس نوع گلها و درختان جلوی در خانه ها ایستگاه بندی کرده بودیم : ایستگاه رز ، ایستگاه چنار ، ایستگاه قرچک و...و بعد با چند تا بچه های بزرگ هم سن و سال خودم بچه کوچیک ها رو به عنوان مسافر توی این ایستگاهها روی ترکمون جابجا می کردیم ! گاهی هم دوچرخه هامون رو با طناب پشت هم به هم وصل می کردیم و با هم رکاب می زدیم و کافی بود یکی چپ کنه تا بقیه هم تلپ تلپ بیفتند ! هر شب هم که خونه می رفتیم کنار ساق پاهامون روغنی و سیاه بود از چربی زنجیر چرخ . حالا سالها از آن موقع می گذره ، دوچرخه تا چند سال پیش توی همین زیر زمین بود و بعد از مدتی نصیب وانتی های سیار مفت بر وسایل خانه شد و دوچرخه سواری من هم محدود شده به کیشی ، پارک جنگلی ای ، جایی...

اینطوری شد که عشق و علاقه ام به دوچرخه سواری به اهریمن بزرگسالی تسخیر شد و رفت پی کارش ...

 


 
نیمه شب با شوهر عزیز من در باغ وحش با همینگوی!
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب ، فیلم

دیروز که دنبال پسرک رفتم تا منو دید با هیجان داد زد : مامان اجازه می دی با خاله ها و دوستام فردا برم باغ وحش ؟ ...مگر میشه به یه صورت معصوم با این همه هیجان و شوق نه گفت ! همانجا به پدرش زنگ زدم و اون هم با زرنگی اجازه ی رفتن یا نرفتنش رو به عهده ی خودم گذاشت ( همیشه همین کار رو می کنه !) و من مثل یک روبات رضایت نامه را امضا کردم . پسرک امروز رفت و به سلامت برگشت ولی من دیروز تا به حال هزار جور فکر و تصور برام بوجود آمد ، هم در بیداری و هم در خواب . راستش رو بخواید از خودم بدم اومد بابت این همه فکر های مزخرفی که کردم و بدترین حالت ها رو در نظر گرفتم من قرار نبود خودم رو اینقدر درگیر لحظه لحظه ی زندگی بچه ام بکنم ولی درگیر شدم اساسی حتا توی خواب هم می دیدم که پسرک را گم کرده ام و فهمیدم کار از ضمیر ناخودآگاهم خرابه . میشد یه نه بگم و خیال خودم را راحت کنم ولی تا کی میشه به بچه خودخواهانه نه گفت ، به بچه ای که امروز با چهره ی معصوم و فرمانبردار و کوچولوش درخواستی می کنه شاید بشه نه گفت ولی یه روزی به همین بچه با لنگ دراز و ته ریشی در صورت و صدایی دورگه ... نمی دونم شاید من سخت می گیرم  به هر حال حالا که پسرک خسته از باغ وحش گردی و خرس و موش و گرگ و پلنگ دیدن خوابیده من هم فیلم " نیمه شب در پاریس " را دیدم . همان طنز راحت و سهل گرفتن همه چیز از وودی آلن پیر . عمو آلن یک همینگوی خوش تیپ و مدام شیشه ی مشروب به دست و دختر کش را برایم جایگزین آن همینگوی پیری که زاده ی مجلات وطنی بود کرد که از این همینگوی وودی آلن بیشتر خوشم آمد و آنجا که پیشنهاد فیلم ملک الموت لوییس بونوئل را به خود بونوئل می داد کلی خندیدم و کیف کردم  ، هر چند سفر دوباره به قرن هجدم  در فیلم به نظرم زیادی آمد و  ... و خب در نهایت هوایی ام کرد برای قدم زدن در کوچه پس کوچه های پاریس زیر باران !

کتاب " شوهر عزیز من " از فریبا کلهر را هم خواندم که بر خلاف عنوان خاله زنکی اش رمان خوب و محکم و درست درمانی بود . قبلا هم " شروع یک زن "‌و " پایان یک مرد " را ازش خوانده بودم ولی این آخری که گویا پایان سه گانه ی خانم کلهر است بهتر بود . در واقع قصه محور بودن داستان برام کشش داشت .و همینطور مرور وقایع بعد از انقلاب ایران که آمدنش در رمان هم عجیب و هم جالب بود . در واقع زیاد عادت نداریم !


 
بهارانه
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب

بالاخره این گرمای لزج و چسبناک دعوت نشده با تکان دادن تن بهار خاله رخت بربست و گوشهای ما را به ترق ترق خوردن باران به روی آسفالت ها و لبه های داغ پنجره هامان  مهمان کرد ( عجب دو خط توپی برای نوشتن انشا شد !) ، به هر حال بارش باران بعد از این گرماهای مزخرف چسبید ، حتمن به بقیه اهالی شهر هم چسبیده که در مدت همین یک ربع گذشته دو تا ماشین از زیر پنجره مان رد شدند که با صدای بلند آهنگ " باران " امید را گذاشته بودند و خودشان را توی کوچه و پس کوچه ها رها کرده بودند .

گفتم انشا و یاد تمام لحظات مزخرف زنگهای انشا سراسر تحصیلم افتادم . همیشه از زنگ  انشا و موضوعاتش می ترسیدم ، الان علتش رو می دونم چون بلد نبودم خودم باشم تو نوشتن ،‌همیشه دنبال یک سرمشق و نمونه تو مجلات و روزنامه ها می گشتم ، همیشه التماس مادرم می کردم و یا عمه ام ... امشب توی کانال تازه تاسیس persiantoon که نمی دونم کدوم  خداپدر مادر بیامرزی  بالاخره به فکر راه اندازیش برای بچه های فارسی زبان افتاده کارتون به یاد ماندنی " رابین هود " رو گذاشت البته بدون سانسور و من حسرت خوردم برای تمام لحظات کودکی و نوجوانیمون که با تخیلات مزخرف در مورد رابین هود و ماریان گذشت در صورتی که توی خود کارتونش زحمت این تخیل رو کشیده بود و من لااقل نمی دانستم

امشب برای تخیلات ناب نوجوانی ام خیلی حسرت خوردم .

رمان " پس از تاریکی " After dark  هاروکی موراکامی را چند شب پیش یک نفس تا صبح خواندم . یعنی به خودم آمدم و دیدم وقت بردن پسرک به پیش دبستانی اش شده و من در پس ازتاریکی ام ! از نگاه خاص موراکامی به زن ها خوشم میاد .

و همینطور رمان کوتاه " روز خرگوش " خانوم بلقیس سلیمانی را هم . این هم در مورد یک روز از دست و پا زدن یک زن میانسال در کوچه پس کوچه های همین شهر بی در و پیکر است .


 
خلوتی ای که در راه است
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب ، فیلم

این که توی خیابون ها راه بری و این بادهای سرد و تمیز این روزهای تهران به سر و صورتت بخورد و از نیمی از لبه ی پنجره ها و بالکن ها و پشت بام های این شهر فرش و روفرشی و ملافه های تمیز آویزان باشه و توی پاساژها و مراکز خرید عصر به بعد جای سوزن انداختن نباشه ، این که انتهای اغلب خیابان های شهرمان را که نگاه می کنی کوههای سفید و تمیزی رو میبینیم که لااقل من یکی نمی دانستم هستند  و یا یادم رفته بودشان همه و همه خبر از نزدیکیه یک خلوتی عظیم حداقل دو هفته ای را می دهد ! ما می مانیم و این شهر بی سر و ته و خلوت و سکوت ... این طور که بوش میاد خبری هم از سفر رفتن نیست که نیست . دو سه ماه اخیر کلی برنامه چینی کرده بودم برای یک سفر که همه به هم خورد . امسال باید توی دفترچه ی آرزوها دو سه تا سفر مشتی رو هم لحاظ کنم . اون هایی که از قبل نوشته های منو می خوندند می دانند که من به قدرت کلمه ایمان دارم .

فیلم "‌آقا یوسف " را دیدم . خوب بود . یک جورهایی از انتهای فیلم دلم خنک شد . انگار انتقام من رو از همه ی پدر و مادرهایی که خودشون رو زیادی وقف بچه هاشون می کنن گرفته بود .

فیلم " مرهم " رو هم دیدم . خوشم آمد از نگاه خونسرد و بدون پیام اخلاقی فیلم ساز ( داوود نژاد ) و از اون مادر بزرگ باحال فیلم هم خیلی خیلی خوشم اومد . شاید من همچین مادربزرگی بشم در آینده !

فیلم " آلزایمر " رو هم دیدم و اصلا خوشم نیامد . از اون همه خواستن و حل شدن زن فیلم " مهتاب کرامتی "

فیلم " شاتر آیلند " را هم دیدم و هنوز که هنوزه مبهوت و گیجش . متاسفم که تا حالا در دیدنش اهمال کردم . از این همه درگیری خودم با فیلم لذت بردم . بعدن خواهرم نقدی که در کلاس زبان انگلیسی شون در مورد فیلم کرده بودند را برام تعریف کرد و بیشتر لذت بردم از معنای نماد های آب و آتش در فیلم.

کتاب " جیرجیرک " از آقای " احمد غلامی " را هم خواندم . از نشر چشمه . این کتاب را که بخوانید متوجه می شوید که چرا به نشر چشمه این روزها گیر دادند و فعلا اجازه نشر ندارد .

مجموعه " سه قطره خون " از " صادق هدایت " خودمون رو هم برای اولین بار خوندم . نسبت به صادق هدایت یک ترسی داشتم که همیشه از خوندن آثارش بر حذرم می داشت . این ترس رو پدرم در سالهای نوجوانی به دلم انداخت با بدگویی هایی که ازش کرده بود ! ولی حالا کلی کیف کردم از طنز نهفته در داستان هاش . یک طنز تند و انتقادات مستقیم مذهبی اش که در آن زمان شجاعت خاصی می طلبیده . هر چند که از نظر تکنیک داستان نویسی خیلی ضعف دارد .

این روزها بر خلاف این همه غرغری که بالا نوشتم خوشحال و آرامم .


 
آی هورمونها ! هورمونهای بی پدر !
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب

فکر کنم بنده خداها ازم ترسیدند . شوهر و پسرم را می گویم . همان وقت که به بهانه ای سر شام آسمان و ریسمان کردم و دادکی ( داد کوچکی !) ‌زدم تو روی پسرک و بلند شدم پناه بردم به اتاق ، سر راه یادم بود که کتابی را از ستون نیم متری کتابهای در دست خوانش روی اپن آشپزخانه بردارم ، اولش با سنگدلی تمام خودم را حفظ کردم و لای کتاب را باز کردم  _ صد سال تنهایی مارکز بود که با ترجمه ی بهمن فرزانه بعد از حدود سی سال دوباره به طور رسمی چاپ شده ، این نسخه را خریدم تا ببینم که از نسخه ی افستی و البته اصلش چقدر کم دارد که دیدم بسیار !! _ و بعد وقتی پسرم داشت می آمد توی اتاق و نذاشتم و دوباره داد زدم که : در راببند ، خود واقعی ام به صورت گوله گوله (؟‌) اشک های غیر قابل کنترل بروز پیدا کرد . اشکی بود که سرازیر میشد روی خانواده ی بوئندیا ها ( هنوز هم ردش باقیه روی صفحات کتاب ) . دیدید یکی به یکی دیگه می گه : مدتها بود اینطور نخندیده بودم ؟ من هم مدتها بود اینطور یک بند گریه نکرده بودم ، بی هیچ دلیلی و همینطور یک بند ، درست عین موجودات قلنبه ی کارتون سرندپیتی که وقتی گریه می کردند جزیره را سیل می گرفت .

هر چی که بود آن شب تا صبح خوشبختی صورتی از من رخت بربسته بود ! و من توی خوابهای به ضرب و زور قرص های خواب هم ندیدمش . البته بعدن فهمیدم که به علت نزدیک شدن ایام خاص زنانه اینطور دیوانه شده بودم ! معلوم نیست که خود واقعی ما این بالا و پایین رفتن هورمونها هستند یا ذرات موجود در کیهان هولوگرافی و یا هر چی !

*

یک کتاب هم معرفی نکنم نمیشه دیگه !

"رویای مادرم " نوشته ی " آلیس مونرو "‌ ترجمه " ترانه علیدوستی خودمون !" اعتراف می کنم که اولش به خاطر حس فضولی نسبت به اسم ترانه علیدوستی بود که خریدمش و بعد دیدم عجب داستانهای محکم و استخوان بندی دار خوبی . یه مجموعه داستان که خودم به شخصه داستان " صورت " و به خصوص داستان " کویینی " را از همه بیشتر دوست داشتم . الحق که ترجمه ی بسیار خوب و روانی هم شده . قیمت 5900.

فکر می کردید آلیس مونرو به این پیری باشه ؟!


 
تعطیلات ، یک فیلم و یک کتاب
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب ، فیلم

تعطیلی که اینطوری زیاد بشه و اونهم یک روز در میان علاوه بر اینکه معنای خودشو از دست میده باعث بلاتکلیفی هم میشه که بالاخره بریم سرکار نریم ، بریم مدرسه نریم ، فلان اداره یا فلان پاساژ یا فلان استخر بازه بسته ست ! وتازه باید هی سرک بکشیم به قسمت توضیحات تقویم تا بهانه ی تعطیلی ها را متوجه بشیم و بعد بگیم : همین ! به هر حال برای پسرک من که بد نشد ، صبح ها چند ساعتی را آرام می خوابه و من اینجا پای نت ناآرام هی اخبار بالا و بالاتر رفتن قیمت سکه و دلار و ورود ناو آبراهام لینکلن رو به آبهای خلیج همیشگی فارس رصد می کنم و هی خیالات می بافم و بعد دوباره خودم را ارام می کنم . غیر از این فکرهای مشوش چند تا فیلم هم دیدم که یکیش " تنها دوبار زندگی می کنیم  " بود . به نظرم فیلم خوش ساختی اومد . به خصوص موضوع فیلم نامش و همینطور بازی روان نگار جواهریان که من همین طوری هم خیلی ازش خوشم میاد . فیلم داستان یه مردیه که قدیم ها دانشجوی پزشکی بوده که گویا اخراج میشه و حالا راننده ی مینیبوسه . اول های فیلم مرد ( سیامک ) میمیره ! و بعد می بینیم که سنگ قبرهاشو کنار میزنه و میاد بیرون و می خواد اونطوری زندگی کنه که قبلن دلش می خواسته و نکرده

یه مجموعه داستان هم خوندم  به اسم " چتر کبود " از آقای جواد افهمی که  توی این وانفسای قصه گویی در داستان ها و رمانهای فارسی به نظرم نقطه ی امیدیه . چرا که هم قصه داره و هم نثر خوب و هم رعایت صحیح تکنیک های داستانی .قیمتش 3500 تومنه .


 
فکرهای یک زن همیشه گریان
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢٤ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب

بعد از مدتها به برکت این تعطیلی ها تونستم که تا لنگ ظهر بخوابم البته لنگ ظهر من ده و نیم تمام شد و آمدم سراغ وبلاگ در حالیکه لنگ ظهر بقیه هنوز ادامه دارد . حالا با یک جفت چشم پف کرده و یه لنگه چشم اشک آلود نشسته ام پای نت . سالهاست که چشم راستم اشک آلود است . اگر در یک قبیله ی سرخوستی به دنیا آمده بودم حتمن اسمم را می گذاشتند " چشم گریان " یا " همیشه گریان " . دکتر تشخیص داد که مجرای اشک چشم راستم بسته شده ولی من به تجربه فهمیدم که فصل های آلوده تر روی چشمم اثر مستقیم دارد . یکبار هم خواستم داستان دخترک همیشه گریانی را بنویسم که خیلی تصادفی مجموعه داستانی از خانوم " شکوفه آذر " را خواندم به اسم " روز گودال " که یکی از داستان هاش در مورد یک دختر همیشه گریان بود _ باز هم بقیه از من جلوتر بودند _ به هر حال با همین چشم های پفی گریان مشغول وب گردی بودم و آدرس جایی رو می خواستم که به سایت نقشه های شهری رسیدم و بعد از سر کنجکاوی دنبال خانه ی خودمان و مامانم اینا گشتم که در کمال تعجب ( لااقل برای من ) پیدایشان کردم . حتا کولرهای روی پشت باممان هم معلوم بود و حتا کجی و پرتی نقشه ی ساختمانمان و حالا سخت احساس تحت نظر بودن بهم دست داده ! آدرس سایت : نقشه

این روزها در حال خواندن کتاب " مردی که می خندد " ویکتور هوگو هستم . میشه با خیال راحت این کتاب رو خوند از بس نویسنده آدم را شیرفهم می کند با توصیفات و توضیحات سبک رمانتیسمی اش . هیچ نکته و صحنه ای بی توضیح نمی ماند و این برای مایی که این روزها همراه با خواندن داستان ها و رمانها باید حواسمان به همه ی نشانه ها و دیالوگها باشد تا از پس ادبیات مدرن و پست مدرن داستانها بر بیاییم حس بدی هم نیست . میشه با فراغ بال لم داد و حواست به تی وی هم باشه و بخوانی . ولی نمیشه با فراغ بال لم داد و فیلم " شبانه روز " را دید ! من نمی دونم چه فکری کردند کارگردان ها و تهیه کننده های این فیلم . با نشان دادن این نماها و چندین قصه ی تو در تو و آدم هایی که به نظر من در حد یک تیپ اند و در عین ادعای روشن فکری قصه های خاله زنکی عشقی و نشان دادن چند تا صحنه ی رقص خانوم ها و چند تا نقاشی سیاه و سفید .... نمی دونم . به نظرم نمادها و ادعاها ی روشنفکری با خود معنی روشنفکری قاطی شده ... شاید هم من سوادم به اینطور فیلم ها قد نمی ده ولی آنچه که مسلمه فراموشی رسالت قصه گویی در فیلم هاست و همینطور در اغلب داستان ها و رمان هایمان .

کم کم صدای اهالی خانه داره میاد . شوهر جان میپرسه : هوا ابریه ؟ داره بارون میاد الی ؟! من فکر می کنم در این شهر بزرگ همه مان با این فکر و خیال و آرزو از خواب بلند میشیم که هوا بارانی باشد ...


 
زنده بمان گابو !
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب

آنهایی که کتاب " صد سال تنهایی " را خوانده اید و با خواندنش مدتی در دهکده ی " ماکوندو " زندگی کرده اید و هنگام خواندنش هی برگشته اید و آن شاخ و برگ های شجره نامه ی "‌آئورلیانا "‌ها را مرور کردید تا بفهمید که کی بچه ی کی بوده و کی زن کی ؟ حالا بشتابید و کتاب " یادداشت های پنج ساله "‌ گابو را بخوانید با مترجم همان صد سال تنهایی " بهمن فرزانه " . انگار که دارید پست های  وبلاگ مارکز را می خوانید .  همه چیز درش هست از جایزه ی نوبل و کریسمس و بیتل ها و محمد رضا پهلوی تا خود صدسال تنهایی ... ............. جالب ترین مقاله اش در مورد سمبل ها و نماد هایی ست که مردم و اساتید و منتقدان سرار دنیا از لابلای مثلا صدسال تنهایی در آورده اند بی اینکه روح خود مارکز خبر داشته باشد !! او معتقد است که می نویسد تا فقط نوشته باشد بی توجه به هیچ نماد و سمبلی . وقتی به خاطرات مربوط به خانه ی زمان کودکی هایش اشاره می کند متوجه می شوید که هیچ رئالیسم جادویی ای وجود ندارد در آثارش !


 
IMAGINAL
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب

روی تخت دراز کشیدم و دارم کتاب " مورچه هایی که پدرم را خوردند " را می خونم . پسرک سرماخورده ام کنارم سخت خوابیده و هر از گاهی صدای فسی ازش بلند میشه . روی تخت دراز کشیدم و در حالیکه کلمات کتاب توی چشم های نیمه بسته ام وول می خورند  هوس شدید کشیدن یک سیگار رهایم نمی کند . دوست دارم دقیقن عین زن های پر از شیطنت فیلم های هالییوودی ( و نه اروپایی ) سیگاری بکشم و دودش را توی هوای بالای سرم رها کنم و همانطور ندید دستم را از کنار لبه ی تخت پایین سر بدهم و خاکستر سیگارم را توی زیر سیگاری کریستال چکی که روی زمین قرار داره بتکانم . روی تخت دراز کشیده ام و دوست دارم همانطور که به شکل های تو در تو و اسلوموشن دود سیگار نگاه می کنم به خلقت و کهکشان و آینده ی پسرک فکر کنم و بعد یادم بیاد که از لحظه های خودم دارم غافل می شم و بعد به فکر داستان نصفه نیمه ام بیفتم و به خودم نهیب بزنم که باید کاملش کنم و بعد دوباره یادم بیاد که اصلن چه اصراریه به داستان نوشتن دارم و اصلن من این جا چه غلطی دارم می کنم و گوربابای دنیا و همه ی دم و تشکیلاتش و بعد یاد عذر خواهی خفت بار عما ×  مه به سرهایمان بیفتم از دولت مفخمه ی بریتانیا و ملکه ی پیر و پاتالش و بعد بگویم دلم خنک شد تا شما باشید از این گ..ه کاری ها نکنید که حالا به گ..ه خوردن بیفتید ...نگاه کردن به دودهای پیچ در پیچ سیگار من را یاد تمام چشمهای زنانی می اندازد که دیروز دیدم . زنان اغلب جوانی که دیروز به بهانه ی عاشورا و دیدن کارناوال های عزاداری به هیبت ابر بهار اشک می ریختند و من حاضرم به جان و روح همین یکدانه پسرم قسم بخورم که همه به خاطر بی پشت و پناهی خودشان اشک های چندین مدتشان را رها می کردند . روی تخت دراز کشیده ام که ناگهان متوجه یک جفت چشم پسرک میشوم که گویا چند دقیقه ایه داره من را بی صدا دید می زند . بهش می خندم و کتابم را می بندم و دستم را به طرف پایین تخت می برم که سیگار را خاموش کنم که دستم به یخی سرامیک کف اتاق می خورد که بی هیچ زیر سیگاری ای سفت زیر پایمان ایستاده است.


 
DREAMER
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ٧ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب

خوابم سیاه و سفید بود ، من همراه خانواده ام توی یه فضای پردار و درخت خاکستری خوش خوشک نشسته بودیم که از دور دیدمشان . تانکها رو می گم ، خوابم درست عین تصویر زیر بود و من مضطرب و در حال فرار و فکر کردن به اینکه کجا بریم ...آیا بقیه هم همراه من میان ...آیا جایی که می خوایم بریم این تانکها پیدامون می کنن ... از خواب که بیدار شدم هم خیالم راحت نشد ، رفتم از توی آیفون کوچه را نگاه کردم تا از غیر واقعی بودن تانکها خیالم راحت بشه ، درکوچه ی تاریک مان تانکی نبود ولی در ذهنم همینطور روی چرخهای سنگین فلزی شان حرکت کردند .

همان نیمه شب اغلب سکانس های فیلم " لبنان " در ذهنم آمد . نود درصد این فیلم هم در یک تانک اسرائیلی می گذرد و اتفاقات بیرون از تانک را از دوربین تانک می بینیم . کل فیلم ما همراه ترس ها و خاطرات و دست پاچگی های چند جوان داخل تانک هستیم و از دریچه ی دوربین تانک جنگ را می بینیم با همه ی تبعاتش . ولی علم به اینکه شاید اونیکه پشت دم و دستگاه تانک نشسته از اونیکه بیرون روبروی تانکه بیشتر وحشت زده ست هم آرامم نمی کند. گفتم بنویسمش تا از شرش خلاص بشم .

اگر دوست دارید کتاب " خط تیره ، آیلین " را هم بخوانید . نوشته ی خانم " ماه منیر کهباسی " . داستان تمام دغدغه های یک زن است که به طرز خودآزاری ( مازوخیست ؟) بار تمام خانواده اش را به دوش می کشد .  مادر آلزایمری و از پا افتاده اش ، خواهرش که شوهر و بچه اش را از دست داده و حالا افسرده و بی حرف کنار مادر ش نشسته و این وسط هم شوهرش که سعی دارد او را متوجه زندگی واقعی بکند که چون هنوز تمام نشده نمی دانم می تواند یا نه ...  از حق نگذرم این خانوم نثر و زبان و لحن خوبی داره ( دو سه تا جایزه هم برده ) ولی چیزی که این وسط هست اینه که نمی دانم چرا ادبیات داستانی ما خلاصه شده در غم و فقدان و افسردگی و خیانت و مریضی و...انگار تا این ها نباشد داستانی شکل نمی گیره ! فقط یک مورد ادیبات شاد یادم میاد " عطر سنبل ، عطر کاج " خانم فیروزه جزایری که اونهم به نظرم چون بزرگ شده ی آمریکاست و به قیمت استفاده از خلیقات طنز و عجیب پدر و مادرش فان شده . اسم اصلیش هم Fun in Farsi هست گویا .

حالا که به انتهای این پست رسیدم می بینم که تانکها رفته اند !


 
آرامش
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب

این روزها خیلی در آرامشم . هر چند عجیبه که آدم بتونه در یک همچین اجتماع عجیبی که چند روزه سیستم های بانکیش به هم خورده و یا احتمال اینکه مقدار خیلی زیادی مهمات و موشک یهو بترکه طوریکه اغلب این کلان شهر رو بلرزونه و یا وقتی میشنوی که دستور رسیده کلمه ی والس از متون موسیقیایی حذف شود و یا ... هر چی ...با همه ی این ها من در آرامش و فقط و فقط گاهی این آرامش به خاطر خانواده ی کامپسن ها متزلزل می شود . این خانواده ی عجیب در رمان " خشم و هیاهو " . به نظرم فاکنر هم یکی از عجایب روزگاره که به خودش جرات داده و پس و پیش های ذهن عقب مونده ی بنجی رو روی کاغذ آورده ( آنهایی که کتاب رو خوندند به خصوص فصل مربوط به بنجی رو می دانند چه می گویم )

صد البته خشم و هیاهو کتابی نیست که بشه یک نفس خوندش بنابراین من لابلاش دو  تا دیگه رو هم دارم می خونم .

" برو ولگردی کن رفیق " یه مجموعه داستانه از " مهدی ربی " . چیزی که این مجموعه رو خوندنی کرده توجه نویسنده به قصه گوییه و جسارت هایی که با وجود این همه ممیزی به خرج داده . قیمتش هم 2800 تومنه . قیمتش از خیلی چیزایی که ما روزانه می خریم و می خوریم کمتره .

 و کتاب بعدی " چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس " از خانوم " بهاره رهنما " . راستش همیشه در مورد نوشته های بازیگرها مشکوک بودم . فکر می کردم یک اثر ژورنالیستیه . ولی وقتی خوندمش از موضع قبلیم پشیمون شدم . اغلب داستانهای این مجموعه خیلی زنانه هستند بدون هیچ پیشداوری و قضاوتی . هم قصه دارند و هم تکنیک .


 
غرغرهای یک زن در جهان هولوگرافیک مان !
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب

گفتم حالا که پاییز شروع شده و هوا هم خنک شده ، من هم قالب وبلاگم را پاییزی کنم ، از سور و سات پاییز یک باران را کم داریم که آن هم به مدد انرژی های موجود در این جهان هولوگرافی می بارانیمش ! اینه دیگه ! وقتی طی سه چهار روز هر وقت که پا داد و از انواع و اقسام مشغله هام فراغت پیدا می کنم کتاب " جهان هولوگرافیک " را می خوانم فکر می کنم باران را می شود بارانید ! ولی گذشته از اینها خیلی دلم می خواست هر ایرانی ای لااقل یک بار این کتاب را بخواند ، برای خود من با اینکه سالها انواع و اقسام کتاب های کارلوس کاستاندا و ذن و بودیدارما و یافته های چشم سوم و... را خوانده ام این کتاب به خاطر بعد علمی ترش جالب تر بود . خود جناب مترجمش " داریوش مهرجویی " هم خیلی روش قسم خورده ! به نظرم با خواندن این کتاب مرز خیلی باورها برایمان روشن می شه . مرز بین توهم و خیال و ایمان و اعتقاد و مذهب و خرافه و...

*

امروز ظهر رفتم دنبال پسرک مثل همیشه خواست که قبل از رفتن چند تا تاب بزرگ ! بخورد (‌تاب را می خورند ؟!) مادر یکی از دخترهایی که از سال قبل هم دورادور میشناختمش را دیدم . قیافه ی این زن بیشتر به خاطر غمگین بودن دائمی اش در ذهنم مانده بود . بلافاصله بعد از سلام و احوالپرسی شروع کرد به غر زدن : شما از این پیش دبستانی راضی هستین ؟ من که ناراضی ام ، اصلا به بچه ها نمی رسن ، به بچه ها خوراکی خوب نمی دن ، بچه ها هم چیزی یاد نمی گیرن ، من که با زور دخترم رو آوردم اینجا ، ...

این درحالیه که مرکز پیش دبستانی بدی نیست . جای نسبتا تمیزیه ،مربیای مودبی داره ، صبحانه و میان وعده هم همان شیر و کیک و سوپ و نان و پنیر و عسل و آب میوه و... داشتم فکر می کردم بیچاره شوهرش که زن غمگین ادامه داد : دیگه صدای همسرمم در اومده از بس من ناراضی ام ،‌می گه تو زیادی حساسی ، آخه بچه ی آدم باید یه چیزی یاد بگیره یانه ، باید مسائل تربیتی رو خوب بهش بفهمونن یا نه.... این ها را در حالی می گفت که دخترکش داشت سرسره را برعکس شیبش بالا می رفت !!

چیزی که هست امروز دلیل قیافه ی همیشه غمگین زن را فهمیدم ! 


 
زمستان سر آید
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۸ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب

برای من خیلی لذت بخش است که تا خرخره زیر پتو بخزم و هوای خنک و بارانی را بو بکشم و کتاب " مفید آقا " را بخوانم و با لجاجت حاضر نشوم پنجره را هم ببندم . از بس که ندیدبدید این هوا هستم . از بس که با بو کشیدن این هوا حالم خوب میشه .  فقط ای کاش این کتاب " مفید آقا " هم تا به آخر خوب پیش می رفت . دو سوم اش را با ولع خواندم . حکایت عشق و غیرت یک پسر دیوانه به اسم مجید . عشق اش نسبت به زن شوهر دار همسایه است ( نرگس ) و غیرت اش نسبت به زن پدرش ( دنیز ) . روایت ها همینطور یک در میان از حال و گذشته خیلی خوب پیش می رود ولی آخر های کتاب دیگه از دست نویسنده " مرتضا کربلایی لو " در میره . البته به نظر من که گرفتار ممیزی های ارشاد شده و مجبور شده کلی آیه قرآنی و حالات عرفانی بهش ببنده . کی بشه که از دست این همه ممیزی خلاص بشیم .

 گفتم خلاص یاد تیر خلاص افتادم . این روز ها دوست دارم بدانم که قذافی جان کجای این دنیا و توی کدام پستو قایم شده و روزی چند بار به فکر زدن تیر خلاص به آن صورت رژ لب زده و بزک کرده اش می افتد و ایا اصلا این روزها لوازم آرایش پیشین اش را پیدا می کند ؟

عکس های زیر هم خیمه و کلاه و گردن بند معروف جناب سرهنگ را نشان می دهد که توسط مخالفین اش دست به دست می شود و کیف می کنند !


 
حکایت این روز های من
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ٢۸ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب

این روزها یک فکر مثل یک خوره افتاده به روح و جانم و آن نوشتن است و نوشتن است و بس ! نمی دانم فکر کردن بهش نتیجه ای خواهد داشت یا نه ولی ........ یک عمر فکر کرده ام حالا چند وقتی هم روش .

ولی این دلیل نمی شه که براتون ننویسم که چی می خونم ! عشق در زمان وبا . مدتها منتظر در دست داشتن ترجمه ی بهمن فرزانه بودم که یکهو یک روزی توی یک شهر کتاب جلوی چشمم ظاهر شد و گفت بیا منو بخر ! و حالا دارم می خوانمش . همان حال و هوای مارکز که آدم رو در خودش غرق می کنه .

باقی سلامتتان و شادیتان و بقایتان !


 
مادام بوآری
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۳٠ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب

این دو سه شب بعد از خوابیدن اهالی خانه زیر نور اندک چراغ مطالعه با " اما بوآری " هم ذات پنداری می کردم . " مادام بوآری " را در سالهای نوجوانی خوانده بودم ولی به غیر از طرح کلی رمان چیز زیادی در یادم نمانده بود . اما این دو سه شب که خواندمش حسابی در رویاها و شور طلبی ها و شهوترانی های Ema غرق بودم و بین خودمان باشد لذت می بردم از زیر و رو کشیدن های مادام بوآری برای شوهرش . ولی موضوع به این سادگی ها هم نبوده برای نویسنده اش " گوستاو فلوبر "

به این عمو سیبیلو می آد که چنین شخصیت زن افسارگسیخته ای را آن هم در سال 1851 خلق کند ؟ در واقع به خاطر خلق این ضد قهرمان دوست داشتنی کلی مواخذه شد ولی پای " مادام بواری " اش ایستاد تا من حدود دویست سال بعد زیر نور کمرنگ چرا مطالعه و در گرمای تابستان از خواندنش لذت ببرم. البته با ترجمه ی بسیار عالیه " مهدی سحابی " .


 
آهان ! از اون لحاظ
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب

من و مادر جانم در حال قدم زدن در باغ ارم شیراز .

کمی جلوتر مرد میانه سالی را می بینیم در حالیکه دختر زیبا و کم سن و سالی را تنگ در آغوش گرفته و دارند ژست می گیرند برای کسی که دارد ازشان عکس می گیرد . 

من به مامانم : خوش به حالشون ! چه کیفی می کردند .

مامانم : آره والا . دختر به این جوونی رو گرفته سر پیری . این طور ژست گرفتن هم داره !

من : نه مامان اینا رو نمی گم که ، شاه و شاهزاده های قدیمی رو می گم که توی باغ به این قشنگی زندگی می کردند !!

*

پ.ن : هنوز درگیر خاطرات شیرازم .

پ.ن ١ : این روزها دارم سعی می کنم داستان کوتاهی را به سرانجام برسانم.

پ.ن ٢: و نیز این روزها سخت در حال خواندن مجموعه داستان کوتاه های همینگوی هستم و شیفته قلمش شدم و نیز کافکا در ساحل موراکامی و بازخوانی دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم سلینجر و دو کتاب تازه از نشر درآمده ی فریبا وفی . از نثر فریبا وفی خیلی خوشم میاد هر چقدر هم که به زنانه نویسی متهم بشه .


 
گل صحرا و نامه ای به جولیت
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب ، فیلم

همیشه شروع کردن قسمت سخت هر کاریه . ولی گیتی و همه ی انرژی های موجود در آن ثابت کرده که اگر کاری رو برای تحقق بخشیدن به رویایی شروع کنی از یک جایی به بعد ( شاید هم از اولش ) باهات همسو می شه و کمکت می کنه به شرطی که تو واقعیت بخشیدن به رویاهات رو شروع کنی . (این ها را بیشتر به خودم گفتم )

 "گل صحرا " نام یک کتابه . سرگذشت دختری سومالیاییه که در صحراهای سومالی همراه خانواده ی پرجمعیتش زندگی می کرده ....  "واریس " هر روز با پای برهنه گله شان را به صحرا می برده و شبها در میان انواع مارها و عقرب ها لای دست و پای ده دوازه خواهر و برادرش می خوابیده ... روزها در جستجوی کاسه ای آب برای خودش و خانواده اش به دل صحرا می زده و می دانسته که بدون آب نباید برگرده ... طبق رسوم وحشیانه ی قبیله شان به طرز وحشتناکی ختنه شده !! و هزار و یک سختی را متحمل شده و بعد در دوازده سالگی متوجه میشه که پدرش در ازای ۵ شتر قول ازدواج اون رو با پیرمرد شصت ساله ای داده .... که پا به فرار می گذارد .... و .... در روند فرارش ماجراهای زیادی را از سر می گذراند و حالا به عنوان نویسنده و سخنگوی حقوق زنان آفریق در سازمان ملل فعالیت می کند ..... فکر کنید که اگر فقط روزی جرات فرار از قبیله اش را پیدا نمی کرد ....

واریس دیری زن زیبا و موفقیست فقط به خاطر جراتی که به خودش داد .

این کتاب را بخوانید تا باورتان بشود که در گوشه هایی از همین دنیا چه بر سر زنان می آورند و ما خبر نداریم .

افسانه ی مهربان خیلی خوب و عزیزی برایم

*

LETTERS TO JULIET " اگر کتاب " گل صحرا را خواندید فیلم " نامه ای به جولیت " را هم ببینید و از تصاویر بکر و زیبا و مسحور کننده ی کشور ایتالیا هم لذت ببرید و در ضمن تماشاگر یک فیلم عاشقانه ی زیبا و یک دختر زیبا و چشم درشت  هم می شوید !

 

 


 
Devil
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب ، فیلم

لذت بخش ترین قسمت خانه تکانی کتابخانه تکانیست برای من . ساعتها سرک کشیدن بین صفحات کتابها و مجله های آرشیوی و بریده های روزنامه و مجله های دیروز و امروز و برگه هایی که نوشته هایی رو پراکنده درش نوشتم و حالا حتا یادم نمیاد کی و در چه حس و حالتی . توی یکی از حاشیه نویسی های کتابهام در کمال تعجب دیدم نوشته ام : من دیشب شیطان را در خواب دیدم و ابهتش را . نمی دانم این یکی را کی نوشتم ولی می دانم که حتمن آن وقتها تحت تاثیر کتابهای کارلوس کاستاندا و " شیطان و دوشیزه پریم " پائولو کوییلو بودم و شیطان از لابلای تصویر سازیهای ناشی از حال و هوای اون کتابها به خوابم راه پیدا کرده بوده و الا مرا چه به شیطان ؟!

ولی دیشب فیلم Devil را دیدم و واقعا دیدم ابهتش را . البته نه در فیلم بلکه در نگاه و ذهن تهیه کنندگان فیلم ، آنهم وسط تمام تکنیک ها و پولهای موجود در هالیوود . اینکه یکی حرفهای مادربزرگش را در مورد شیطان با استفاده از امکانات هالیوود تبدیل به فیلم تقریبن خوش ساختی بکند جای فکر داره . فیلم داستان پنج نفره که به طریقی سوار یک آسانسور واقع در یک برج مدرن می شوند و بعد ناگهان آسانسور در طبقه ای می ایستد . اول همه چیز عادیه ولی کم کم که هر کار می کنند موفق به باز کردن در آسانسور نمی شوند و بعد آدمهای داخل آسانسور به جان هم می افتند ... شیطانش هم یه جایی اون وسط مسطهاست !

وجود این همه فیلم  و کتاب و مقاله در مورد یک نیروی معروف به اهریمنی و شرارت بعد جالبی از انسانها را نمایان می کنه . در کتب مذهبی همانقدر که از شیطان نام برده شده به فرشته های مودب و به دادرس و خوب ! هم اشاره شده ولی توجه عموم انسانها به شرارت به نظرم به خاطر میل ذاتی انسانهاست به شیطانی شدن و شیطانی کردن . به نظرم یک نوع توجیه و زد و بند ناخودآگاهه بین تمایل انجام به بدی و این همه نهی از منکر موجود در دنیا .تازه اگر بشود مرزی میان بدی و خوبی قائل شد .

اینروزها غیر از دیدن فیلم شیطان و داشتن افکار شیطانی دارم کتاب " مترجم دردها " خانوم جومپا لاهیری رو هم می خونم . نمی دانم چرا از این یکی تا به حال جا مانده بودم ولی به نظرم خیلی بهتر و حرفه ای تر و داستانی تر از دو کتاب دیگر خانوم نویسندست : " همنام " و " خاک غریب " با اینکه مترجم دردها اولین اثرش بوده . 


 
مدتی این مثنوی تاخیر شد
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب

گفته بودم که به قدرت کلمه ایمان دارم اما نه تا این حد که به محض اینکه یه کوچولو از ذهنم گذشت که مدتی باید ترک این وبلاگ کنم فورا کامپیوترم مشکل سخت افزاری پیدا کرد و بعد این خانه مدتی بی صاحب ماند . به همین راحتی . البته نمی دانم چه حسی بود که منو وادار می کرد که به هیچ کافی نتی نروم و به هیچ کامپیوتر دستی وایرلس داری هم که در فامیل بود محل نگذارم . گفتم بگذار مدتی تن به رخوت بهار بسپارم . حالا اما من اینجا نشسته ام و با ولع به خانه های دوستان سر می زنم تا بدانم در این مدت مثلا کامشین جان چندتا فیلم دیده و من بی خبرم !

واقعیتش اینه که من از بهار و بوی گرم و لزجش چندان خوشم نمیاد . از همین حالا روز شماری می کنم برای خنکای غروبهای دلگیر پاییزی . و واقعیت بزرگتر اینه که فصل ها اصلا توجهی به خوش آمد من ندارند و می آیند و می روند برای خوشایند و دلتنگی  دیگران . و این خصلت قدرت بزرگ طبیعت است . همانطور که دیدیم بر سر ژاپن چه آورد لرزش و ارتفاع طبیعت .

گفتم ژاپن یاد موراکامی و " کافکا در ساحل " اش افتادم . روایت فرار کافکا از خانه خفتم را گرفته و جرات نمی کنم ادامه بدم خواندنش را . چرای این را هم نمی دانم .

جدایی نادر از سیمین را اگر ندیده اید بروید و ببینید . حتا لازم شد برایش صف بایستید  من که تا امروز که حدود دو هفته از دیدنش گذشته هنوز دارم با نادر و سیمین و حجت و زنش زندگی می کنم . خوبیه فیلمنامه ها ی اصغر فرهادی اینه که هنوز بعد از دو سال درگیر الی ام و حالا نادر و بقیه ...

تعطیلات با عهد و عیال سفر یک روزه ای هم به همدان داشتیم فقط برای اینکه سفرنوروزی ای داشته باشیم ! همدان شهر تمیزی بود . کوههای بسیار نزدیک و براقی داشت . زیر نور آفتاب قله هایش مثل الماسهایی غول آسا می درخشیدند . مردم خوش برخوردی هم داشت .

یک شب هم قبل از خواب فقط از ذهنم عبور کرد که کاش کتاب " خاطره دلبرکان غمگین من " از مارکز را می خواندم تاببینم برای چه این همه سال ممنوع بوده و فردای همان شب در حالیکه داشتیم خوش خوشک در خیابان سرسبز ( محله ی کامشین اینها !) لابلای جمعیت بسیار زیاد قدم می زدم چشمم به دست فروش کتابی افتاد که در بساطش یک دانه کتاب " خاطره ی دلبرکلن غمگین من " داشت . خریدم و تا به خانه برسم نیمی اش را خواندم و دیدم چه مزخرفی را سالها از ما پنهان می کردند ! گفته بودم که به جادوی کلمات ایمان دارم .

( چقدر از کامشین یاد کردم ! ) به هر حال آرزوی سالی پر از سلامتی و خوشی و پول را برای همه تان دارم .


 
از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱٤ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: کتاب

هر هنری خودش را بین عامه ی مردم اینطور نشان می دهد که از میان عده ی زیادی فقط تعدادی می توانند نقاشی ای خاص بکشند ، عکسی خاص بگیرند ، رقصی خاص بکنند ، مجسمه ای فوق العاده درست کنند ... ولی به طور کل اغلب مردم فکر می کنند نویسندگی از همه ی این هنرها آسان تر است ! اما چه کسی می تواند در مورد یک کار روزمره اش چند صفحه ی خواندنی بنویسد آنطور که " هاروکی موراکامی " . دویدن برای اغلب ماها چه عمل خاصی محسوب می شود و یا اصلا اگر بدویم در موردش حرفی داریم بزنیم ؟ ولی موراکامی چیزی حدود ١٨٠ صفحه ی جذاب و خواندنی در مورد دویدن های طول زندگی اش در کتاب " از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم " نوشته ، آنقدر جذاب که کمتر بتوانی از جمله ای راحت بگذری . تصور ما از ژاپنی ها محدود می شوند به همان هانیکو و اوشین و نهایت گروه بی تربیت یاکوزاها ! ولی موراکامی جهانی فکر می کند و جهانی می نویسد و یکی از امیدهای جایزه ی نوبل ادبیات سالهای پیش روست ، هر چند برای خودش نوبل اصلا اهمیت ندارد . او سالهای جوانی اش را صرف گرداندن  یک کافه - بار  کرد ( از ٢٢ تا ٣٠ سالگی ) با همسرش شب و روز کار می کردند بی آنکه حتا یک کلمه بنویسد و یا حتا به فکر نوشتن باشد . ولی روزی ناگهان ندایی او را به نوشتن فرا می خواند ! و او با کمک همسرش رستوران کوچکش را که به مرحله ی خوب درآمدزایی هم رسیده بود می فروشد و می نشیند و فقط می نویسد و می نویسد و حالا او نویسنده ای جهانیست . کدام ما جرات اش را داریم که در اوج زندگی اجتماعی مان همه چیز را رها کنیم و فقط به رویای مان تحقق بخشیم ؟

پ.ن : مخاطب بیشتر این حرفها خودم هستم .

پ.ن ١: به شدت دلم می خواهد کتاب " کافکا در ساحل " موراکامی را بخوانم  . اگر کسی خوانده بگوید چجوریه .

پ.ن.٢: این پرشین بلاگ چش شده ؟؟!!


 
به سلامتی خانوم ها
ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ٤ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: کتاب

چندین روزه که دچار قلقلک وجدان شدم ، البته من اسمش را گذاشته ام قلقلک وجدان ، وقتی یک مساله ای مدام تلنگر می زند بهم و هی می آید توی ذهنم و من پسش می زنم و دوباره می آید و من بهش می خندم و دوباره و دوباره می آید و آخر سر مجبور می شوم یک جوری خودم را راحت کنم  و کجا بهتر از وبلاگم . موضوع از نوشتن مکالمات خانوم ها شروع شد در همین وبلاگ که : زن ها اینطوری اند ! و بعد این نگاه جنسیتی شرقی ام مرا تا به این لحظه آسوده نگذاشت و هی رفت و آمد و مرا قلقلک داد که : چرا ؟ چرا از جنس خودم این طوری نوشتم ، که حالا اگر یک نفر فارسی زبان از یک کشور دیگر بخواندش چه فکری می کند ، که چرا دامن زدم به مساله ای که سالها در مورد زنان دغدغه ام بوده ، که مگر خود من هم مثل همه ی زنها گاهی خاله زنک نمی شوم (‌حالا گیریم کمتر ) ، که ... و بعد تصمیم گرفتم که آن نوشته را حذف کنم دیدم آدمی هم نیستم که زیر حرف قبلی ام بزنم تا اینکه چند روز پیش آنتوان چخوف به فریادم رسید ! همین طور که لابلای کتابهای کتاب فروشی گالری پردیس پارک ملت قدم می زدم یک کتاب از دور خودش را بهم نشان داد البته بیشتر عنوانش : به سلامتی خانم ها . مجموعه ی صد داستان کوتاه و طنز از آنتوان چخوف که به سلامتی خانم ها عنوان یکی از داستان هاست که در آن مردی در یک مهمانی جام شرابش را به سلامتی خانوم ها بالا می برد و وقتی با مخالفت بقیه مواجه می شود در مورد محاسن به چشم نیامده ی خانوم ها صحبت می کند و در آخر همه را مجاب می کنند طوریکه برایش هورا می کشند و می نوشند به سلامتی خانوم ها !  بعد از خواندن این داستان کمی وجدانم آسوده شد و حالا از همین جا سر تعظیم فرود می آورم برای همه ی زنهای این دیار چه آنها که صد قلم آرایش می کنند و چه آنها که توی اتوبوس و متروها با یک عدد دستگاه ذکر شمار مدام زیر لب چیزهایی می گویند و چه آنها که دانشجواند و درس می خوانند و چه آنهایی که ورزشکارند و خانه دار و کارمند و آرایشگر و فروشنده ( حتا خود فروش ) و چه آنهایی که نقاش اند و موزیسن و عکاس و یا خوانندگی می کنند در خفا و .... و همه ی آنهایی که با وجود همه ی این کارها مادر هم هستند  . پس : به سلامتی خانوم ها .

*

پ.ن: روز گذشته بعد از یکی دو سال با خواهر جانم راهی نشر محترم چشمه شدیم و ساعتی را بین پله های طبقه ی اول و دوم آنجا گذراندیم و با خریدن چند نمونه اقلام فرهنگی کمکی به صنعت نشر کشورمان کردیم ! در راه هر وقت چشم مان به مانتو یا پالتو ، کیفی ، کفشی ، آویز موبایلی ، ... می خورد و وسوسه مان می کرد به خودمان نهیب می زدیم که امروز روز خرید فرهنگیست ! اقلام فرهنگی خریداری شده : کتاب های : از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم ( هاروکی موراکامی ) ، چهارشنبه ی دیوانه ( الهامه کاغذچی ) ،دو قدم این ور خط ( احمد پوری ) ،بهار ۶٣ ( مجتبا پور محسن ) ، نامه ای عاشقانه از تیمارستان ایالتی ( ریچارد براتیگان )

و یک عدد پیکسل خیلی خوشگل که با دیدنش هر بار پرت می شوم به دنیای کودکی هایم و کارتون : سوزی . هر وقت در خیابان زنی را دیدید که به کیفش این پیکسل را وصل کرده با خودتان بگویید شاید این الی باشد !


 
تمام زمستان مرا گرم کن
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: کتاب

در یک عصر دلگیری که فقط روی تقویم نشانی از زمستان بودن دارد لیوان چای به دست پشت پنجره ایستاده ام و کوچه را رصد می کنم !  آن بیرون همه در حال زندگی که نه اغلب در حال گذران تمام کارهای دیروزشان هستند و خودم هم . آرام آرام چایم را می نوشم و درست همان جا که فکر می کنم که الان است که گرمم شود از داغی چای ، ناگهان سردم می شود . آنقدر سرد که رفتم پالتوم رو پوشیدم و من بودم و حس تهی بودن و سرمایی که می لرزاندم . شاید از بحرانهای مخصوص سی و سه ساله هاست و شاید هم به خاطر این خورشیدگرفتگی نصفه و نیمه ست و شاید هم از تاثیرات دیدن فیلمThe kids are all rightاست . هر چه هست سردم کرده بی برف و باران و حتا نسیمی خنک .

*

عنوان برگرفته از مجموعه داستانی با همین نام از آقای " علی خدایی " از نشر مرکز . داستانهایش گرچه نه ده سال پیش نوشته و چاپ شده ولی در این روزگار هم بسیار ملموس و واقعی هستند . داستان آدمهایی به شدت مشغول و سرگشته که نسل امروز را تربیت کرده اند .


 
رویای آمریکا
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱٩ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: کتاب

مشغول خواندن کتاب " تام پین " اثر " هوارد فاوست " هستم با ترجمه ی بسیار عالی " حسن کامشاد " . چیزی که من را مجذوب این کتاب کرده شخصیت اصلی رمان نیست که برعکس به نظرم خیلی هم نچسب بود ( مگر باید می چسبید !) و البته گویای قدرت شخصیت پردازیه قوی نویسنده است . رمان داستان واقعی زندگی شخصی به نام تام پین است که در قرن هجدهم از انگلستان به سرزمین فرصتها - آمریکا - مهاجرت می کند که آن موقع مستعمره ی انگلستان بوده و با وجود کم سوادی و زندگی پر از فقر و نکبت و شغل مضحکی چون شکم بند دوزی ( همان لباس زیر دوزی خودمان !) برای زنان که در سرزمین خودش داشته ولی با کمی تلاش در آمریکا به شغل و سطح در آمدی خوب می رسد و کم کم تبدیل به یک رهبر انقلابی می شود بر علیه انگلستان ! تام پین با وجود اینکه نام پر رنگی در میان رهبران انقلابیه دنیا ندارد ولی نقش بسزایی در روند آزادی آمریکا داشته است .

ولی آنچه که من را بیشتر مجذوب این کتاب کرده توصیف خیلی خوب و کامل آمریکای قرن هجده است و مقایسه اش با ایران خودمان در همان قرن و الان . من اطلاعات تاریخی و اجتماعی خاص تری ندارم ولی حاضرم قسم بخورم که مردم ما خیلی متمدن تر از آمریکاییها بوده اند . سرزمینی که داشتن بازار برده فروشی ( انسان فروشی ) یکی از محاسنش به حساب می آمده . بازاری که در آن دلم نمی خواهد بگویم برده که انسانها را اعم از زن و مرد و بچه لخت مادرزاد می کرده اند و وسط میدان می گذاشتند و بعد مزایده شروع می شده ... : این دختر که این وسط می بینید باکره است ... این مرد که این وسط است شلاق خور خوبی دارد ... خوب کار می کند ... این زن اندام و کپلهای سفتی دارد ... بچه ای که الان در شکم دارد از خودم است !! ...    فکر کنید این ها جملاتی بوده که فروشندگان برای تبلیغ و بالا بردن قیمت جنسشان !! می گفته اند .

غیر از این مورد وضیعت بی سوادی و فقر و فقدان بهداشت و ... خیلی مسائل دیگر که البته از خصایص مهاجرت است و به خوبی در این کتاب به آن اشاره شده . نمونه ی بسیار خوب و روشنش در فیلم Gangs of newyork به خوبی به تصویر کشیده شده . ( من عاشق این فیلم و بازیهای دنیل دی لوییز و دی کاپریو اش هستم ).

و در آخر سوالی که برایم همیشه وجود داشته و با خواندن این کتاب بیشتر شد این است که : چگونه یک قوم مهاجر و با فرهنگ های مختلف و با آن وضعیت اسفبار به چنین سرزمینی تبدیل شده که سالیان سال است که رویای اغلب مردم جهان است و سرزمین آزادی و فرصتها ...


 
روز گودال
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: کتاب

برای خیلی هامون اغلب روزها با یک چیزی شروع می شه ،‌حتا اگر توجه نکنیم . مثلن برای من امروز روز خربزه بود ! چون با صدای خربزه فروش محترم و سحر خیز بیدار شدم ! یا اینکه یه روزایی روز سگی هستند و  یا یک روز کامل تحت تاثیر جمله ای ،‌کتابی ، فیلمی هستیم . برخی روزها هم تا شب تحت تاثیر کسی هستیم .

اغلب اینها را آخر شب متوجه میشیم ، بعضیهامون براش اسم میذاریم و بعضی هامون بهش اهمیت نمی دیم .

*

"روز گودال" اسم کتابیه از خانوم " شکوفه آذر " . یک مجموعه داستانه که یکی از داستانهاش روز گودالیه خانوم آذره ! داستانهای عجیبیه و در عین حال زندگیه خاصی درش جریان داره . 

لطفن نگید که حتمن می خونمش که باور نمی کنم ! 


 
بی برقی و بی قراری !
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: کتاب

تقریبن 24 ساعت برق نداشتیم . به همین راحتی ! در مملکت گل و بلبل همه اتفاقی امکان پذیر است . بدون هیچ اخطار قبلی و بدون هیچ توضیحی .

در عوض مجبور شدیم بعد از مدتها شام را زیر نور شمع و شاعرانه بخوریم . دو سه ساعت اول برای فرزند جان جالب بود ، تمام نقاط تاریک خانه را با چراغ قوه می کاوید . ولی کم کم شروع به نق زدن کرد . کارتونها و پلی استیشن و بازیهای کامپیوتری اش را می خواست .

کم کم من و شوهر جان هم شروع کردیم به نق زدن . من کامپیوترم و او فوتبالش را می خواست و هر دو به طور مشترک بی بی سی فارسی مان را ! در عوض مجبور شدم هی کتاب بخوانم - هم برای خودم وهم برای فرزند جان - و شوهر جان هم پناه آورد به جدول حل کردن . از اینها که خسته شدیم مجبور شدیم ! با هم حرف بزنیم . از خاطرات قدیم تا پیش آمد های جدیدی که فکر می کردیم مهم نیست و به هم نگفته بودیم .

نیم ساعت پیش که برق آمد من هجوم آوردم پای اینترنتم و فرزند جان هم در حال تماشای اسپایدرمن و بن 10 و شوهر جان هم رفت سر کار .

کتابهایی که مجبور شدم بخوان :

بارون درخت نشین اثر " ایتالوکالوینو " یک رمان فانتزی و جالب .

رویای تبت اثر " فریبا وفی " که من عاشق سبک نویسندگی اش هستم . یک رمان کوتاه زنانه .

پ ن : گاهی از تمدن که فاصله بگیریم به یکدیگر نزدیک می شویم !


 
من یک سایه ام
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ٩ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: کتاب

آرام کتاب می خوانم ، آرام آشپزی می کنم ، فرزند جان را کلاس اسکیت می برم و در حالیکه مناظره ی بی انتهای مادرهای بچه ها را نگاه می کنم آرام گوشه ای می نشینم و کتابی ، مجله ای می خوانم و یا ژانگولر بازیهای فرزند جان را نگاه می کنم ، چهل دقیقه و یا یک ساعت ! تلفن منزل را اشغال می کنم در حالیکه کمترین حرف را می زنم ، آرام گریه می کنم ، آرام با شوهر جان قهر می کنم و آرام هم آشتی ! ... من یک سایه ام ؟

*

عنوان بر گرفته از کتابی به همین نام از خانوم " فیروزه گلسرخی " نشر نی به قیمت 1800 تومان . داستانهایی ساده و روان . خود خود زندگی که من و تو خیلی باهاش در ارتباطیم و وقتی می خوانیمش برایمان آشناست . آدمهایی که شاید همین همسایه ی بغلی مان باشند و یا صاحب همین مغازه ای که امروز ازش خرید کردیم و یا کارمند همین اداره ای که دیروز پیشش بودیم .

بخرید و بخوانیدش . قیمتش خیلی کمتر از پولهاییکه بابت سیگاری و یا لوازم آرایشی ، چیزی می دهیم .


 
سفر به گرای 270 درجه
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ٢٤ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: کتاب

اینجا ایران است .

جاییکه اغلب دخترکانش از سنین خیلی پایین رویای زندگی زناشویی در سنین بالا را در سر می پرورانند.

جاییکه پسرکانش رویای مردی خود را در پکهای محکم به سیگار و قلیان می بافند و لحظات جوان خود را دود می کنند.

جاییکه جوانانش تمام پس انداز زندگی شان را در شبکه های هرمی به حساب کس دیگری واریز می کنند و از فرط بیکاری ! شب و روزهایشان را با رویای ماشین و لباس مارکدار و ویلا می گذرانند .

جاییکه والدین فرزندانشان را " شما " خطاب می کنند و فرزندان آنها را " هیچ " می انگارند .

جاییکه زن به زن در قالب مادر شوهر و عروس و زنداداش رحم نمی کند و بعد هر کدام اینها جداگانه برای اخبار و اتفاقات فمینیستی هورا می کشند .

جاییکه در تمام فیلمها و سریالهایش زنان با حجاب به رختخواب می روند .

جاییکه مردمانش در کمال خونسردی دستشان را از پنجره ی اتوموبیلشان بیرون می آورند تا پوست موز و تخمه شان را بیرون بریزند تا قبل از طلوع آفتاب دیگری جاروشان کند .

جاییکه اغلب دخترکان و زنانش از صبح تا شب سریالهای نمی دانم کجاییه فارسی وان را دنبال می کنند و فکر می کنند از آنها درسهای بزرگ بزرگ می گیرند .

جاییکه پدران و مادرانش وظیفه ی خود می دانند که به هر قیمتی تمام خرج بچه هایشان را بپردازند و بعد مدام بگویند : نمی دانم چرا سن سکته اینقدر کم شده !

جاییکه عده ای برخی شبها بی جهت ! به پشت بام می روند و مدام تکرار می کنند : خدا بزرگ است !

جاییکه سالهای دور جوانانش بی اعتنا به اشک مادر و همسر و رنج پدرشان و گاهی همراه پدرشان جان و روح خود را در دست گرفتند و جنگیدند تا همین ایرانمان تا همیشه "باشد" . می دانم که می دانید ولی کتاب " سفر به گرای 270 درجه " از " احمد دهقان " را بخوانید تا بیشتر ببینید !

شما فکر می کنید ایران کجاست ؟


 
آدم و حوا
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: کتاب

 

 

 

داستان آفرینش . آدم و حوا . همه اش همین است . کل کتاب را می گویم . کتاب " آدم و حوا " نوشته ی " محمد محمد علی " انتشارات کاروان .

ولی مسلمن همه ی داستان آفرینش همین یک جمله نیست . حقیقتش این است که تو کتاب را می خوانی و می خوانی و با اینکه هزاران بار در مدرسه و کتابها و کلاسهای دانشگاهی و ... داستان آفرینش را خوانده ای و فکر می کنی همه را از بری ولی غرق می شوی در خط به خط نوشته های کتاب . گاهی خدا می شوی با آن همه خالق بودن و قدرتمند بودن و پنهان کاری اش بابت ساختن آدم از گل و خاکی که حارث حاضر نشد برود از زمین بیاورد و به این دلیل شد ابلیس و گاهی آدم می شوی ! با آن همه بهت ناشی از آدم بودن و متمایز بودنش از بقیه ی مخلوقات و گاهی حوا می شوی با آن همه ناز و زیبایی که برایمان قابل تصور نیست . لااقل برای من که قابل تصور نیست ! و البته همراه هبوط دردناک آدم و حوا پرت می شوی به زمین و تاریکی و فراق آدم و حوا . و هی با خودت می گویی مگر خداوند خودش نمی توانست برود از زمین خاک بیاورد که به ابلیس سپرد ! مگر خداوند نمی دانست که ابلیس دارد حوا و آدم را وسوسه می کند برای خوردن میوه ی ممنوعه ، پس چرا جلویش را نگرفت ! ... و بعد فکر می کنی نکند همه ی این ماجرای وسوسه و هبوط شوخی خداوند با بشر بوده ...کسی چه می داند ؟

سالهاست که همه مان حوا را مقصر می دانیم در رانده شدنمان از بهشت ، با خواندن این کتاب با خود گفتم شاید همه مان باید ممنون باشیم از حوا برای دیدن اینهمه زیبایی و تنوع و طبیعت موجود در زمین با همه ی ترسها و دلهره های مخصوص به خودش و حتا مرگ که اینقدر برایمان مبهم و دلهره آوراست . کسی چه می داند شاید این همه شوخی خداوند بوده با ما ....

جمله ای از کتاب :

بعد از هبوط آدم و حوا فرشته ها بر آدم و حوا دل سوزاندند و از خداوند در این باره سوال کردند و خداوند فرمود : ( به اطاعت ایشان ، من نیز ایشان را ثواب می دهم تا فضل من پدید آید و به معصیت ایشان ، ایشان را بیامرزم تا رحمت من پدید آید .)

دیدید حالا !

اینهمه گفتم وسوسه خواندن کتاب به جانتان نیفتاد ؟ معلومه ابلیس خوبی نیستم ! اگر هم خواندیدش دوست دارم نظرتان را بدانم .

 


 
دو پیشنهاد خواندنی
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: کتاب

چند بار به بهشت و جهنم فکر کرده اید ؟ حالا با اطمینان از به بهشت رفتنتان چند بار بهشت را در ذهنتان تجسم کرده اید ؟ جایی پر از گل و بلبل و و هوای خوب و درخت و جویهای آب زلال و هوای تمیز و برای مردها پر از حوری و پری و برای زنها هم لابد پسرکان خوش سیما ! و راستش را بگویید چند بار به نظرتان همه ی اینها تکراری و کسل کننده آمده آن هم برای عمر جاویدان ، احتمالا ! ... و تازه چند بار از بس به نتیجه ای نرسیدید بی خیال فکر کردن به چیزی شدید که کسی ندیده و کسی چه می داند ...

به اندازه ی همه ی آدمها تصوری از بهشت هست و یکی از این تصورات از آقا یا خانم " میچ البوم " در کتاب " در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند " در قالب داستانی پر کشش آمده . امیدوارم قبل از من خوانده باشیدش و یا لااقل بعد از این وسوسه شوید و بخوانیدش ! بهتان اطمینان می دهم که از خریدن و خواندنش پشیمان نمی شوید .( التماس می کنم بخوانیدش !!) ( قیمت 2800 تومان ، انتشارات کاروان )

و نیز یک کتاب دیگر که پیشنهاد نمی کنم بخریدش ولی به خواندنش می ارزد . " گتسبی بزرگ " اثر "‌اسکات فیتس جرالد " ،‌یک رمان عاشقانه ی خیلی آرام که تا میاید درگیرت کند تمام می شود ! ولی ترجمه ی خوبی داره ( کریم امامی ) هر چند با کلمات و اصطلاحاتی کمی قدیمی .

خواستم عکسهایی از کتابها بگذارم ولی از بس ٢٢ بهمنه نشد !

روز عشق از هر نوعش ( ولنتاین و اسفندگان ) بر همه دوستانم مبارک باشه !

 


 
تنهایی پر هیاهو
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۸ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: کتاب

گاهی وقت ها کنار کسی نشسته ای ودلت می خواهد حرفی را به او بزنی ولی پیشاپیش می دانی که حرفت را نمی فهمد ، اینجاست که ناگهان احساس تنهایی میکنی . کنار ساحل دریا هم که به هر حال حس خاصی همراه تنهایی عمیق بهت دست میده ! و نیز وقتهایی که بارانی ، برفی می بارد ! گاهی وقتها ، برعکس ، دور و برت خیلی شلوغست و دلت لحظه ای تنهایی می خواهد . گاهی وقت ها حتی خدا هم تنهاست و دلش می خواهد با توحرف بزند ولی تو از بس مشغولی صدایش را نمی شنوی . گاهی اوقات نوعی تنهایی را در چهره ی معصومانه ی مادرت بعد از رفتن پدر می بینی و از همه بدتر اینکه میدانی با وجود فرزند و یا فرزندانت در آینده باز هم تنها خواهی بود ....

 

* عنوان برگرفته از کتابی به همین نام اثر نویسنده ی اهل چک به نام بهومیل هرابال (‌به ضم ب ) است ( دارید اسم رو !!) که با خواندنش متوجه معصومیت بی نهایت نویسنده که هم در تصویرش و هم در اغلب صفحات کتابش جاریست می شوید .


 
عقاید یک دلقک
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۳ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: کتاب

 

- در پارک دخترجوانی را دیدم با چهره ای بکر و زیبایی اساطیری که با غرور و صلابت قدم بر میداشت و هوای اطرافش را به طور محسوسی جابجا میکرد ولی در حالت نگاهش چیزی را دیدم که غرور نادرش را کمی مخدوش (مشکوک!) میکرد : طلب عشق . با خودم گفتم : امیدوارم یادش باشد که : اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم .

- توی دنیا هیچ حرفی بدتر از این نیست که یکی هر چی دلش خواست به آدم بگه بعد در کمال وقاحت بگه : من هیچی تو دلم نیست !! اگر این همه حرف به تو زدم !!! یکی نیست بگه اگر این حرفها از ذهن محترم تو نگذشته پس چطوری از دهان مبارک تو در آمده ؟! ( فکر کنم این فقط تو فرهنگ ایرانی ما وجود داشته باشه !)

- داشتم زعفران آسیاب میکردم یهو به خودم آمدم دیدم دارم خرده های زعفران را که روی میز ریخته بود با دقت جمع میکنم ، فهمیدم زعفران خیلی گران شده ! : ارزش هر چیزی را که بدانیم بیشتر از آن مراقبت میکنیم !

- دخترک سخت گریه میکرد ، به خاطر شال گردنش که زیر نیمکت مدرسه جا گذاشته بود ، دوستش از او پرسید : حالا خیلی گرون قیمت بود ؟ دخترک با خودش فکر کرد : نه ، آخه مامانم دعوام میکنه !

* عنوان مطلب از کتابی با همین نام گرفته شده اثر نویسنده آلمانی " هانریش بل " که در آن نویسنده همینطور یکنفس از زبان شخصیت عاشق پیشه ی رمان که یک دلقک است حرف میزند و حرف میزند و تو یهو به خودت میایی میبینی یکنفس نصفش را تمام کردی ! به نظرم این روش بعدها مورد توجه دی . جی . سالینجر و جناب فرهاد جعفری ( شبه روشنفکر اصولگرایی که به طرز بیمارگونه ای ! طرفداری یک کسی را میکند !) قرار گرفت و " ناتور دشت "‌و " کافه پیانو " را اینگونه نوشتند .