شجاع باشید و وارد " اتاق " شوید

از تی وی صدای آهنگ آشنایی را می شنوم و هی فکر می کنم که این کدوم آهنگ بود و بعد یهو خودم را می بینم همراه خواهرهام و مامان و بابام  داخل یک پیکان سفید که جاده ی پیچ پیچی چالوس را بالا و پایین می کنیم و همین آهنگ از پخش ماشین که همیشه بهش ضبط می گیم پخش میشه : شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...روی شانه های بابا موقع راندن ماشین یک کله ی سراسر موهای سفید است . موهای سفید و نقره ای براق و ندیده هم می دانم که چشم هاش رو ریز کرده روی جاده . ما رویهم رفته خانواده ی ساکتی هستیم  در خفا گریه می کنیم و حتا در خفا شادی میکنیم . حالا می دانم که این خصلت مزخرف رو از پدرمون به ارث بردیم و موهای زود سفید شده ام را هم .پدرم فکر می کرد که آدم های دور وبر باید مثل خودش فکر و عمل کنند . ما هم تقریبا همیشه همین کار را می کردیم یعنی مامانم بهمون اینطوری یاد داده بود ولی بقیه که این قانون را نمی دانستند ، پس ما اغلب تنها سفر می رفتیم . قبلن ها فکر می کردم حق با ماست ولی الآن مدتهاست می دانم که حق با اونها ! بوده . یک عمر به دنبال تغییر دنیای اطراف بودن و بعد یک لحظه چشم باز می کنی و میبینی داری بقیه رو از دالان منتهی به مرگ می بینی و دیگر شاید هیچ ، شاید هم خیلی چیزها ! هنوز می خواند شانه هایت را برای گریه کردن دوست...ولی من دیگه مدتهاست گریه کردن را دوست ندارم ...

تمام این دو روز را داشتم کتاب " اتاق " را می خوندم .... تمام لحظه لحظه های این دو روز و حتا همین الان هم دل و ذهن و فکرم پیش جک کوچولوست . دلیل خیلی زیادش برای اینه که خودم یه پسر تقریبا همین سن جک رو دارم . جک پنج سالشه و پسر من شش و نیم ساله . لحظه لحظه همراه این مادر و پسر بودم ، گاهی از شدت ترس و هیجان تمام عضله های بدنم عین سنگ میشد ... " اتاق " از زبون یه بچه ی پنج ساله روایت میشه . یه بچه ی پنج ساله که از بدو تولدش با مامانش توی یک اتاق محبوسه و البته اون تصور دنیای دیگه ای رو نمی تونه بکنه . تمام رمان از زبان این بچه با همه ی کنجکاوی هاش و با همه ی نگاه های معصومانه اش روایت میشه و اینکه اون دنیا رو ندیده و شب ها وقتی " نیک پیر " میاد مادرش اون رو توی جارختی می فرسته تا آسیبی نبینه . در واقع این رمان برگرفته از یک ماجرای واقعیه. گویا چهار سال پیش یه خبری منتشر میشه مبنی بر اینکه یه مرد اتریشی یک زن را ( که می گویند دختر خودش بوده !)‌ به مدت هفت سال در یک زیرزمین زندانی می کند و از این زن صاحب یک پسر هم میشود. پسر و زن در این مدت با هم زندگی میکنند و حالا فکر کنید این رمان را این بچه روایت می کند.

نویسنده ی کتاب خانم " اما دون اهو " ست ( زیاد خودتان را درگیر اسم نخراشیده اش نکنید !) . کتاب را نشر آموت منتشر کرده . با ترجمه ی خیلی خوب و روان " علی قانع " که قبلا هم کتاب " مورچه هایی که پدرم را خوردند " را ازش خواندم . دو تا ترجمه ی دیگه هم تو بازار هست از این کتاب ولی گویا این ترجمه از همه بهتره.قیمت 7500 تومان. ضمنا از پرفروش ترین ها توی دنیا هم هست .

/ 26 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
راحله فیروزی

تحلیلت از کتاب خیلی خوب بود.. و واقعا وحشتناکه که پدری یک همچین کاری با دخترش بکنه... اون سال ها که این خبر رو شنیدم مو به تنم سیخ شد... اما............ خدا پدرت رو رحمت کنه... چند روز پیش یادش افتادم.. جالبه ... جایی که اصلا نباید یادش می افتادم... امیدوارم که همه تون (کل اعضای خانواده) سلامت باشین.. از همه بیشتر مادرتون (عمه جانم)... ماااااااااااااااااچ

علی شاه علی

سلام. مرسی از نوستالوژی زیبا که بگذریم. می رسیم به معرفی کتاب اینقدر منو اغفال نکنید. کلی کتاب نخونده مونده رو دستم بخدا![ناراحت]

افسانه

اسمش پدر آن دیگری بود. البته نمی شه گفت که کتاب خیلی قوی بود اما از زبان یه کودک 4 ساله نوشته شده بود و خیلی جالب به وجه هایی مثل داشتن دوستان خیالی و تصورات بچه ها توی اون سن پرداخته بود.

خورشید

مرسی که کتاب معرفی می کنی .... ترجیح میدم کتابایی رو بخونم که یه نفر خونده باشدشون حداقل ....

طوطی

اومدم فقط بگم که کتاب رو خریدم[چشمک]

شازده خانوم

من هم این خبر رو قبلا خونده بودم. برام خیلی جالبه که این نویسنده چه ذهن خلاقی داشته . از یک زاویه جدید به یک روایت نگاه کرده.خیلی مشتاق خوندن این کتاب شدم...ممونم. توی یکی از کامنتها متوجه شدم پدرت به رحمت خدا رفته.روحش شاد

فرزان

یاد فیلم "دور زدن" یا u turn از الیورستون افتادم که جنیفر لوپز نقشی شبیه مادر اون کودک اتریشی داره... اما نه از نگاه کودک __

حجازی

سلام من هم این کتاب رو دوست داشتم . ترجمه اش هم خیلی خوب بود . آخه این روزها هر کس که یه زبان خارجی بلده پا می شه کتاب ترجمه می کنه .بی توجه به این که باید زبان فارسی هم بدونه .