کتاب " من پانزده ساله ام و نمی خواهم بمیرم "

پسرکم از مدرسه آمده و تند تند در مورد وقایع مدرسه می گه : امروز رفتیم زمین چمن ...برای چمنش خیلی زحمت کشیده بودن ... چمنش از موکت بود مامان... ما 6 تا گل به اونا زدیم ... اونا گریه کردن که باختن ...( اونا کی ان؟ خودمم نمی دونم !) امروز مجتبا کتاب شاهنامه رو آورد سر کلاس ... خانوممون گفت یکی از داستان هاش رو بخون ...اونم خوند ...( من : کدوم داستان ؟‌) ... داستان " سهراب و مجید !!! " ...مامان امروز سی دی چی ببینم ( انگار وحی منزله که هر روز یه سی دی ببینه !) ...تو انتخاب کن : بن تن 13؟ رکس 3 ؟ پاندا کونگ فو کار 8 ؟ ...( هر کدومشون سریال وار یه عددی دارن ) من می گم : داستان اسباب بازی 3 . لب و لوچه اش آویزون میشه ( بیشتر اون بن تن بی پدر و مادر و رکس وحشی رو دوست داره ) ولی توی رودربایستی قبول می کنه ( فعلن که با هام رودربایستی داره ، ببینیم تا کی ؟!) .... حالام که بعد از یکی دوساعت خواب که نه بی هوش شده و من در فراغتم دارم می نویسم و در همین حین دارم فکر می کنم که شوم شب چی بذارم در حالیکه دارم آهنگ بسیار مسحور کننده  slave to the moment  (بنده ی آن دمم )با صدای مسحور کننده تر " رعنا فرحان " رو گوش می کنم . به این می گن تلفیق سنت و مدن ! البته از نوع زنانه اش . فکر نمی کنم توی دنیا هیچ مردی باشه که دغدغه ی شام شب داشته باشه ، حتا خود شوهر جانم هم که وقتی ازش می پرسم شام چی می خوره ؟ بی خیالانه می گه : حالا بذار شب بشه یه چیزی می خوریم دیگه !

بگذریم ، " من پانزده ساله ام و می خواهم زنده بمانم " اسم یه کتابه .

از آنجایی که من ناباورانه مسحور فجایع جنگ دوم هستم هر کتاب و فیلم در این موارد نظرم رو جلب می کنه و از دو روز پیش تا دیشب که کتاب تمام شد داشتم در زیرزمین ها و فاضلاب های بوداپست زندگی می کردم ! خانوم " کریستین آرنوتی " سال 1945 پانزده ساله بوده و همراه پدر و مادرش در بوداپست زندگی می کردند . زندگی مرفه و با کلاسی هم داشته اند . ولی با شروع جنگ  کشور مجارستان تحت اشغلال آلمان ها در میاد بدبختی و آوارگی شروع میشه و آلمان ها هم شروع می کنند با روس ها که داشتند به بوداپست نزدیک می شدند جنگیدن ... اهالی بوداپست هم چاره ای نداشتند غیر از اینکه پناه ببرند به پناهگاه ها . خانواده ی کریستین همراه همسایه های آپارتمانشان هم پناه می برند به زیر زمین خانه شان که به نظر محکم تر بوده . آنجا توی زیر زمین تازه با همسایه های چندین ساله شان آشنا میشن ! و ماهها اونجا زندگی می کنند در حالیکه چند متر بالاتر روی زمین سر و صدای کرکننده ی مسلسل ها و انفجار مین و خمپاره و... شب و روز شنیده می شده . کریستین از همون جا و کنار فاضلاب ها و موش ها و توی تاریکی و زیر نور شمع و با شکم گرسنه خاطراتش رو می نوشته . روزی متوجه میشن که سکوت همه جا رو گرفته و دیگه صدای انفحجار ها قطع شده ؛ ارواح زیر زمینی شهر کم کم بیرون می آن و متوجه میشن که آلمان ها از روس ها شکست خورده اند و شهر را ترک کرده اند و یا مرده اند . شهر پر از خرابه و ویرانی و تمام پل های دانوب زیبا شکسته و پر از جسدهای متعفن و دست و پای له شده ی آدم هاست ...روس ها بعد از یک روز می آن و البته صد رحمت به آلمان ها ! موج دیگه ای از تجاوز و افکار کمونیستی و کشتار شروع میشه و بعد کریستین و خانواده اش که زمانی اشرافی بودند حالا متهم به سرمایه داری از طرف روس ها هستند و مجبور به مهاجرت هستند بی پاسپورت و یواشکی ....

به نظرم کتاب خیلی توی چاپ و ترجمه سانسور شده ولی احتمالا به نظر ناشر بهتر از هیچی اومده . خانم کریستین آرنوتی هنوز در قید حیات هستند و نویسنده ی معروف و سرشناسی هم هست در فرانسه .

باور می کنید تمام وقایع کتاب واقعیه ؟ ! البته یک سوم آخر کتاب به نظرم خیلی بیوگرافی شخصی شده و از حالت مسندات تاریخی در آمده .

/ 10 نظر / 50 بازدید
مینا-دفتر خاطرات

الي رشته ات مترجمي بوده؟ ميشه بگي چي خوندي؟ ادبيات ملل نبوده؟ يا يه چيزي تو اين مايه ها؟

راحله دختر دایی

خیلی جالبه... من در حال حاضر هم مثل پسر جان توام... همه چی رو دوست دارم تعریف کنم از کارهای روزانه ام گرفته تا تمریناتم و آدمهایی که میبینم و کلی چیز که بتونم تعریف کنم... در آخر هم خسته و شاکی از اینکه کسی حرفمو گوش نکرد یه گوشه کز میکنم و ساز میزنم.... در این مورد با پسرجان تو مشترکم.. کتابم مرسی از معرفی حتما میخرم و میخونم تی فدا

شایان

slave to the moment یکی از بهترین های البوم اخیر رعنا فرحانه! البته من اهنگ اولش رو خیلی بیشتر دوست دارم "جز خویش نمیدیدی"

مهدی آریان

ماجرای پسرکت را که خواندم، رفتم دوران کودکی خودم... توی کوچه با آجر دورازه درست می‌کردیم و با یک توپ دولایه می‌زدیم سر و کله هم که مثلا داریم فوتبال بازی می‌کنیم. توی خانه هم باید کلی منتظر می‌شدیم تا ساعت - فکر کنم پنج عصر - که آدمک سفید پوش با موسیقی(!) بق بق کنان، حیران کنار زدند پرده بود و در نهایت کبوتری پرده را باز می‌کرد و برنامه کودک و نوجوان شروع می‌شد و ...

درخت ابدی

منم بچه که بودم گزارش روزانه به مامانم می‌دادم. هرچی بزرگ‌تر شدم کم‌تر شد. جنگ جهانی، به‌خصوص دومی‌ش، به خاطر ابعاد گسترده‌تر و ویرانگری‌های فاشیسم و کمونیسم، یه منبع غم‌انگیز تموم‌نشدنی برای خلق داستان و فیلمه. خدا می‌دونه چقدر کار در این مورد وجود داره.

محمدی

درود تلفیق سنت و مدرنیته اش خیلی جالب بود . انشاالله در هر دو نقشش موفق باشی

لادن

داستان سهراب و مجید؟! ای جانم :) منهم صدا و سبک رعنا فرحان رو خیلی می پسندم. کتاب رو نخوندم. ممنون از معرفی.

میله بدون پرچم

سلام من هم از فرصت استفاده می کنم و یک صلوات داغ به روح بانی شبکه پویا می فرستم ... می خواهم زنده بمانم یا نمی خواهم بمیرم؟ حیف اون پاراگراف ماقبل آخر ذوقکور می کنه آدمو... ممنون

افسانه

حالا بگو من شام شب چي درست كنم؟؟؟!!! الان واقعا اين مساله خيلي فكرمو مشغول كرده الي!