ما به بحران عادت داریم ...

نمی دانم شما هم شنیده اید و یا خوانده اید این خبر  همترازی زمین و خورشید و احتمال حرکت زمین از بعد سوم به بعد چهارم و پیش بینی های ناسا و شایعه درپیش رو داشتن سه روز تاریکی در سطح کره زمین در دیماه و اینها را یا نه ؟ اگر خوانده اید با فرض درست بودن وقوع این واقعه چه حسی بهتان دست داد ؟ آیا مثل من بی تفاوت بودید ؟ من فکر می کنم از آنجایی که در کشوری زندگی می کنیم که سالهاست با ترس و احتمال وقوع حادثه ای با وحشتناکی جنگ عادت کردیم دیگر خبری حتا به بزرگی تغییر بعد کره ی زمین برایمان شوخی ای بیش نباشد . میشه سیل اس ام اس هایی که با احتمال وقوع این حادثه بین ملت ردوبدل میشه رو پیش بینی کرد و یا حتا قرار های جاده چالوسی برای DARK HOLIDAY !!  سالهاست که عادت کردیم سختی هایمان را قورت بدهیم و برایش جوک بسازیم و بخندیم ، بی هیچ حرکتی ... آنچنان بی تفاوت که گاهی حسابی می ترسم . شاید احتمال وقوع این اتفاق تنها باعث شده که کمتر به پسرکم پیله کنم و بیشتر مشق هایش را بنویسم و شبها تا وقتی می خوابد و صبحها که برای مدرسه بیدارش می کنم بیشتر از همیشه قربان صدقه اش بروم  و اصلن هم اصراری نداشته باشم که شبها حتمن باید توی اتاقش بخوابد ...

با همه ی اینها این دو سه شب داستانهای کارور را می خواندم و تقریبن با پایان هر کدام من به پهنای صورت اشک می ریختم ! باید یک زن متاهل چندسال از زندگی اش گذشته باشی تا روح داستانهای متکی بر روابط زناشویی داستانهای کارور را درک کنی . کارور آنچنان ظریف و موجز به رگه های کوچک و حتا اغلب کسالت بار زندگی اشاره می کند که  من گاهی در می مانم . به نظرم روح کلی اغلب داستانها روح زنانه ایست یا شاید هم من با دیدگاه زنانه ام داستانها را می خوانم . کتاب جامع و کامل داستانهای کارور " کلیسای جامع " است ولی من کتاب " فاصله و داستانهای دیگر " را پیشنهاد می کنم که علاوه بر اینکه مصطفی مستور گزینش و ترجمه ی خوبی از داستانهای کارور داشته نسبت به کلیسای جامع کم حجم تر است و بهتر در حوصله ی خواننده می گنجد. لاقل برای من که اینطور بود.

/ 12 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مینا-دفتر خاطرات

اینی که گفتی تو دی ماه اتفاق میفته رو حسی بهش ندارم. حتا اگه یه روز بگن تو کویر لوت قراره سونامی بیاد هم نه تنها تعجب نمیکنم بلکه به بی اساس و پایه بودن این حرف هم فکر نمیکنم. ! اینقدر واسه ماها این چیزا لمس شده که حتی ذوق نداریم تعجب کنیم و وقت بذاریم. اون وقتا که بچه بودم یادمه ماه گرفتگی یا خورشید گرفتگی که میشد تو ایران اگه تو وقت بیداری بود یه نگاه سرسری بهش مینداختیم و اگه خواب بودیمم که هیچ... اما یادمه دائیم که آلمان زندگی میکرد یه بار که ماه گرفتگی بود و ایران بود میگفت اونجا مردم از چند روز قبل اینقدر هیجان زده اند و خودشونو تجهیز میکنن واسه اینجور چیزا که در زمان وقوعش لذت ببرن و استفاده کنن ... اما اینجا...؟ خوب این از تکلیف دارک هالیدی که روشنه... ....................... اما راجع به کتاب ها. اون دومی رو حتما مینویسم تو لیست خرید هام. الان یه کتاب دستمه که هر وقت تموم بشه میخوام برم خرید کنم. مرسی از معرفی کتاب هات.

لادن

یه زمانی مردم بعضی از شهرهای ایران به اعتیاد داشتن معروف بودن. حالا دوره ای شده که انگار کل کشور مادۀ بی خیال کننده یا فلج کننده مصرف کردن و همون که میگی، هیچ کاری نمی کنیم و تازه از هر فاجعه ای جک می سازیم! کارور عااالیه الی جون.

شیرین

الی جون این آقای کارور کجاییه؟ اسمش رو به لاتین میدونی چیه؟ باید یک لیست از کتابهایی که ازشون مینویسی تهیه کنم برای سال بعد که سرم خلوت میشه برم از کتابخانه شهر بگیرم! راستی بالاخره با براوسر جدید طلسم پرشین بلاگ رو شکوندم! آخر هفته خوبی داشته باشی [ماچ]

میله بدون پرچم

سلام من معمولن باور نمی کنم! یعنی اصلن اینقدر دیر باور شدیم که... یادم نمیاد که ماها این قدر سخت بیدار می شدیم صبح ها یا نه! اما پسران من که ماشااللللله چه جالب الان وبلاگ یکی از دوستان بودم که کلیسای جامع رو معرفی کرده بود... و من هنوز از کارور تنها دو سه تا کار منفرد خوانده ام[ناراحت]

راحله

سلام دلم می خواد این کتاب را بخونم ویه خورده گریه کنم البته بدون اندوه.اون اتفاقها هم که گفتی مال بالای 18 ساله که من هنوز نرسیدم

حورا

این چیزهایی که درباره سه روز تاریکی و ... گفتی، منو یاد پیشگویی قوم مایا می اندازه....

محمود

منم کتاب رو خوندم .پیشنهاد خوبی بود . ممنون . مدتی هست دارم در جستجوی زمان از دست رفته مارسل پروست رو می خونم .منم خوندنش رو به تو و سایر بر و بچه ها پیشنهاد می کنم

بهار

والا من کلا قبل اینکه بخوام بترسم یا نگران تغییر بعد زمین باشم عادت کردم که باور نکنم! مثل اون تبلیغات روی ماه میمونه! مثل هزارتا موضوع دیگه که تا به چشم خودم نبینم باور نمیکنم مادر!!!

راجله دختر دایی

دخترعمه جان عزیزتر از جان..... دقیقا همینیه که میگی من هم به محض شنیدن این مسئله یه حس بی تفاوتی داشتم و با اومدن پیامک مثلا خنده دار بعضی ها بیشتر بهت زده شدم که اگه جنگ واقعی اتفاق بیفته این جماعت باز هم میخندند؟؟؟؟؟؟ اما مأیوس نیستم چون که حس میکنم بالاخره یه چیزی میشه از این بدتر نمیشه اوضاع.... در مورد کتابت هم حتما میخرم و میخونم... معمولا پیشنهادهایی که راجع به کتابها میدی خیلی خوبه... و معلومه که کتابو جوویدی و در موردش حرف میزنی.. خلاصه بهت افتخار میکنم اگه بدی و خوبی دیدی حلال کن... چنگم دوست داشتی بهت یاد میدم... آواز هم همینطور... بهتره تو این لحظات آخر همدیگرو دوست داشته باشیم و به هم محبت کنیم..... همیشه همینطور بوده به محض اینکه اتفاقی میفته و مسئله ای بوجود میاد که وضعیت مردم به خطر میفته یاد هم میفتن و بعدش .................................... هر کی دنبال کار خودشه...................................... تی فدا

مان تانا

من کتاب زیرو از کارور خوندم خیلی خیلیبه دلم نشست " وقتی از عشق حرف می زنیم از چه حرف می زنیم" ممنون از معرفی کتاب و نثر محکم و زیبایت.