من و زامبی ها و کونگ فوی پسرک

می دونم که حالتون از این تیتر اوریونی به هم خورده ! خودم هم ! ولی نمی دونم این چه بی تفاوتی مزخرفیه که گرفتارش شدم ؟ شاید از اثرات دیدن سریال Walking Dead باشه . بله مدتیه مثل یک زامبی پی فرصت می گردم تا این سریال را ببلعم ، البته تا آنجا که من تو سریال دیدم زامبی در پی فرصت نیستند ، اون ها بی تفاوفتند و فقط در پی بلعیدن هستند ، آن ها فقط راه می روند و انسان ها را می بلعند و انسان هایی که زنده مانده اند باید با تمام تمدنی که داشتند مانند انسان های اولیه فقط به دنبال سرپناه و آذوقه باشند و از بین بردن زامبی ها . من از قصه های آخرزمانی خوشم میاد ، از بروز خود واقعی آدم ها در لحظات بحرانی خوشم میاد ، از لحظات عاشقانه و دراماتیک انسان ها در لحظات سکوت و ویرانی دنیا خوشم میاد . وقتی من سریال را می بینم شوهرجان از صفحه ی تی وی رو برمی گرداند و پسرک فقط در پی یک فرصت است تا صفحه ی تی وی را دید بزند ، راستش بعضی وقت ها با من سریال را می بیند ولی جاهایی که زامبی ها می رسند فرار می کند ! شوهر جان می گوید این ها را نبین خشن می شی ! ولی من خشن نمی شم بلکه به بی تفاوتی ام ادامه می دهم ! 

پسرک کلاس کونگ فو می رود ، با ذوق و شوق و قدرت یک گلادیاتور لباس مشکی های کونگ فویش را می پوشد و راه می افتد تو خیابان ! در حالیکه تازگی ها با شلوارک جین اش با هزار زور و زحمت بیرون می ره ، پسرک بوروسلی و جکی چان وار می رود باشگاه و من یاد سال های آموزش کونگ فوی خودم می افتم ، دنیا پیش رویم بود و من به دنبال هفت خط کونگ فو ، دنیا برایم بسیار بزرگ و بی انتها بود و من باید همه را می گشتم ، حالا گویا دنیا پشت من قرار گرفته و من باید همین نیمه ای را که روبرویم قرار گرفته و هی کوچک و کوچک تر می شود را به دقت بروم ...

بگذریم دیشب خواب های مزخرف زیاد دیدم و به هر حال هنوز بی تفاوتم . گویا زامبی شده ام !

/ 11 نظر / 145 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیرین

چقدر عالی الی جون! بالاخره نوشتی [قلب] نکن خانم جان! نکن! دلمان برای نوشته های خوبت تنگ می شود. خیلی کیف کردم بابت کونگ فوی پسرت.

[لبخند]

آیدین

مرسی ازین کونگ فو کار کوچک.....

قاصدک

پس بگو خانوم خانوما حواسشون کجاس که اینقدر کمرنگن......!!! منم میگم : نبین خشن میشی... اما از طرفی هم میدونم خودمم وقتی گیر بدم به یه چیزی تا تهش میرم... پس ببین و بی تفاوت شو... بالاخره وقتی حالت قوام بیاد و وقتش بشه می پره این حال بی تفاوتی...

راحله

الی [اضطراب][اضطراب]زامبی ؟به حرف شوهر جونت گوش کن خشن نشی بیخیال

مجتبی

من که کلا از چیزهای زامبی وار خوشم نمی آید. ولی من هم این روزها بدجوری دم به تله ی سریال دیدن داده ام. تا چند مدت پیش خوب مقاومت کرده بودم و به هیچ عنوان سریال نمی دیدم.... آه ه

مجتبی

حدودا یک سالی ست شروع کردم که سریال میبینم. بنظرم کار وقت گیری میومد. وقت زیادی که آدم میتونه ده ها فیلم سینمایی ببینه ولی فقط یه داستان میبینه. ولی خوب در چند مورد تجربه ای که داشتم نظرم برگشت. سریال یه پارامترهای مثبتی رو داره که فیلمای سینمایی ندارن. شبیه یه رمان بزرگه ولی سینما بیشتر شبیه داستان کوتاه. تاحالا فقط بریکینگ بد و تورو دیتک تیوو رو دیدم. اتفاقا دومی همین مشب تموم شد. فرندز رو هم تا فصل سه رسیدم دارم نم نمک میبینم. ویه 4-5 تا دیگه که دوست دارم ببینم ....وآه از دست زمان.

مهدی(ک)

خیلی سلام. من هم یخورده دفاع شخصی کار کردم کلا مبارزه خیابانی رو دوست دارم ولی مبارزاتی که سلاح باش اصلا دوست ندارم، مبارزاتی که هنر دسته باشه بیشتر می پسندم، چند زوز پیش یک کتاب از خانم اوریانا فالاچی بنام جنس ضعیف خوندم بد نبود، خیلی سلامت باشید.

میله بدون پرچم

سلام یک بار زمانی که فقط یک فروند پسر داشتیم، در خانه پدربزرگش با خاله‌هایش نشستند به دیدن یک فیلم ترسناک... دردسرتان ندهم یک‌سال داشتیم برای معالجه لکنتش عرق می‌ریختیم [وحشتناک]

پرشکوه

سلام خوشحال میشم اگه پستی از وبلاگ من یادتون هست به من بگید تا تو سالگرد وبلاگم یه مجموعه از پستهای قدیمیم رو جمع کنم پستهای که یه کم خاطره انگیز بوده.