ما را فقط ، ما می فهمیم .

برای آبجی هام

این پست را برای حسرت کشیدن  همه ی آنهایی می نویسم که خواهر ندارند و یا اگر بیشتر بخوام بدجنسی کنم اساسا برای حسادت همه ی آنهایی می نویسم که زن نیستند ! می دونی چیه ؟ در محیط زنانه بزرگ شدن آدم را ظریف و جزنگر می کنه ، حالا درسته که از اساس و در هزارتوهای پیچ پیچ ذهن زنها یک ریزبینی و دقت خاصی وجود داره ولی رشد کردن و تربیت شدن در خانواده و محیطی که اکثریت وجودی آدمها با زنان است به این خصوصیت شدت می بخشه . در خانواده ی من به غیر از پدرم همه زن بودیم ! مادرم به اضافه ی من و خواهرهام . پدر و مادرم  همه ی تلاششان را کردند تا " به خاطر حرف مردم " اولاد ذکوری به خانواده اضافه کنند ولی در این زمینه به در بسته خوردند و نتیجه اش شد ما چهارتا خواهر یکی از یکی دسته گل تر . خلاصه که زیستن بیست و چهار ساعته ی چندزن در یک خانواده برای ما زبان واحدی را به وجود آورده که فقط و فقط خودمان ازش سردر می آوریم و بس . کافیه در یک مهمانی با جمعیت چه ده نفر و یا دویست نفر اتفاقی بیفتد و ما خواهرها با گفتن یک کلمه ی رمزی نظر ذهنی همدیگر رو در مورد اون اتفاق بفهمیم . کلمه ای مثل : چه موسورو  و یا کفشادو  و یا پروفیل ... . این کلمه ها یک معنای خاص ندارند بلکه در لحظات و حالات مختلف مفهوم های متفاوتی دارند که آنهم فقط خودمان سردر می آوریم ! این کلمه ها کاربرد تلفنی و اس ام اسی هم دارند . غیر از این کلمه ها کافیه توی یک جمع فقط یک نگاه کوچولو به هم بندازیم اونوقت تا ته ماجرا را به هم مخابره می کنیم . ما آدمهای عجیب و حرف درآری نیستیم ولی این حس و زبان واحد ماحصل زیستن کنار یکدیگر به اندازه ی سن هرکداممان است و جالبه خواهر کوچکم که بیست سال بیشتر بین ماها نبوده از همه ی ما به این زبان واردتره ! ماحصل همه ی دعواها و قهر و آشتی ها و درددل های شبانه و پلی استیشن بازی کردنهای بی پایان و کمک های درسی شبهای امتحان و خاله بازی ها و جای همدیگه امتحان دادن حتا در مرحله ی دانشگاه و مهمان کردن های همدیگر به شام و بستی و سینما و خرید لباس و کیف و کفش از حقوق های کاری مان و از زیر کارهای خانه در رفتن هامون و  از سرگذراندن همه ی سختیها و شادی های زندگی دست به دست هم و فیلم دیدن ها و کتاب خوندن ها و موسیقی گوش کردنهای مشترکمان ...

ما با هم دیگران را دوست داریم ، با هم به دیگران کینه می ورزیم ! با هم همدیگر را در عاشق بودن یا نبودن همراهی کردیم ، با هم همدیگر را در عشق را به ازدواج رساندن و یا نرساندن همراهی کردیم ، با هم در مکالمات شبانه ی بی پایان و مختص هر دختری محیط را فراهم کردیم ! با هم ...باهم....باهم....

/ 27 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرمولساز

چه احساس امنیت خوبی میده این فضا. جمعتان پایدار [گل]

مجتبی

بنا به تجربه ی شخصی که خودم دیده ام معمولا خواهر ها در ادامه ی زندگیشان بیشار با هم جور میشوند تا برادر ها ؛ معمولا خواهر ها یک لابی :)) درست میکنند که خیلی وقت ها شیشسه خورده زیاد میشود درش دید.. شرمده ، آخه زیاد دیدم که میگم :)

گل سرخ

محیط زنانه را عالی وصف کردید. من شش خاله دارم و هر یک از ایین خاله های دختر زا هم حداقل دو تا دختر. بنابارین حدس بزندی چه فرهنگ لغات بزرگی داریم . الان هم طی روال بند دو دختر دارم و شوهرم هم دو خواهر بدون برادر. بنابر این وقتی یک عصر جمعه بزنیم بیورن بنده و ماردم و خواهرش و دو تا دخترک ها و احیانا مادر شوهر. این طور وقتها دلم برای شوهرم میسوزد. می دونید انگار در مرغدانی زندگی کند. ولی یک خاصیتی دارد چو بزرگ شدنش بین دو خواهر و مادر و خاله بعث شده در این زبان مشترک سرامد شده و نگاه ها ار درک میکند.

فائقه

نکته- از زنانه نویسی ات خوشم می یاد.

لادن

خب در نوشتن این پست و برانگیختن اون حسی که گفتی -حسرت- کاملا موفق بودی! حالا من که از تنها خواهرم دووووورم چه کنم؟!

گیتی

کسی میخواهد برای زندگیش خسته کننده اش انگیزه ای پیدا کند وصدای خنده هاوگریه های کودکی سکوت کش دار وخسته خانه اش را بشکند 10 سال است برای رسیدن به این آرزو تمام راه های ممکن راامتحان کرده و به نتیجه نرسیده حالا دکتر بهش پیشنهاد کرده از طریق اهدا تخمک شاید این آرزو محقق شود و این دوست حاضر است از کسانیکه شرایط لازم را دارند با پرداخت مبلغی کمک بگیرد کسانیکه مایل به این کار هستند می توانند با تلفن 09376334559تماس بگیرند یا با مراجعه به وبلاگ اينجانب كسب خبر نمايند دوست عزيز جسارتا از وب شما كمك گرفتم يكي بخاطر روحيه اي بود كه در شما سراغ داشتم واينكه وب پر مخاطبي داري بهرحال اگر به اين نتيجه رسيدي كه جايش در وبلاگ شما نيست وآنرا نمايش ندهيد نظرم در مورد شما عوض نميشود

مینا-دفتر خاطرات

چه با هم قشنگي... اميدوارم تا ساليان دراز پويا و پابرجا باشه. منم خواهر دارم و تله پاتي هاي نگاهي رو با هم داريم. خوب ميفهمم اين بخش رو... پست بعدي رو خوند و نتونستم كامنتي بذارم اونجا. اما اينجا مينويسم كه اينجور مواقع كه اين چيزا رو ميبينم به اين نتيجه ميرسم كه حتما دست غيري در كاره... يه دست توانا... سخته بخوام فكر كنم شانسي بوده

الهه ساجي(الي)

سلام خوبي الي جون ؟ از نوشته هات داره خوشم مياد روان و گوياست دوست دارم بازم نوشته هاي جديدي ازت ببينم من از اينترنت چيز زيادي بلد نيستم تا همين حدم لابلاي كارام ميام سر ميزنم و كنكاش مي كنم يه چيزايي ياد گرفتم از بس بي حوصله شدم : حالا بعد راجعه بهش فكر مي كنم .... دوست دارم يه وبلاگ داشته باشم و حرفاي روزانه و ديالوگاي ذهنيمو روي سايت بيارم

الهه ساجي(الي)

بازم سلام يه خبر خوب !!!! شايد واسه خودم خوب باشه اما الان با يه آموزشگاه كه مديرش آشناست صحبت كردم مي خوام برم دوره هاي وبلاگ نويسي رو ياد بگيرم چطوره ؟؟؟ ميتونم بعضي !! فقط بعضي از شعرامو واست بزارم تا بخوني و نظر بدي خوبه نه ؟ اينجوري از تنهايي شايد خلاص بشم