نگرانی های یک مادر در آستانه ی گیر دادن !

کلاس پنجم دبستان که بودم یک تجربه ی نزدیک به دزدیده شدن را از سر گذرانده ام . درست روز اول مهر همراه با خنکای پاییزی ای که آن سال ها سر موقع اول مهرش شروع می شد . من ( احتمالا ) سلانه سلانه و دل ای دل ای گویان ( این یکی را مطمئن نیستم ) همراه خواهرم به عنوان یک رییس قبیله ی خواهرانه جلو جلو می رفتم که یک پیکان سفید ( که آن وقت ها ماشین شیکی محسوب می شد ) جلوی پام ترمز کرد ، راننده یک آقای مسن بود با کاپشن مشکی ، کنار راننده یک خانوم جوان با مانتوی سفید و مقنعه ی مشکی نشسته بود ، جلوی پای من از طرف خانومه ترمز کرد و فورا خانومه برگشت عقب و در عقب ماشین را باز کرد و پرسید : مدرسه ی .... ( خدای من ! اسم مدرسه ام یادم نیست !) مدرسه ی فلان می دونید کجاست ؟ گفتم : آره ، ما هم داریم می ریم اونجا ! خانومه گفت : من معلم جدید اون مدرسه هستم ، بیاید سوار شید هم ما رو راهنمایی کنید و هم برسونیمتون ... جزء به جزء اون ماشین و خانومه و عرق سرد بدن خودمو خوب یادمه و قدم عقب برداشتنمو و بعد عصبانیت راننده رو که گفت : ولشون کن بابا !  

قسمت احمقانه ی ماجرا این بود که مدرسه هم که رفتم سر صف و دینگ و دونگ روز اول مهر توی ردیف خوشامدگویی معلم ها دنبال اون خانومه می گشتم که : مگه نگفته بود معلم جدید مدرسه مونه !! اونروز که وحشت کردم از سوار ماشین اون غریبه شدن تحت تاثیر توصیه های مکرر و مکرر پدر و مادرم بود و تمرین هایی که مامانم باهامون می کرد که : مثلا من یه غریبه ام ...حالا بهت اصرار می کنم که بیا با هم بریم ... تو چی می گی ؟.. و یا اینکه یکی زنگ در خونه رو می زنه ... تو از پشت در چی می گی ؟...

راستش من تا به امروز حتا زمان مجردیم در برخورد با غریبه ها خیلی خیلی محتاطانه برخورد کرده ام ، تا به حال غیر از تاکسی سوار ماشین هیچ غریبه ای نشده ام غیر شوهرم اون هم بعد از مراسم خواستگاری ... نمی دونم این احتیاط کجاها به نفعم بوده و کجاها به ضررم ولی چیزی که این وسط یکی دوسالیه خوب درک می کنم حس نگرانی پشت نصیحت های بی پایان پدر و مادرمه . صبح ها که پسرک می خواد بره مدرسه ساعت موبایل و دستشویی رفتن و شیر خوردن و حاضر شدن و کفش پوشیدن اش رو در حد یک مربی تیم ملی تنظیم می کنم تا مبادا دو دقیقه توی کوچه تنها و بیکار وایسته ( حتا تازگی ها که کفش کتونی بنددار خریده یک دقیقه برای بستن بند کفشش کنار گذاشته ام ) و بعد کافیه تاکسی زردرنگ سرویسش بیاد و مثلا به نظرم موهاش و یا طرز نشستن اش کمی با همیشه فرق داشته باشه فورا دست موبایلم که : آقای س خودتون هستید ؟ اونم هربار حرص اش رو یه جوری توی جوابش می ریزه که : نه ( یه چیز تو مایه های پ ن پ ) روحم بود یا بدلم بود ! ( همه ی این قضایا را از پشت آیفون تصویری رصد می کنم ) ... حقیقتش از اینکه یه مادر همیشه نگران و گیر باشم نه خوشم می آد و نه سعی ای درباره اش می کنم ولی یک وقت هایی به خودم می آم و می بینم گیر شدم و رفته پی کارش !

دیشب یاد تجربه ی نزدیک دزدیده شدنم افتادم و برای شوهر جان تعریفش کردم و فکر کردم که اگر من سوار اون ماشینه می شدم داستانم به کجاها می کشید ... خاطره ام شوهر جان را بیشتر نگران کرده و خودم را هم . تصمیم گرفتم یه مدت همون نمایشنامه های زمان بچگیم رو که مامانم باهامون تمرین می کرد رو با پسرک اجرا کنم ... چه خیال بگذار بشم یک مادر گیر بده ی واقعی !

/ 13 نظر / 43 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روزبه

همكارم (كه كارشناس اداره هست) با يك خانمي ميرند براي كارشناسي منزلشون بچه هاي خانمه در رو باز نميكنند و هي به مادره ميگن تو مادر ما نيستي مامانمون گفته تا بعد از ظهر خونه نمياد همكارم كه عصباني شده بود به خانمه ميگه خانم مثل بز زنگوله به پا دستت رو ببر از زير در داخل بلكه بشناسنت مادر منم هم هميشه همين نگراني رو نسبت به ما و مخصوصا من داشت و چقدر هم باراها اذيت و ناراحتش كردم اين اخلاقش خيلي رو اعصابم بود و همش فكر ميكردم منو جلو بقيه خورد ميكنه ولي جداي از اين حرفها قضيه روجدي بگيريد من اين اواخر خيلي در باره آدم ربايي هايي كه هنوز پيدا نشد هاند ديده و يا شنيدهام انشاله كه تمام خانوادتان در سلامت كامل كنار هم به خوشي زندگي كنيد

شیرین

الی جون فکر می کنم پسر نازنینت اونقدر بزرگ شده که یواش یواش در مورد خیلی از مسائل باهاش صحبت کنی. اگر علت این نگرانی های تو رو بدونه بنظرم نتیجه بهتری خواهی گرفت. کودک آزاری یک خطر واقعیه و زاییده ذهن یک مادر نگران نیست. [گل]

مهدی

سلام.شعر بسیار زیبای آقای افشین یداللهی که برای سریال بسیار زیبای مدار صفر درجه استاد حسن فتحی - که سریال مورد علاقه من هم هست و بنظر من بهترین سریال ایرانیه که تا حالا ساخته شده - سرودن و با اجرای بشدت زیبا و متاثر کننده آقای قربانی همراه بود رو براتون گذاشتم.چون شدیدا از این شعر و ترانه آقای قربانی خوشم میاد و عاشقشم.لطفا تشریف بیارید و ازش لذت ببرید.نظرم فراموش نشه.

راحله

سلام الی جان منم همینطور تازه شبها هم با خودم فکر های بد بد می کنم.روشهاتم فکر کنم خوب باشه فکر کنم داری به وسواس می رسی یه چیز را با ید خوب بدونی و باور کنی اینکه خدایی هست و اون باید نګه دار همه ما باشه تمام ترفند هایی که بلدی را انجام بده و در اخر سر به خدا بسبارش .هم به ارامش می رسی و از این وسواس نجات بیدا می کنی هم برای بچه ات دعا می کنی ودعای مادر در حق فرزند رد خور نداره[لبخند]

افسانه

الي عزيز يادت باشه كه بچه من و شما يه پسره!!! نمي خواي كه بي دست و پا بار بياد؟ ها!! آراد پس فردا بزرگ مي شه و مي بيني يك هزارم پدرش هم فرصت براي كنكاش و تجربه نداشته... البته اينها به اين معني نيست كه نگرانش نباشي اما گير دادن به يه موضوع يه وقت هايي اثر سو مي ذاره! بايد همه چيز رو تمرين كرد... اين يكي از اصلهاييه كه تو كلاس هاي تربيت كودك به ما ياد دادن. مادرت بهترين روش رو برات اجرا كرده... تو اين كلاس ها به ما مي گفتن كه به پسر بچه ها مسئوليت بدين و از دور مراقبشون باشيد... حتي مي گفت بچه هاي 10 ساله رو براي خريد نون بفرستيد و خودتون دنبالش بريد و از دور شاهدش باشيد... در هر حال نگراني هميشه همراه مادره اما نذار اين نگراني به نحوه تربيتت تسلط پيدا كنه... سياه نمايي نسبت به خطرهايي كه بچه ها رو تهديد مي كنه هم خيلي موثره...

مجتبی

بحشی از این نگرانیها از این حجم اخبار و اینها ناشی می شودئ. البته من یادم است اوایل دهه70زمانی که تلویزیون هم به زور بود باز هم ازین چیز ها به ما میگفتند. کلیه ی بچه ها در می آورند و می فروشند:)) خوبش است یادش بدهید ولی حواستان باشد خیلی هم سخت گیری نکنید.

فرمولساز

اون تمرینها خیلی مفیده اطلاع دادن که گیر دادن نیست. ولی نگرانی خودت برای چک کردن همه چیز فقط در همین مورده؟

افسانه

از اين بابت دختر و پسر بودن رو مطرح كردم كه جامعه ما مسئوليت هاي بيشتري رو براي آقايون متصور مي شه و اين كوچولوهاي ما قراره فردا روز مدير يا قشنگ تر بگم قهرمان يه زندگي و فرزندان خودشون باشن... آره ايزوله ترن! اما يه وقت هايي به جاي ايزوله، پاستوريزه هستن واسه همين بچه هاي امروز با خطرهاي به مراتب كمتري هم تهديد مي شن!

نازنین

سلام الی جان. خوبی؟ امیدوارم امسال برات سال خوبی باشه. توی منم چنین تجربه ای رو توی ده سالگی داشتم و البته رسیدن اتوبوس شرکت واحد خطر رو از سرم گذروند. فکر می کنم اگه مادر می شدم دقیقا به خاطر همون تجربه، نگرانی های تو رو داشتم. آرزو می کنم پسرت در امنیت و آرامش بزرگ بشه.

روزبه

ولی من معتقدم کار بسیار خوبی میکنید جامعه و دنیا از آن چه فکر میکنیم ویا حتی دراخبار میشنویم به مراتب بیرحمتر است فرزند شما هم برای ایستادن روی پای خودش هنوز فرصت کافی دارد و این کم کردن مراقبت ها باید تدریجی باشد تا زمانی کاملا پخته شود اتفاق یک دفعه است