از عشق و دیگر اهریمنان

" ... سی یروا ماریا مسحور ترفندهای آبرنونسیو بود تا این که او گوشش را به سینه اش گذاشت . قلب دختر از ترس به تاپ تاپ افتاد و پوستش شبنم زنده و سردی از خود پراکند که رایحه ی ضعیف پیاز را داشت ... " خب فکر می کنید این جملات را در نوشته ی کدام نویسنده ای غیر از مارکز می توان پیدا کرد و لابد وقتی ازش جریان بوی پیاز ترشح شده از پوست را بپرسی خواهد گفت : اوه...آره یادمه نوه عمه ی خواهر زاده آخریم اینطوری بود هر وقت از بغلش رد میشدی ! مارکز در کتاب " از عشق و دیگر اهریمنان " داستان دختر دوازده ساله ای را می گوید که به واسطه ی نذر پدرش از زمان به دنیا آمدن اش موهایش را کوتاه نکرده اند ، این دختر با این موهای وحشی از قضا دارای خوی وحشی و درنده ای هم بوده تا آنجا که اطرافیانش به خیال اینکه دخترک دچار تسخیر شیطان شده به صومعه ای میسپارندش برای تطهیر روح و اینجاست که نقد و طنز تند ماکز به مذهب و اسقف های هاپ هاپو و مادر روحانی های عقده ای و احمق شروع میشه ....

کتاب ترجمه ی خوبی هم داره .

فکر می کنید عکس زیر چیه ؟:

راستش این خروسک زردنبوی شکم قرمز را پسرکم در کندوکاوهایش در زیرزمین خانه ی پدری مان پیدا کرد و با خودش منو پرت کرد به سالهای کودکی و نوجوانی ام که با دوچرخه ی سبز رنگ نمره ی بیست شمشیرنشان زین پشت دارم در کوچه پس کوچه های پونک رکاب می زدم تا سال سوم دبیرستان و این خروسک یکی از چند تزیین شبرنگ پره های دوچرخه ام بود که هنوز هم لحظه ی خریدن و نصب کردنش روی پره های دوچرخه رو خوب یادمه ، هنوز هم تمام لحظات پنچر گیری ای را که پدرم انجام می داد یادمه ، با دقت توی آب را نگاه می کردم و هر جا که قلپ قلپ حبابها را می دیدم چسب پنچرگیری رو میذاشتم توی دستهاش . کوچه را بر اساس نوع گلها و درختان جلوی در خانه ها ایستگاه بندی کرده بودیم : ایستگاه رز ، ایستگاه چنار ، ایستگاه قرچک و...و بعد با چند تا بچه های بزرگ هم سن و سال خودم بچه کوچیک ها رو به عنوان مسافر توی این ایستگاهها روی ترکمون جابجا می کردیم ! گاهی هم دوچرخه هامون رو با طناب پشت هم به هم وصل می کردیم و با هم رکاب می زدیم و کافی بود یکی چپ کنه تا بقیه هم تلپ تلپ بیفتند ! هر شب هم که خونه می رفتیم کنار ساق پاهامون روغنی و سیاه بود از چربی زنجیر چرخ . حالا سالها از آن موقع می گذره ، دوچرخه تا چند سال پیش توی همین زیر زمین بود و بعد از مدتی نصیب وانتی های سیار مفت بر وسایل خانه شد و دوچرخه سواری من هم محدود شده به کیشی ، پارک جنگلی ای ، جایی...

اینطوری شد که عشق و علاقه ام به دوچرخه سواری به اهریمن بزرگسالی تسخیر شد و رفت پی کارش ...

 

/ 13 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کامشین

الی جان دوچرخه سواری را کنار نگذار. یکی از بزرگترین لذت های من در زندگی دوچرخه سواریه...هر چند دو روز پیش بعد از سه ساعت دوچرخه سواری نشمینگاهم به فغان امد و......ولی می ارزه...برو چیتگر و با پسر خوشگلت مسابقه بده کیف کن

ایمان

نقاشی نه، تابلوهای چوبی درست می کردم و به اشکال مختلف رنگ آمیزی می کردم... همچین یه کار کودکانه ای بود البته به وسیله ی چوب و اره مویی و ... با نقاشی میونه ی خوبی نداشتم اصولاً:) ولی همیشه از قلم به دست گرفتن و یه جایی رو رنگ زدن خوشم میومده و هر وقت پا داده این حرکت رو زدم.

الهام

آخی من که یاد آب نبات خروس نشان افتادم. مرسی از عکس خروس خوشجیلی که گذاشتی...

طوطی

فکر کن من اینجا چه محدودیتی دارم. ولی یه پارک بانوان اینجا هست که دوچرخه هم داره. ولی اگه بدونی چه دوچرخه هایی[ناراحت]. میگما اون عکس اخری هم خودتی؟[زبان]

پرشکوه

تازگی ها همه از عشق به دوچرخه سواری می گویند و خاطراتی که دارند من تنها خاطره دوچرخه ام مربوط است به ثابت نگه داشتن ان در کنار دیواراست.[نیشخند]

افسانه

الی تازه دوچرخه من از این ریش ریش های رنگی هم رو دسته اش داشت... آخ آخ چه کیفی می داد... همین سه سال پیش که ما مجبور شدیم یک سالی رو تو کرج زندگی کنیم سعی کردیم یکی از بهترین منطقه هاشو انتخاب کنیم. یه جایی به اسم شهرک بنفشه پشت ایستگاه مترو کرج. فضای باز با خونه های ویلایی و آدم هایی که تقریبا فرهنگ خوبی داشتن. هر روز صبح از دم خونه تا مترو با دوچرخه می رفتم... چه کیفی می داد تمام این خاطرات دوره کودکی تو همون 10 دقیقه با کیفیت HD می یومد جلو چشمم... این مطلب تو هم دوباره خاطرات رو برام زنده کرد...

راحله

سلام الی جان.اوضاع تو 100 برابر بهتر از من بوده.در فرهنگ ما این که من بخواهم سوار دوچرخه بشوم و توی کوچه [تعجب]دانشگاه می رفتم که با یکی از دوستانم به پارک بانوان رفتیم و بهم دوچرخه سواری یاد داد.یک بار هم تهران بودم مهمانی که بعد ازظهر همه رفتند دوچرخه سواری منجمله دخترها اما من نتونستم چادرم را زمین بذارم و با اونها بازی کنم .نه که کسی اونجا باشه خودم چنین جسارتی نداشتموما هم اینجوری قد کشیدیم

بهار

چه خاطرات کودکی شیرینند! منم با دوچرخه قرمزم خیلی خاطره دارم. نمیدونم الان کجاست و چه بلایی سرش اومده. فکر کنم وقتی من و برادرام بزرگ شدیم، مامانم به بچه های کوچیک تر فامیل داد!

نگار

اونموقع ها ما هم مثل این دختر کتاب مارکز موهامون رو ول می کردیم تو باد و با یه تیشرت از دچرخه سواریمون لذت میبردیم...منم از این شبرنگا و ربانای رنگی دسته دوچرخه قرمزم داستانها دارم اهریمن بزرگسالی بدجور مارو به چالش کشونده الی جان

فرزان

خیلی لذت بخشه.. وقتی از توی انباری قدیمی یه یادگاری از دوران کودکی پیدا می کنی و برمیگردی به اون دوران__