برو آنجا که تو را منتظرند...

در عهد و ایام نوجوانی من نه کامپیوتر درست و درمانی بود و نه خبری از موبایل و تکنولوژی ای و نه حتا دسترسی درست و حسابی به فیلم و کتابی ، پس من مجبور بودم ( می فهمی ؟‌! ) که کاست شعرخوانی احمدشاملو و خسرو شکیبایی و مهدی اخوان ثالث را گوش کنم . آن وقت ها دست به قلم مو و بومی داشتم و مادامیکه نقاشی می کردم این آلبوم ها را گوش می کردم و هنوز که هنوز است طنین صدای اخوان ثالث وقتی که فریاد می زد که : قاصدک هان چه خبر آوردی / از کجا از که خبر آوردی / انتظار خبری نیست مرا / برو آنجا که تو را منتظرند ...و یا لحظه ی دیدار نزدیک است / باز من دیوانه ام ، مستم/ باز می لرزد ، دلم ، دستم....همه و همه آغشته به بوی رنگ روغن و نفت و روغن بزرک است و طعم خوش چایی هایی که گرچه دوغزال سیاه نبود ولی طعم خوش سرخوشی های غمناک نوجوانی را میداد و هنوز هم میده . با خواندن این کتاب همه ی حال و هواهای آن دورانم برام زنده شد و متاسفم که باید بگم که برای اولین بار در زندگیم دلم خواست که برگردم به اون وقت ها . بگذریم ، جناب شفیعی کدکنی که یار غار اخوان بوده در مقدمه ای طولانی و در معدود دفعات بهتر از متن از خاطرات و خصوصی ترین اخلاق های اخوان گفته ، از حتا می زدن هاش و چیزهای دیگه زدن هاش ! و طنزهای غریب و مخصوص یک شاعر مثل اخوان و سواد بسیار بسیار بسیار بالای عربی و پارسی اخوان بدون کمترین تحصیلات آکادمیک او . از شوخی و جدی های کلامی اخوان ، از کبوتر هاش و گل و گیاه هاش و البته از همراهی و سختی های همسر اخوان " ایران درودی " . یادمه که از همان دوران نوجوانی با همه ی خنگی و شوتیم از مرد شاعر برای زندگی کردن بدم می آمد ! با همه ی لذتی که از خواندن یک شعر ناب می بردم ولی تصور زندگی با شاعر آن شعر برام خیلی وحشتناک بود . حتا مصرانه دنبال حال و هوای زندگی خصوصی هنرمندان و مخصوصا شعرا بودم . یادمه کتاب " پشت دریچه ها " که گفتگویی از شهین حنانه با همسران هنرمندان بود را می خواندم و مثلا وقتی می فهمیدم که حمیدمصدق بیشترین عاشقانه هاش رو برای عشق دوران گذشته ی زندگیش سروده و این درحالیه که همسرش این موضوع رو می دونسته کلی حرص می خوردم . شما بگید حسادت ولی به نظرم این ها از تحمل قلب و روح یک زن خارجه ، حتا اگر روشنفکرانه به روی خودشان نیارن . یادمه یه بار یه داستان خوندم از مصطفی مستور که شخصیت اش پسر شاعری بود که هربار بهترین عاشقانه هاش رو برای یک خانم می گفت ، یک بار از یک دکتر دندانپزشک زن الهام می گرفت و بار دیگر از یک دختر در حال عبور از خیابان و... . حالا این مساله عمومیت نداره ، شعرا بر من خرده نگیرند ! ولی نظر منه و کاریش نمیشه کرد !

به هر حال اگر اهل شعر و شاعری هستید و به خصوص از نوع اخوانی اش خواندن این کتاب خیلی می چسبد.

/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهاره

سلام الی جانم خوبی؟ چقدر از خوندن خاطرات دوره نوجوونیت غرق لذت شدم... چه حال و هوای شیرینی داشتی اون زمان وقتی که به صدای اخوان گوش میدادی و از طرف دیگه نقاشی هم میکشیدی[قلب]به نظر من که همیشه عاشقنقاشی بودم ولی هیچ فرصت یادگیریشو نداشتم این خلوتی که درست میکردی برای خودت بسیار بسیار رومانتیک و رویایی بوده. راستش منم مثل توام و نمیتونم این جریانو تحمل کنم که همه زندگیمو پای مردی بذارم ولی او تو خلوت خودش به کس دیگه ای فکر کنه! اصلا و ابدا نمیتونم همچین چیزیو تحمل کنم[عصبانی]چقدر دلم سوخت برای همسرای تمام شعرا مخصوصا اخوان و مصدق[نگران] مرسی بابت معرفی کتاب عزیزم[قلب] مواظب خودت باش دوست خوبم[گل]

پستسارائیسم

سلام الی جان چند صباح پیش تو مجله همشهری جوان با این کتاب آشنا شدم و کلی با تعریفهای احسان رضایی از این کتاب کیف کردم اما فعلا دستم بهش نرسیده!!!

طوطی

قضیه ی مصدق رو اصلا نمیدونستم، اعصابمو ریخت بهم[ناراحت]

فرزان

خوندنیه... اشعارش رو دوست دارم ..خصوصا بخاطر طعنه های تلخ اجتماعیش وآزاد مَنشی__درود..

حسین

می دانی ... اگر شاعری نباشد هیچ معشوقی نخواهد بود. و اگر معشوقی نباشد هیچ عشقی. معشوق زایده ی ذهنی شاعرانه است خواه شاعر باشد خواه پینه دو!. اینکه عشق از عالم مجاز است و در واقعیت روزمره جایی ندارد بر هیچ کس پوشیده نیست. حال می تواند این مجاز لحظه ای در گذشته ای دور باشد (که ذهن شاعرانه ای آن لحظه را کشش می دهد و بنایی برایش می سازد از احساس ) و یا در آینده ای که هیچ گاه ندیده است. در هر صورت برای دیگران فرقی نمی کند. چرا که آنکه شعری را درک می کند و احساسی در او متجلی می شود؛ با لحظه ی مجازی گره می خورد. که ممکن است در آینده یا گذشته ای دور باشد. پس اگر من آن دیگری باشم که همنشین (یا همسر) شاعری هستم. و از اشعار او لذت می برم به اندازه ی او در دوست داشتن و یا به یاد آوردن آن(مجاز) ...؛ نقش دارم. در اینجا تفاوتِ میان شاعر و خواننده در سفر به مجاز و عشق بازی در عالمی دور از واقع نیست. چرا که هر دو در این امر شریک اند. بلکه تنها تفاوت در خلق جهانی ست عاشقانه؛ که پس از آفرینش میان هر دو (شاعر و خواننده) به اشتراک گذارده می شود. و آیا اشتراک ، اصل اساسی و پایه ی همه ی تناسبات فردی و اجتماعی نیست؟ که از دل آن ک

افسانه

از دوره دبیرستان عاشق شعر گویی های مهدی اخوان ثالث شدم. همونی که خودش رو "ماث" صدا می کرد و البته عاشق شعر لحظه دیدارش هستم و زمستان... اولی رو که خودت خوندی برامون اجازه بده دومی رو من برات بخونم... سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم زچشم دوستان دور یا نزدیک مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی... دمت گرم و سرت خوش باد دختر تو منو بردی به همون حال و هوای دبیرستان... ما همه ایرانی ها عاشق حس نوستالژیک هستیم، خوب من هم استثنا نیستم و و واقعا بهم خوش گذشت

الی

ما میگیم سلام الکم حوب هستین؟[نیشخند] پیش من بیها[گل]

یاسمن

یادش به خیر من هنوز هم این کاست ها رو دارم با صدای خسرو شکیبایی که شعرهای سهراب رو می خواند و یا سید علی صالحی