این ماجرا واقعیست

برای من مدتهای زیادیه که عدالت معنایی نداشته ، یه جورایی خیلی وقته همه ی امور زندگیم رو با زور و دگنک از دنیا طلب می کنم و تعمدانه چشمم رو به روی خیلی چیزها بستم . در واقع چشمم رو به روی حتا مهر و عطوفت خیلی اتفاق ها بستم ، یعنی می ترسم که توجهی بهشون بکنم و بعد یهو ببینم که اتفاق ها دارن بهم دهن کجی می کنند که دیدی باز هم بهمون اعتماد کردی ! فکر کردم اینطوری راحتتره تا اینکه هی عدالت بطلبم و بعد بی عدالتی بنگ بخوره تو صورتم . می دونم ، می دونم که تعریف هر چیزی نسبیه ، می دونم که خیلی اتفاقها که به نظرم بی عدالتی بوده از نظر حالا نگیم خدا ولی از نظر دنیا عدالت محض بوده ولی خب من هم دنیای خودم رو فرمانروایی می کنم و یا حداقل سعی می کنم فرمانروایی کنم  و دوست دارم یک عمر با گریه و ناله به همه ی بی عدالتی ها و رنج هایی که دنیا بهم روا داشته فحش ناموسی بدم تا شاید دلم خنک بشه .... به هر حال اتفاقی که برای یکی از آشناهام افتاد باعث شد که کمی در مورد قضاوتم نسبت به رحم و عطوفت دنیا متزلزل تر از قبل نگاه کنم . یه خانوم جوون ( همسن خودم ) حدود ده  دوازده سال قبل ( اون هم همزمان با خودم ) با یه فرهاد نامی ازدواج کرد . فرهاد مثل تصور همان فرهاد اسطوره ای زیبا بود و توی کوچه شون که راه می رفت دخترهای زیادی پشت پنجره های اتاق شون دل و دین از دست می دادند اما پرنده ی بخت یا بدبختی روی سر این خانوم مورد نظر نشست و آنها ازدواج کردند و به زودی هم صاحب یه دختر شدند . این دختر الان یه خانوم کوچولوئه خوشگله. فرهاد قصه ی ما مثل اغلب زندگی ها اوایل خیلی خوب بود و مهربون و اینا ولی کم کم گرفتار اعتیاد شد. اوایل صاف صاف راه می رفت و این چند سال اخیر خمیده خمیده و ژولیده و سلانه سلانه . یه روز خرجی می داد و صد سال نمی داد . تا وقتی که این به ظاهر خانواده توی یکی از طبقات خونه ی پدر و مادر فرهاد زندگی می کردند باز اوضاع خوب بود ولی یه روز مادر فرهاد رگ مادرشوور گیری مرسومش قلنبه شد و رسما زد و  پسرش فرهاد و خانواده اش را از اونجا بیرون کرد ! فرهاد که آواره کوچه خیابونها بود و زن هم به اضافه ی دختر و یه بچه ی کوچیک دیگه که خواسته یا ناخواسته بهشون اضافه شده بود روانه ی خانه ی پدری شد . خانه ی پدری که خودش به اندازه ی کافی کوچک بود و زن هم شد آرایشگر و سبزی پاک کن و شیشه شور و توالت شور و لگن زیر این و اون بذار خونه های مردم . یه زن تحصیل کرده ی زیبا حالا به این روز افتاده بود . فقط یک کار بود که نکرده بود و اون هم طلاق بود . برای طلاق هم فرستاد دنبال فرهاد و فرهاد هم  جوانمردانه و بی هیچ چشمداشتی  ( واقعا از یه معتاد بعیده )  قبول کرد که توافقی از هم جدا بشن . تمام مدارک را حاضر کردند که مثلا فردا صبح زود در محضری از هم جدا بشن که شب قبلش همانطور که فرهاد سلانه سلانه از کنار اتوبانی می گذشته ماشینی بهش میزنه و در دم میمیره ...خلاصه سرتون رو درد نیارم که بعد از چند ماه بیمه مبلغ صد و بیست میلیون تومون دیه فرهاد رو می ده به این خانوم  و این خانوم حالا یه واحد آپارتمان جمع و جور نزدیک خانه ی پدرش خریده و مشغول کار در خوری شده  . حالا شاید کمی از رنج سالیانش کم شده باشه ...من حتا این رو هم نمی دونم ولی امیدوارم که اینطور باشه . حا نمی دونم که این عدالته یا نه ولی گاهی دنیا و امواج هولوگرافیکیش اینطوری دست به دست هم می دن تا شاید دل کوچولوئه دخترکی کمی آرام بگیره ... نمی دونم چطور شد که اینبار مرگ کمی دست نگه داشت و فرهاد بعد از طلاق نمرد که در اون صورت سر سوزنی از این مبلغ به این زن نمی رسید و هزار تا نمی دانم دیگه ...

/ 12 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیرین

الی جون باز هم جای شکرش باقیه که این خانم در نهایت یک سر و سامان نسبی گرفت. اما برای من یک استثنا کافی نیست. نمیتونم تصور کنم چرا یک بچه باید در ناز و نعمت شمال اروپا دنیا بیاد و روی سر همه گذاشته بشه و دیگری در سومالی. اگر دختر باشه که واویلاست! در 5 سالگی وسط بیابون و توی خل و خاک ختنه اش میکنند. اگر از عفونت بمیره شانس اورده اگر نه باید بزرگ بشه و همیشه در تهدید تجاوز جنسی مردان اطراف زندگی کنه. بعد هم زیر یک چادر عظیم الجثه میدنش به همسری یک پیر کفتار ثروتمند و پرده پوبشو میگیره و .... ادامه این عذاب را ننویسم بهتره. نمبدونم گجای این دنیا عدالت داره! شاید هم عدالتش توی اون بچه هایی باشه که هر 6 ثانیه یکی شون از گرسنگی میمیره ... اینطوری توازن جمعیت و تعادل لابد حتما برقرار میشه! الی دلم خونه ...

تارا

سلام الی جان به دلیل سر شلوغی نتونستم مطالبت رو بخونم باور کن بر می گردم با دقت می خونم فعلن... باز عجله دارم

حجازی

عجب خر شانسی بوده!!!!!!!!!!! جسارتا یه پیشنهاد : مطالبت رو توی چند تا پاراگراف بنویس تا جای استراحت برای چشم باقی بمونه . به فکر ما پیرزن ها باش

مح مسو

... اینکه ارزش ریالی و تومنی نبودن یه زندگی اروم با همون تصور روزهای نامزد بازی چقدر میتونه باشه و الان نبودن همون زندگی و بیشتر برای دختر بچه ای که قراره تمام الگوهای مرد را از حضور پدر در خانه کسب کنه و الان معلوم نیست کجا وچطور رو نه تجربه کرده ام و نه می دونم...اما حدس زیاد سخت نیست... اعتیاد...یه بابای شیشه ای بود دوز مصرفش زده بود بالا...یه شب بر می گرده و مادرش رو توی یکی از محله های یکی از شهرها می فروشه...بعد مادر بیچاره رو بعد از یک هفته پیدا میکنن و یارو رو می فرستن برای درمان...الان که فهمیده چه کرده است افسردگی ماژور گرفته و دیگه کار از کار گذشته... نه...به نظرم هیچ کدوم به عدالت ربط نداره...به چشم های ما ربط داره که بسته اند... و به مهارت های زندگی که هیچ وقت یادمون ندادن و خودمون باید یکی یکی تجربه کنیم...

افسانه

چه داستان غمناكي. نمي خوام بگم آخرش خوب بود چون واقعا نبود. بالاخره حداقل همون دو تا بچه در ازاي يه واحد آپارتمان و تموم شدن بدبختي هاي مادرشون، پدر رو از دست دادن. هر چند كه پدر هم يه جورهايي با پدر بودن فاصله زيادي داشت. فقط انتهاي اين داستان از اين خوشحالم كه از پول ديه فرهاد چيزي قسمت اون مادرشوهر نامرد نشد كه اگه يه خرده اجل ديرتر مي يومد سراغش الان همون مادرشوهر داشت با پول ديه پسرش بالا و پايين مي پريد... . . . مي خوام يه چيزي هم به گفته هاي شيرين اضافه كنم الي... فك كن همون دو تا آدم كه يكي تو شمال اروپا دنيا اومده يكي ديگه تو سومالي؛ اولي تو رفاه بزرگ مي شه و آخرش مي شه مثلا يه پزشك و به خاطر نجات جون مريض هاش طبق هر ديني كه داره راهي بهشت هم مي شه(البته اگه وجود داشته باشه) اما دومي به خاطر گرسنگي، بدبختي،‌مريضي و فقر ممكنه به لقمه بغل دستيش چشم داشته باشه و همين چشم داشتن به مال ديگران تو هر ديني دزديه و آخرش سزاش جهنمه... به اين مي گن عدالت!!! يعني تو هيچ دنيايي جات نيس

کامشین

الی جون فکر می کنم پدر و مادر اون فرهاد مرحوم هم انسان های خوبی بودند. طبق تعریف تو اینطور به نظر می اد که از سهم ارث شون گذشته اند..البته نمی دونم در قید حیات بودند یا نه...در هر جال خیلی از پدر مادرها هستند که حتی به نوه شون هم فکر نمی کنند و از سهم الارث خودشون از فرزند نمی گذرند

شادي بيان

مي شود به عدالت جهان نسبتش داد. ميشود اينطور توصيفش كرد كه شوهر معتاد يك جوري تلافي كرد. مي شود گفت خدا به آن بچه هاي بيچاره نظر كرد. اما مثل خودت خيلي وقت است كه ديگر چيزي را به هيچ چيزي نمي شود نسبت داد. وقتي مادري 22 روز غذا نمي خورد تا حق در آغوش كشيدن بچه اش را به او بدهند و نمي دهند، ديگر عدالت و عطوفت و چه و چه، چه معنايي مي توانند داشته باشند. خدا كجاست. در جهان هولوگرافيك چه مي گذرد. تنها مي شود گفت ميان اينهمه تلخي، داستاني شيرين بود.

علی شاه علی

چقدر ماها این روزا از اعیتاد حرف میزنیم. استرس گرفتم[ناراحت] نمیشه به هیشکی اعتماد کرد. واقعا نمیشه!

یک زن

الهی حالا که من همینطوری به وبت سر زدم نفست حق باشه و من حقمو از اون نامرد معتاد که تمام دارایی منو بالا کشید و با یه بچه گذاشت و رفت همینجوری بگیرم ممنون

راحله دایی حسن

خیلی بی رحمانه است.. قصه این زن و هزاران زن مثل این... خیلی تحت تأثیر قرار داد منو... حتما عدالتی در کار هست که اگر نبود.... خدایا فقط خودت