معرفی رما " گاماسیاب ماهی ندارد "

از کتاب های آقای حامد اسماعیلیون " آویشن قشنگ نیست " و " قناری باز " و " دکتر داتیس " را خوانده ام ، مجموعه ی آویشن ... به هر حال برایم چیز دیگری بوده و هر چند وقت یکبار دوباره می خوانمش . هفته ی اخیر رمان " گاماسیاب ماهی ندارد " را از ایشان خواندم . این رمان از آن دست رمان هاییست که خواندنش را به هر کسی که دهه ی اول بعد از انقلاب ایران را تجربه کرده و یا نه تجربه نکرده ولی علاقه دارد که بفهمدش توصیه می کنم . تاریخ شروع رمان فرودین 58 است و در مرداد 67 تمام می شود . البته این رمان تمام می شود ولی کیه که نداند که آنچه امروز ایران است شروعش برمی گرد به همان تاریخ پایان رمان !

رمان فصل به فصل سرگذشت سه نفر را روایت می کند : جعفر ، سوسن ، پوران .

جعفر همراه خانواده اش ساکن روستایی در گرگان است . در زمان شروع رمان جعفر نوجوانی شانزده ساله است ، او همراه برادرش مراد و تحت تاثیر حرف هایی که در مسجد و روستا از انقلابی ها می شنوند به دسته ی انقلابی ها می پیوندد برای دستیابی به رفاه و زمین های بیشتر برای پدرش و اهالی روستا که فکر می کردند حق شان است ولی نداشتندش . جعفر کم کم و با شروع جنگ عضو سپاه می شود و تا پایان جنگ ایران و عراق در جبهه ها می ماند تا جاییکه به خاطر شجاعت ها و مدیریت های خوب جنگی اش و شرکت در عملیات های مختلف از سران ارشد سپاه می شود ...

سوسن در همان بحبوحه ی انقلاب و در زمان تحصیلش در دانشگاه به گروه های منافقین الان و مجاهدین آنموقع جذب می شود ، سوسن تا پایان روایت رمان بین ماندن و نماندن در گروهک مردد است ، نه توانسته خودش را به قوانین عجیب و سفت و سخت و دور از احساسات گروهک پایبند بکند و نه می تواند از گروه جدا شود . او دختری زیباست و با احساسات درونی مختص هر آدمی ولی سرخورده و طرد شده از خانواده اش . او تمام سال های دور از ایران چه در پاریس و چه در عراق به فکر خانواده اش است طوریکه هر از گاهی بی طاقت می شود و تماسی با یک خواهرش می گیرد  با اینکه این کارش سرپیچی کردن از قوانین گروهک است و حتا به خاطر برقراری ارتباط با خانواده اش زندانی و بازجویی می شود .

پوران خواهر بزرگتر سوسن است که هر ازگاهی سوسن با او تماسی می گیرد . پوران ساکن کرمانشاه است . با حسین شوهرش و پسرهاش در کرمانشاه زندگی می کند . کرمانشاه موقع موشک باران های زمان جنگ از گزینه های روی میز عراق بوده ! پوران طی سال ها با ترس و دلهره و رفتن از خانه به باغ های اراک و خوابیدن شب های بسیار در پارک ها و طاق بستان زندگی می کند و از همه مهم تر ترس از دست دادن حسین شوهرش که از کارکنان وفادار است و تحت هیچ شرایطی از کار کردن در پالایشگاه سر باز نمی زند .

ما در این رمان سرگذشت این سه را به موازات هم می خوانیم و در عین حال درگیر اتفاقات اجتماعی و سیاسی و حال و اوضاع زندگی مردم در آن دهه می شویم . سرگذشت این سه به طریقی در آخر رمان به هم گره می خورد .

از حسن های روایت کردن نویسنده نگاه خونسرد و بی قضاوت راوی است ، او کناری ایستاده و فقط روایت می کند . و البته یکی از نکات منفی همین انتخاب راوی سوم شخص محدود به ذهن است که گاهی حالت کلاسیک و دانای کل به خود می گیرد .

اینجا و آنجا شنیدم که مخالف انتشار این رمان بودند ، لابد به خاطر سرگذشت دخترگروهکی ، سوسن ، ولی به نظرم انتشار و خواندن یک همچنین رمان هایی هست که می تواند چهره ی واقعی و درونی این نوع گروهک ها را افشا کند تا نوجوان ها و جوان ها فقط جذب ویترین این نوع ایدئولوزی های عجیب و دگم نشوند . خواندن این رمان تمام سال های نوجوانی و پناه گرفتنمان در پناهگاه های مدرسه و زیر پله های بی اعتبار خانه مان را دوباره زنده کرد ... روزهایی که از ته دل آرزو دارم هیچ وقت هیچ وقت ایرانمان دوباره تجربه نکند.

گاماسیاب ماهی ندارد/ حامد اسماعیلیون / نشر ثالث/ چاپ سوم/13000 تومان

/ 7 نظر / 42 بازدید
حورا

یه چندباری خواستم این کتابو بخرم، نشد. ولی تو لیست خریدم هست. از حامد اسماعیلیون فقط دکتر داتیس را خواندم، امیدوارم فرصت خواندن این یکی هم فراهم بشه.

روزبه

در اين روزهايي كه خيلي از كتاب و كتابخواني صحبت ميشه ياد شما افتادم كه در اين سالها چقدر ما رو مديون خودتون كرديد به خاطر اين همه ياد دادن و حرفهاي خوب كه در باره مسائل اجتماعي زديد و معرفي كتاب و ياد آوري لذت خواندن و نوشتن در اين دنيا ي مجازي تنها كاري كه ميشد انجام داد يه تشكر بود

شیرین

همیشه برایم سئوال بوده چرا اینهمه آدم وارد گروه های این چنینی می شوند و با چه فکری و حسی از این بردگی لذت هم می برند! زیاد باهاشان آشنایی ندارم، اما چنین رفتاری معمولا متعلق به ادم های ضعیفی ست که از تعلق به گروه کمی امنیت و اطمینان بدست می اورند و حاضرند قیمت بالایی هم برایش پرداخت کنند. ساینتولوژی هم کم و بیش از همین قبیل گروه هاست و چند سال قبل متعاقب جستجوی کار با دفترشان در شهر تورینو آشنا شدم. یک ادم بی تعارف و رک می خواهند که در عرض نیم ساعت به جهنم حواله شان بدهد. هم خودشان را، هم مقررات احمقانه و ارباب رعیتی شان را و هم ادعای بالایشان را! هنوز هم وقتی یاد قیافه رییس محترم دفتر می افتم موقعی که داشتم از درب خارج می شدم کلی تفریح می کنم [نیشخند] فکر کنم هر دوره و زمانه ای "گروهک" خودش را دارد. رضایت از بردگی در ذات بعضی هاست و همیشه هم کسی هست که از برده داری سود ببرد.

مهدی

سلام.حالتون خوبه؟ برندگان مسابقه داستان نویسی اعلام شد.لطفا تشریف بیارید و نظرتونو بفرمایید.ممنون[گل]

ميله بدون پرچم

سلام فضاها خيلي تغيير كرده و اگه از زاويه الان به اون زمان نگاه كنيم خب پيوستن به اين گروه ها مسخره به نظر مياد ولي وقتي فضاي اون زمان كامل ترسيم بشه مي بينيد كه تصوير كمي عوض مي شود. با اين توصيفي كه از علت پيوستن سوسن به گروه مربوطه گفتيد بعيد است كه بروم طرف اين كتاب[نیشخند] اين خيلي دور از واقعيته! يعني نمونه دقيقي نيست كه اون فضا رو نشون بده... ولي من آويشن رو خيلي دوست داشتم.

افسانه

اين روزها خيلي سرم شلوغه الي... دارم حسرت به دل خوندن كتاب مي مونم... سريالي و تيكه تيكه! ولي با پر روئي مي خونم الي... باز هم مثل همشه ممنون كه كتاب بهمون معرفي كردي دوستم!

حسین کاوه

سلام وب پرمحتوایی دارید اگر با تبادل لینک موافقید خوشحال میشم خبرم کنید با یه اتفاق خوب تو وبلاگم منتظر بازدید شما هستم